<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گویه گزین</title>
<link>https://thinkingchance.blogfa.com</link>
<description>گفتارهاى برگزیده از زبان برگزیدگان</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Jan 2013 17:30:48 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>واژه های بی معنی !!</title>
<link>https://thinkingchance.blogfa.com/post/41</link>
<description>امروز که مشغول search بودم با Nate Silver آشنا شدم که آماردانی است که در حوزه ی سیاست فعالیت جدی دارد و وبلاگ 538 را از زیر مجموعه ی نیویورک تایمز می نویسد. برای اینکه بیشتر با این شخصیت آشنا بشم، توی ویکیپدیا درباره اش خوندم. به متن زیر توجه کن: Nathaniel Read &quot; Nate &quot; Silver (born January 13, 1978) is an American statistician , sabermetrician , psephologist , and writer . Silver first gained public recognition for developing PECOTA , 2 a system for</description>
<pubDate>Tue, 22 Jan 2013 17:30:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>mofaof</dc:creator>
<guid>thinkingchance.blogfa.com/post/41</guid>
</item>
<item>
<title>10 هفته</title>
<link>https://thinkingchance.blogfa.com/post/40</link>
<description>فردا که بشود، یعنی یک ساعت و چند دقیقه ی دیگر که بیاید، تا پایان سال شمسی فقط 10 هفته باقی می ماند. اگر امروز این هفته ها را تا پایان سال نمی شمردم و نمی گفتم که 10 هفته مانده است، بدون در نظر گرفتن این عدد روزها را سپری می کردیم و توجه نداشتیم که فقط 10 هفته مانده است که هفته ی بعدی می شود 9 هفته و هفته ی بعدی می شود 8 هفته و ... . در یکی از مباحث درس اپیدمیولوژیک، شاخصی معرفی می شود که براساس آن محاسبه می کنیم که اگر فردی بیمار شود، براساس سنی که بیمار</description>
<pubDate>Fri, 11 Jan 2013 20:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mofaof</dc:creator>
<guid>thinkingchance.blogfa.com/post/40</guid>
</item>
<item>
<title>عالمی دیگر بباید ساخت؟</title>
<link>https://thinkingchance.blogfa.com/post/39</link>
<description>دنیا هم تمام نشد. در همین مدتی که صحبت تمام شدن دنیا و این جور تُرّهات بود، من هم بنا به موقعیت میپیوستم به جانب خرافه پرستان و سعی تمام میکردم ترسی در دل مخالفانش بیندازم و ببینم اصلاً ککشان میگزد و حالت صورتشان عوض میشود یا نه. حتی کار به جایی رسید که بعضی گفتند خاک بر سرت! تو هم با این همه ادعا (کدام همه ادعا!!!) این مزخرفات و خرافاتو باور کردی. من هم میخندیدم و میگفتم همین که به این فکر بیفتی که شاید بالاخره موقعی ممکنه تمام بشه برای من کافیه.</description>
<pubDate>Sat, 22 Dec 2012 18:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>thinkingchance</dc:creator>
<guid>thinkingchance.blogfa.com/post/39</guid>
</item>
<item>
<title>ترس من آگاهیست....</title>
<link>https://thinkingchance.blogfa.com/post/38</link>
<description>Time Transfixed - رنه ماگریت هیچ گوهر رانبود آن سروری کان سلیمان داشت در انگشتری زان نگینش بود چندان نام و بانگ و آن نگین خود بود سنگی نیم دانگ چون سلیمان کرد آن گوهر نگین زیر حکمش شد همه روی زمین چون سلیمان ملک خود چندان بدید جملهٔ آفاق در فرمان بدید گرچه شادروان چل فرسنگ داشت هم بنا بر نیم دانگ سنگ داشت گفت چون این مملکت وین کار و بار زین قدر سنگ است دایم پای دار من نمی‌خواهم که در دنیا و دین بازماند کس به ملکی هم چنین پادشاها من به چشم اعتبار آفت این</description>
<pubDate>Thu, 18 Oct 2012 22:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mofaof</dc:creator>
<guid>thinkingchance.blogfa.com/post/38</guid>
</item>
<item>
<title>Go on, my son. Go on</title>
<link>https://thinkingchance.blogfa.com/post/37</link>
<description>Cardinal Lamberto ( Raf Vallone ) - God Father Part III - 1990 Cardinal Lamberto : Look at this stone .It has been in the water for a very long time but the water has not penetrated it. Look... Perfectly dry . The same thing has happened to men in Europe . For centuries they have been surrounded by Christianity , but Christ has not penetrated. Christ doesn&apos;t live within them. Cardinal Lamberto : What&apos;s happening? Michael Corleone: Could you get me</description>
<pubDate>Fri, 10 Aug 2012 22:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mofaof</dc:creator>
