واژه های بی معنی !!

امروز که مشغول search بودم با  Nate Silver آشنا شدم که آماردانی است که در حوزه ی سیاست فعالیت جدی دارد و وبلاگ 538 را از زیر مجموعه ی نیویورک تایمز می نویسد.

برای اینکه بیشتر با این شخصیت آشنا بشم، توی ویکیپدیا درباره اش خوندم. به متن زیر توجه کن:

Nathaniel Read "Nate" Silver (born January 13, 1978) is an American statistician, sabermetrician, psephologist, and writer. Silver first gained public recognition for developing PECOTA,[2] a system for forecasting the performance and career development of Major League Baseball players, which he sold to and then managed for Baseball Prospectus from 2003 to 2009.[3]


نکته جالب اینجاست که برای دو واژه ی sabermetrician و psephologist معادل فارسی در google translate پیدا نکردم.

به معنی زیر در ویکی توجه کن:

Psephology pron.: /sɨˈfɒləi/ (from Greek psephos ψῆφος, 'pebble', which the Greeks used as ballots) is a branch of political science which deals with the study and scientific analysis of elections.

به نظرم عنوان جالبیست که چون داری علوم سیاسی می خونی و من هم آمار می خونم، این که بالا نوشته یعنی کسی که هر دوتاش را بدونه و از اون استفاده کنه.

جالبه نه؟


10 هفته

فردا که بشود، یعنی یک ساعت و چند دقیقه ی دیگر که بیاید، تا پایان سال شمسی فقط 10 هفته باقی می ماند.

اگر امروز این هفته ها را تا پایان سال نمی شمردم و نمی گفتم که 10 هفته مانده است، بدون در نظر گرفتن این عدد روزها را سپری می کردیم و توجه نداشتیم که فقط 10 هفته مانده است که هفته ی بعدی می شود 9 هفته و هفته ی بعدی می شود 8 هفته و ... .

در یکی از مباحث درس اپیدمیولوژیک، شاخصی معرفی می شود که براساس آن محاسبه می کنیم که اگر فردی بیمار شود، براساس سنی که بیمار شده است، چقدر ضرر کرده و در حقیقت چقدر از زندگی سالمی که می توانسته داشته باشد، محروم می شود.

مثلا فرض کن در جامعه ای که افراد معمولا در 80 سالگی می میرند، اگر یک پیرمرد 78 ساله به یک بیماری لاعلاج دچار شود، تنها حدود 2 سال از زندگیش را از دست می دهد ، آن هم زندگی را از دست می دهد که کیفیت زندگی پیرمردی را دارد . حال اگر یک کودک 10 ساله به این بیماری دچار شود، 68 سال از زندگیش را از دست می دهد که در این 68 سال 20 سالش سن جوانی و 30 سالش میانسالی و بقیه اش پیریست.

خب پس فرق می کند. سن ها علاوه بر مدت زمانی که هست، کیفیت زندگی هم هست. طبق محاسباتی بعضی می گویند سن 10 سالگی از همه نظر بهترین کیفیت سال های آدمیست. یعنی مثلا یک روز در سن 10 سالگی می ارزد به چند روز در سن 70 سالگی.

حال که فکر می کنم، می بینم تا پایان سال فقط 10 هفته مانده است. تا به امروز حدود 1237 هفته از عمر من گذشته است که با این 10 هفته انشاءالله می شود 1247 هفته.

یعنی تا به امروز هر هفته حدود هشت صدم درصد کل زندگی من را تشکیل داده است. و این 10 هفته ی آتی نیز اگر سپری شوند، هر هفته باز هم حدود هشت صدم درصد کل زندگی من را تشکیل می دهد. 

در حالی که در پایان 10 سالگی، هر هفته حدود هفده صدم درصد کل زندگی من را به خود اختصاص می داد.و در سن 70 سالگی هر هفته حدود 1 صدم درصد کل زندگی من را به خود اختصاص می دهد.

البته به خوبی معلوم است که روش فوق کاملا غلط است و نباید از آن استفاده کرد چون گمراه کننده است. ولی به هر حال همین بس که این در این ده هفته که تا پایان سال مانده ، هر هفته که بگذرد، کیفیت مجموعه ی زندگی هم از نظر سلامتی جسم پایین می آید و توان انسان کاهش می یابد.

