داستان : پرنده
فردا قرار بود ساعت 11 کنار جاده ی چالوس منتظر "فرید" باشد تا با هم به سمت فرودگاه امام خمینی بروند. وسایلش را جمع کرده بود. کلا یک چمدان می شد که آن هم به اصرار "منیژه" بود وگرنه هیچ وقت از ایران چیزی نمی برد. دلش نمی خواست هرگز چیزی باشد که او را یاد ایران بیاندازد. اما گزهایی که منیژه سفارش داده بود و زعفرانی که همسایه شان در بروکسل خواسته بود، چمدانی می شد که باید با خود می کشید.
در این مدت نه دلش تنگ شده بود و نه فکر دلتنگی داشت. هر چه بود برای همان کودکی بود. و اگر به خاطر پروژه ی کارخانه نبود ، کسی دیگر هرگز او را در ایران نمی دید...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 13:5 توسط محمد فیاض
|