<guid>thinkingchance.blogfa.com/post/37</guid>
</item>
<item>
<title>اعترافات</title>
<link>https://thinkingchance.blogfa.com/post/34</link>
<description>بارها شده که توی فیلمها دیده ایم که زنها و مردهایی دروغ گفته اند، زنا کرده اند، سخن چینی کرده اند، تهمت زده اند، حرمت شکسته اند و هزار گند دیگر زده اند، می آیند تک و تنها توی یک اتاق در بسته جاییکه هیچکس نمیبندشان ، فقط یک نفر -که پدر روحانی صدایش میکنند - پشت پرده ای می نشیند و تنها کاری که میتواند بکند اینست که اعتراف گناهکاران را بشنود و شاید هم هیچوقت حقیقتاً گوش ندهد. گناهکار تمام کارهای شرم آور ریز و درشتی که کرده همه را شرح میدهد، عقده از زبانش باز</description>
<pubDate>Fri, 10 Aug 2012 16:03:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>thinkingchance</dc:creator>
<guid>thinkingchance.blogfa.com/post/34</guid>
</item>
<item>
<title>نظر برای نوشته ی &quot; ارجاف&quot;</title>
<link>https://thinkingchance.blogfa.com/post/33</link>
<description>انسان زمانی می میرد که، محبت را نفهمد. و این از &quot;دلهره&quot; نداشتن، خیلی ترسناک تر است، از &quot;مینو&quot; نداشتن، خیلی سخت تر است، از &quot;ماست خریدن یا نخریدن&quot; ، خیلی مهم تر است، از &quot;اسهال داشتن یا گرفتن&quot; ، خیلی حال به هم زدن تر است، از &quot; ماست چوپان&quot; و &quot;ممد آقا&quot; و &quot; آقای روشن&quot; و &quot; ماهی های حوض پدربزرگ و مادربزرگ&quot; ، خیلی خیلی با احساس تر است. و این ها و آن ها که قبلا بودند و حالا دیگر نیستند یا اگر هستند آن طور که قبلا بودند نیستند دلیل نمی شود از چیزهایی که الان هستند و</description>
<pubDate>Mon, 30 Jul 2012 18:30:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>mofaof</dc:creator>
<guid>thinkingchance.blogfa.com/post/33</guid>
</item>
<item>
<title>ارجاف</title>
<link>https://thinkingchance.blogfa.com/post/32</link>
<description>گذشته ها گذشت. انگار که این روزها اصلا نسبتی با قبل ترها ندارد. سعی کردم وقت بگذارم و فکر کنم که نوشته ام را چطور شروع کنم بهتر است. اما نمیتوانم. گفتم. الان با قبل فرق دارد. دیگر موقعیتها تازگی ندارند. آدمهای جدید تکراری و مزخرف و خسته کننده اند. موقعیتها به طرفم حمله میکنند و من دیگر حسشان نمیکنم و آدمها توی گوشم وز وز میکنند و من نه میبینمشان و نه هیچ چیز دیگر. هیچ دلهره و ترسی برای مواجهه ندارم.</description>
<pubDate>Mon, 30 Jul 2012 17:48:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>thinkingchance</dc:creator>
<guid>thinkingchance.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title>زیبای خفته !</title>
<link>https://thinkingchance.blogfa.com/post/31</link>
<description>مدت هاست که فی البداهه ننوشته ام، مدت هاست که دیگر وبلاگ ننوشتم، ولی حالا با همین حسی که بعد از خواندن مطالب گذشته ی این وبلاگ به من دست داد، بدون در نظر گرفتن ملاحظات، رهای رها، می خواهم بنوسیم. چه روزها و چه ساعت هایی که گذشت ، چه بحث ها و صحبت هایی که گذشت ، چه دوستی ها و خنده هایی که گذشت ، و چه خاطره ها و نقش هایی که ماند و ماند و ماند ... فراموشی ممکن است ولی سهل نیست، راحت نیست ، ولی چرا راحت است ، اتفاقا خیلی هم راحت به شرطی که نشانه ای از گذشته</description>
<pubDate>Sun, 22 Jul 2012 21:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mofaof</dc:creator>
<guid>thinkingchance.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>داستان : پرنده</title>
<link>https://thinkingchance.blogfa.com/post/30</link>
<description>فردا قرار بود ساعت 11 کنار جاده ی چالوس منتظر &quot;فرید&quot; باشد تا با هم به سمت فرودگاه امام خمینی بروند. وسایلش را جمع کرده بود. کلا یک چمدان می شد که آن هم به اصرار &quot;منیژه&quot; بود وگرنه هیچ وقت از ایران چیزی نمی برد. دلش نمی خواست هرگز چیزی باشد که او را یاد ایران بیاندازد. اما گزهایی که منیژه سفارش داده بود و زعفرانی که همسایه شان در بروکسل خواسته بود، چمدانی می شد که باید با خود می کشید. در این مدت نه دلش تنگ شده بود و نه فکر دلتنگی داشت.</description>
<pubDate>Thu, 12 Aug 2010 09:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mofaof</dc:creator>
<guid>thinkingchance.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
</channel>
</rss>