روزها که کوتاه نمی شوند و اگر بشوند آن قدر نیستند که خیلی تاثیرگذار باشند. این آدمی است که کوتاه و ضعیف می شود. روز ها همان روزهاست. روز یک پیرمرد 70 ساله همان روز کودک 10 ساله است، هر دو طلوع خورشید را می بینند ، هر دو ظهر نهار می خورند و هر دو شب می خوابند. ولی این کجا و آن کجا ... ؟

هزینه ی هر چیزی، به نظرم، زمانیست که صرف آن می شود. زمان هم به تنهایی نه، زمان و حال آدمی که در هم ادغام شده اند. یعنی زمان یکیست ولی آدم های مختلف در آن واحد زمان حالات مختلفی دارند. می توان مکان را تغییر داد ولی زمان را تا به حال که نشده است. فکر می کنم وقتی انسان بمیرد، یک جورهایی استفراغ زمان بکند! هر چه زمان بلعیده است، بالا بیاورد و ببیند که چه کار کرده است.

حال که این مطلب تمام می شود، تنها 20 دقیقه به شروع 10 هفته ی آخر سال مانده است. پس این زمانی که به نوشتن این چیزها صرف کرده ام، هزینه ایست که از عمرم خرج کرده ام.


عالمی دیگر بباید ساخت؟

دنیا هم تمام نشد.

در همین مدتی که صحبت تمام شدن دنیا و این جور تُرّهات بود،

 من هم بنا به موقعیت میپیوستم به جانب خرافه پرستان و

سعی تمام میکردم ترسی در دل مخالفانش بیندازم و ببینم

اصلاً ککشان میگزد و حالت صورتشان عوض میشود یا نه.

حتی کار به جایی رسید که بعضی گفتند خاک بر سرت!

تو هم با این همه ادعا (کدام همه ادعا!!!) این مزخرفات و خرافاتو باور کردی.

من هم میخندیدم و میگفتم همین که به این فکر بیفتی که شاید

بالاخره موقعی ممکنه تمام بشه برای من کافیه.

دروغ که ندارم بگویم.

خرافاتی نیستم و هیچوقت نبوده ام.

اما این هیاهوی پایان دنیا غوغایی به اندازه یک الکترون ناقابل در دلم انداخته بود.

باریکه نوری شده بود برایم، محض فرار از مشکلات و

ختم بدبختیها و نکبتها و رنجها و تیره روزیهایم.

منفذی برای اینکه از این تنگنای وقت که برایم آمده خلاصی پیدا کنم و

 بیخیال و شاید بهتر باشد بگویم بی توجه به اینکه خب حالا بعدش چی؟

توی تمام این مدت حواسم متمرکز همین بود

که تموم بشه بره پی کارش راحت شیم از این دنیای گه مزخرف و زندگی سگی.

تا اینکه شب یلدا آمد و تمام شد و بیست ویک دسامبر هم آمد و رفت و

من ماندم و بقیه و دنیا ودنیایی ها.

دنیا که تمام نشد و از آن ایده خلاصی از مشکلات و نگون بختی بازگشتم،

چیزهای بس متفاوتی برایم جلوه گر شد و پرسش هایی برایم آمد

که خیلی به نظرم ساده آمدند و دوست دارم همانطور ساده هم بیانشان کنم.

اصلاً یعنی چی که تمام میشود؟

مگر شروعش را یادم هست که تمام شدنش بخواهد سر برسد؟

چیزی تمام میشود که جایی شروع شده باشد.

من که تا جایی که یادم هست بوده ام و حالا بفرض که تمام شود،

 چی جاش بیاید و چطور میشود آن را حتی تصور کرد؟

و حالا بر فرض همه اینها به کنار.

اصلاً همه چیز تمام.

غرق در این افکار و احوال همینکه گفتم تمام،

چیزهایی از نظرم گذشت که از تصور تمام شدنشان اشکم سرازیر شد و

سادگی شان بینهایت عمیق بود.

خوشی ها و لذتها و تمتعاتی که شاید جایش فقط توی همین دنیا باشد و

هیچ جایی دیگر نشود سراغی ازشان گرفت،

حتی اگر عالمی دیگر بیایید با آدمیانی از نو آمده.

بوسیدن مادر و در آغوش مادر آرام گرفتن،

از تجربه های پدر شنیدن،

در میان گذاشتن رازی مگو با دوست،

حس درخشیدن و کشف شدن و شنیده شدن و دیده شدن،

شنیدن صدای قهقهه ای که از مطایبه  تو به آسمان میرود،

دیدن بهجت در صورت کسی بعد از دیدار تو،

دیدن لبخند رضایت بر چهره معشوق (این یکی را البته از من جدی نگیرید!)،

نوازش کردن بچه گربه ای که به یقین می دانی انسانیت سرش نمیشود اما محبت را چرا،

 احساس گرما و امنیت بخشی خانه،

مکاشفه ای در تنهایی،

و شاید پیش پا افتاده ترین و ساده ترین آن حس استخلاص بعد از شاشیدن،

همه اینها و همه آن دیگر چیزهای دنیایی که دیگر ذهنم یارای شمردنشان را ندارد،

بعید میدانم در جایی جز دنیا بتوان پیدا کرد.

دنیا؛ مؤنث شده دنی، یعنی پست و حقیر و ناچیز.

اما اینجا، یعنی همان به اصطلاح دنیا، 

جایی که قرار بود تمام شود و

تمام این چیزهای به اصطلاح دنیایی را فقط توی خودش میشود پیدا کرد،

حقیقتاً اسمش دنیا نیست.

اینجا عالَم است.

همانجایی که فقط بدون آدمی تمام میشود و

شاید اصلاً بدون آدمی تمام شدن معنا نداشته باشد.

ترس من آگاهیست....



Time Transfixed - رنه ماگریت



هیچ گوهر رانبود آن سروری

کان سلیمان داشت در انگشتری

زان نگینش بود چندان نام و بانگ

و آن نگین خود بود سنگی نیم دانگ

چون سلیمان کرد آن گوهر نگین

زیر حکمش شد همه روی زمین

چون سلیمان ملک خود چندان بدید

جملهٔ آفاق در فرمان بدید

گرچه شادروان چل فرسنگ داشت

هم بنا بر نیم دانگ سنگ داشت

گفت چون این مملکت وین کار و بار

زین قدر سنگ است دایم پای دار

من نمی‌خواهم که در دنیا و دین

بازماند کس به ملکی هم چنین

پادشاها من به چشم اعتبار

آفت این ملک دیدم آشکار

هست آن در جنب عقبی مختصر

بعد ازین کس را مده هرگز دگر

من ندارم با سپاه و ملک کار

می‌کنم زنبیل بافی اختیار

گرچه زان گوهر سلیمان شاه شد

آن گهر بودش که بند راه شد

زان به پانصد سال بعد از انبیا

با بهشت عدن گردد آشنا

آن گهر چون با سلیمان این کند

کی چو تو سرگشته را تمکین کند

چون گهر سنگیست چندین کان مکن

جز برای روی جانان جان مکن

دل ز گوهر برکن ای گوهر طلب

جوهری را باش دایم در طلب


در ادامه ی مطلب بخوان از ترس ...

ادامه نوشته

Go on, my son. Go on


Cardinal Lamberto ( Raf Vallone ) - God Father Part III - 1990


Cardinal Lamberto :

              Look at this stone.It has been in the water for a very long time

              but the water has not penetrated it.

              Look...

              Perfectly dry. The same thing has happened to men in Europe.

              For centuries they have been surrounded by Christianity,

              but Christ has not penetrated. Christ doesn't live within them.

 

Cardinal Lamberto :

              What's happening?

Michael Corleone:

              Could you get me something sweet?

              Some orange juice, candy...

              I have trouble with diabetes.

              My blood sugar goes low.

Cardinal Lamberto :

              I understand.

Michael Corleone:

              It happens sometimes when I'm under stress.

Cardinal Lamberto :

              I understand.

Michael Corleone:

             To come to you on such a delicate matter...

              Accusations against your Archbishop. It was difficult for me.

              The mind suffers

              and the body cries out.

              That's true.

Cardinal Lamberto :

              Would you like to make your confession?

Michael Corleone:

              Your Eminence, I'm...

              It's been so long. I wouldn't... I wouldn't know where to...

              It's been    years.

              I'd use up too much of your time, I think.

Cardinal Lamberto :

             I always have time to save souls.

Michael Corleone:

            Well... I am beyond redemption.

Cardinal Lamberto:

 I hear my own priests' confessions here. The urge to confess can be overwhelming

Michael Corleone:

           What is the point of confessing if I do not repent?

Cardinal Lamberto:

           I hear you are a practical man. What have you got to lose, eh? Go on.

Michael Corleone:

          [hesitantly] I... I betrayed my wife.

Cardinal Lamberto:

          Go on, my son.

Michael Corleone:

          I betrayed myself. I killed men, and I ordered men to be killed.

Cardinal Lamberto:

          Go on, my son, go on.

Michael Corleone:

          I... ah, it's useless.

Cardinal Lamberto:

         Go on, my son.

Michael Corleone:

        [choking up] I killed... I ordered the death of my brother.

        He injured me.

        [sobbing] I killed  my mother's son.

        I killed my father's son!

Cardinal Lamberto:

        Your sins are terrible, and it is just that you suffer.

        Your life could be redeemed, but I know you do not believe that.

        You will not change

اعترافات

بارها شده که توی فیلمها دیده ایم که

زنها و مردهایی دروغ گفته اند، زنا کرده اند، سخن چینی کرده اند،

تهمت زده اند، حرمت شکسته اند و هزار گند دیگر زده اند،

می آیند تک و تنها توی یک اتاق در بسته جاییکه هیچکس نمیبندشان ، فقط یک نفر

-که پدر روحانی صدایش میکنند -

پشت پرده ای می نشیند و تنها کاری که میتواند بکند اینست که اعتراف گناهکاران را بشنود

و شاید هم هیچوقت حقیقتاً گوش ندهد.

گناهکار تمام کارهای شرم آور ریز و درشتی که کرده همه را  شرح میدهد، 

عقده از زبانش باز میکند،  بند و بساطش را جمع میکند و میرود.

چند وقتی است که به اعتراف کردن فکر میکنم.

دلم میخواهد حرفهایم را بزنم و از زبان و دل و حلقم عقده گشایی کنم.

اعتراف کردن حقیقتاً قشنگ و انسانی است چون اعتراف کننده ها همیشه راست میگویند 

و دلیلی هم ندارد که بخواهند دروغ بگویند

چون حتی اگر شنونده هم داشته باشند در اصل با خودشان رو در رو اند.

حقیقتاً باور دارم که شاید رفتن توی یک اتاق دربسته خالی

و یا مثل من نگاشتن اعترافات جسارت چندانی نطلبد،

اما هر اعتراف کننده ای اطمینان دارد که لا اقل با گفته های خودش ایستاده مواجهه میکند

و شاید مثل من در معرض قضاوت دست کم یک نفر قرار بگیرد.

اصلاً چرا آدم باید همیشه حرف داشته باشد؟

اصلاً میشود آدم حرفی بزند که بهیچ وجه درباره خودش نباشد؟

چرا آدم همه اش احساس میکند؟ اصلاً میشود آدمی احساس خاصی نکند نسبت به چیزی؟

گهگاهی سر به نوشته های قدیمم میزنم.

متن را که میخوانم هیچ کدام از آن آدمهایش را نمی بینم

حتی آنی را که مثلاً قرار است خودم باشم.

حتی آنهاییکه در توصیف حالات و نشست و برخاستهایشان سعی میکردم

مناسبترین واژه ها را بکار بگیرم.

اگر کسی فکر کند که من تمام این آدمهای ریز و درشت و عجیب و غریب را میدیدم یا دیده بودم

سخت ابله و ساده لوح است.

من چیزی نمی دیدم.

حقیقتاً هیچکدام از آن کارها را نکرده ام.

مثلاً معده ام ضعیف و مزخرف و اسقاطی هست اما ندرتاً اسهال میگیرم.

ماست جایگاه خاصی بین خوردنیهای شبانه روز من ندارد.

با هیچ زن بزرگسالی خو نگرفته ام و میدانم که نمیتوانم بگیرم

چون اصولاً زنانگی حوصله ام را سر میبرد.

دلیلی هم نمیبینم که بخواهم حرفهایم را اثبات کنم.

این حرفها قطعاً برای آنهاییکه آشنایی اندکی هم با من دارند هیچ تازگی ندارد.

فقط باید این چیزها را میگفتم. 

میگفتم تا دهانم برای حرفهای بعدیم باز شود.

تمام آنچه که این موقعیتهای عجیب و باورنکردنی و وارفته را بهم می چسباند و جمع و جورشان میکند

آن احساس قوی و تند و تیز و جانداری است که

پشت تمام سطرها و لابلای تمام واژه هایش زندگی میکند.

تنها احساس است که با کلمات و عبارات و آن موقعیتهای پوشالی،

وسیع شده، جریان یافته و سیلان پیدا کرده است.

احساسی که صاحبش را تکان میداد، می خنداند ، می لرزاند و گاه گاهی هم به وجد می آورد.

 احساساتی که پیچیده بود و من هم سعی میکردم

پیچیدگی اش در کلمات و عبارات هم بماند

اما فکر میکنم گاهی آن موقعیتها و آدمهای نامرئی پنهانش میکردند و

رنگ سرگرم کردن دیگران به خودش میگرفت.

نمیدانم چه بر سر احساس می آید.

نمیدانم می میرد، گم میشود، سرکوب میشود، دگر گونه میشود،

با موقعیتها و زمانه  خودش میرود و دور میشود یا اصلاً نمیدانم چه.

اما پیچیدگی هست. و گاهی آنقدر میشود که احساس و صاحب احساس را گم میکند.

سر در گم میکند و خودش هم گم میشود.

چند مدتی است حس میکنم که دیگر احساسم نمی آبد.

نمیدانم گم شده ام یا نه.

نمیتوانم حرفم را بزنم نه ساده و نه پیچیده.

اعترافها معمولاً شنیدنی اند چون سادگی دارند و اگر اعتراف حقیقی باشند از اعماق می جوشند.

اصلا نمیدانم اینها که گفتم اصلاً اعتراف یا چیزی شبیه به آن بود یا نه.

ساده بود یا پیچیده اما حس میکنم احساسی در پستوی نوشته ام مأوا گرفته است.

نظر برای نوشته ی " ارجاف"

انسان زمانی می میرد که، محبت را نفهمد.
و این از "دلهره" نداشتن، خیلی ترسناک تر است،
از "مینو" نداشتن، خیلی سخت تر است،
از  "ماست خریدن یا نخریدن" ، خیلی مهم تر است،
از "اسهال داشتن یا گرفتن" ، خیلی حال به هم زدن تر است،
از " ماست چوپان" و "ممد آقا" و " آقای روشن" و " ماهی های حوض پدربزرگ و مادربزرگ" ، خیلی خیلی با احساس تر است.
و این ها و آن ها که قبلا بودند و حالا دیگر نیستند یا اگر هستند آن طور که قبلا بودند نیستند دلیل نمی شود از چیزهایی که الان هستند و همان طور که باید باشند هستند ، ننوشت و وبلاگ ننوشت...
منتظر نوشته هایم باش در این وبلاگ دو نفره ... . 


+++++++++++++++++++++++++++++++++++

نظر دادن کار نمی کرد !محبور شدم اینجا نظرم را بنویسم !

ارجاف

گذشته ها گذشت.

انگار که این روزها اصلا نسبتی با قبل ترها ندارد.

سعی کردم وقت بگذارم و فکر کنم که نوشته ام را چطور شروع کنم بهتر است. اما نمیتوانم.

گفتم. الان با قبل فرق دارد. دیگر موقعیتها تازگی ندارند.

آدمهای جدید تکراری و مزخرف و خسته کننده اند.

موقعیتها به طرفم حمله میکنند و من دیگر حسشان نمیکنم و آدمها توی گوشم وز وز میکنند و

من نه میبینمشان و نه هیچ چیز دیگر. هیچ دلهره و ترسی برای مواجهه ندارم.

به خودم فکر نمیکنم. نمیدانم به چی فکر میکنم. قبلترها درباره عمیقترین احساساتم مینوشتم.

احساساتی که در هیچ موقعیت بخصوصی تجربه نکرده بودم

و آدمهای خیالی که هر روز به ملاقاتم می آمدند. اما الان اینطورها نیست.

نمیدانم الان چطور است یا اینکه چطور باید باشد اصلا نمیدانم.

نمیدانم چون نمیتوانم. فقط نشسنه ام و بیخودی گذشته را ستایش میکنم بدون اینکه حسرتی

داشته باشم یا تزس و دلهره ای از آینده. آدمی که دلهره ندارد مرده است و من هم شاید.

جانم بالا آمد همین چند خط را نوشتم. اصلا خوصله ندارم برگردم نوشته را از اول بخوانم که

غلطهایش را بگیرم. محمد که قطعا تنها خواننده این مزخرفات است میداند که

 حال و حوصله ندارم.

 روزی خواهد رسید که غبار زمان بر این نوشته نشسته

و من دوباره میخوانمش و ستایشش میکنم.

 

زیبای خفته !

مدت هاست که فی البداهه ننوشته ام،

مدت هاست که دیگر وبلاگ ننوشتم،

ولی حالا با همین حسی که بعد از خواندن

مطالب گذشته ی این وبلاگ به من دست داد،

بدون در نظر گرفتن ملاحظات،

رهای رها،

می خواهم بنوسیم.


چه روزها و چه ساعت هایی که
                                               گذشت ،
چه بحث ها و صحبت هایی که    
                                               گذشت ،
چه دوستی ها و خنده هایی که
                                              گذشت ،

و چه خاطره ها و نقش هایی که
                                            ماند و
                                            ماند و
                                            ماند ...

فراموشی ممکن است ولی سهل نیست،
                                     راحت نیست ،
                                                        ولی چرا راحت است ،
                                                        اتفاقا خیلی هم راحت
                                                        به شرطی که نشانه ای از گذشته باقی نماند.

این وبلاگ نشانه ی گذشته است. گذشته ای که مدت هاست فراموش کرده ام. ولی حالا با خواندن آن، با درگیر شدن به آن، انگار آن گذشته دوباره جان گرفته است.

این وبلاگ همچون دخترکیست به نام گذشته که مدت هاست به خواب رفته است و منتظر بوسه ی قهرمان داستان است تا بیدار شود و جولان دهد و وجودش را با تمام شیرینی و جذابیتی که دارد ، بروز دهد. ابراز کند ...

ولی جالب این جاست که دخترک قصه ی ما هم روزی پیر می شود و می میرد.

که اگر بخواهد از قهرمانش زودتر بمیرد، قهرمانش را نیز بلا زده می کند و او را آلزایمری می کند.

آی ... ای دختر خفته، ای زیبای خفته!

تو زیبایی ، تو جذابی ، تو همه ی آنی که قهرمان می خواهد ...

آی ... ای دختر خفته ، ای زیبای خفته !

از گذشته، برای بعضی فقط خوشی می ماند ، برای بعضی زخم می ماند.

زخم های بدون التیام، زخم های که هیچ وقت شاید مرهم نشود. زخم های که حتی با مردن هم گریبانگیر آدمیست. زخم هایی که خون ندارد، جراحت ندارد، مفعولی ندارد ، فاعلی ندارد.

زخم هایی که بالذات است. کسی مقصر نیست. کسی شمشیر نمی زند. کسی شمشیر نمی خورد ولی زخم ها هست.

این زخم ها شاید با تغییر حالت آدمی مرهم شود.

اگر آدم، آدم دیگری شود، پس زخم های گذشته نیز دیگر زخم نیستند. بلکه قصه های دیگرانند.

ولی آیا می شود دیگری شد ؟ می شود ؟ آیا می شود خود را از سر، نوشت؟

بله می شود.

روزهایی که دیگری شدن را  تجربه می کنیم. روز هایی که دیگر قهرمانان گذشته ، قهرمان نیستند، یا اگر قهرمانند ، دیگر مثل گذشته قهرمان نیستند!!!

روزهایی که معنی زندگی آن طور بود، حالا دیگر آن طور نیست، این طور است.

خیلی ها هیج وقت از سر نوشته نمی شوند، همانی هستند که همیشه بودند و زیبای خفته شان هر لحظه چاق تر و زیباتر می شود !!! چاق و زیبا !!!

و کسانی نیز هر لحظه از سر نوشته می شوند، هر دم از سر نوشته می شوند. هر آن از سر نوشته می شوند. کسانی که دیگر زیبای خفته چشم به دیدارشان را ندارد. زیبارویانی  لاغر و نحیف که کنار هم، دوش به دوش هم خفته اند به امید روزی که قهرمانی بیاید و آنها را بیدار کند.

هرگز !!

آی.... خفتگان

آی ..... خفتگان

شما برای خوابیدن خلق شدید نه برای بیدار شدن.

آن کس که شما را بیدار کند ، همانا او قهرمان نیست، یک رهگذر هوس باز است.

قهرمان آن است که شما را ببیند،

زیباییتان را ببیند،

جذابیتان را ببنید،

و جلو نیاید، کاری نکند ، حرفی نزند و بوسه ای نیز ... .

نمی دانم حالا که من یک هوس باز سرگردانم یا یک قهرمان؟؟


و من چقدر احمق خواهم بود با چنین گذاره ی چرندی که در بالا نوشتم، بخواهم خودم را قهرمان بدانم یا یک هوس باز سرگردان !! این عین حماقت است و همچنین همانطور که ابتدا نیز نوشتم وقتی بدون هیچ ملاحظه ای می نویسم . وقتی رهای رها می نویسم در حقیقت کار احمقانه ای انجام می دهم!!!

و با این حماقت، نتیجه گیری کردن و نظر دادن باز عین حماقت است!!! و این حماقت است که چیزی را بنویسی و چیزی را بگویی که فقط و فقط وابسته به حس لحظه است . نوشته ای که هیچ منطقی ندارد و تفکری درش نیست و بعدها خودت را گیر آن نوشته ی احمقانت بندازی ... چیزی را که هیچ اعتقادی نداری و بنویسی همین می شود دیگر.

ولی چون می دانم که این نوشته را فقط شاید بعدها خودم بخوانم و مهدی ، نوشتم که بگویم چرا دیگر وبلاگ نمی نویسم ولی واقعا به این سوالت هم پاسخ ندادم.

پس لطفا دیگر از من نخواه که وبلاگ بنویسم، چون اگر بنویسم، اراجیف بیشتر از این تحویلت می دهم و وقتت را تلف می کنم.

شاید بگویی وقتت تلف نمی شود و اصلا مهم نیست که وقتت برای این چیزها تلف شود . ولی وقت من تلف می شود و حالا خیلی عجیب است که این یادداشت را پاک نکردم و گذاشتم بماند .....

امیدوارم به اندازه ی کافی کیفور شده باشی که در جوابیه یا یک چیزی شبیه این به این اراجیف من، اراجیف دیگری سر هم کنی و در وبلاگت بنویسی که خواندن اراجیف تو برای من وقت تلف کردن نیست ولی برای خودت که می خواهی آنها را بنویسی وقت تلف کردن است و اگر برایت مهم نیست که وقتت این طور تلف شود ، پس رهای رها، بدون هیچ ملاحظه ای بنویس .


داستان : پرنده


فردا قرار بود ساعت 11 کنار جاده ی چالوس منتظر "فرید" باشد تا با هم به سمت فرودگاه امام خمینی بروند. وسایلش را جمع کرده بود. کلا یک چمدان می شد که آن هم به اصرار "منیژه" بود وگرنه هیچ وقت از ایران چیزی نمی برد. دلش نمی خواست هرگز چیزی باشد که او را یاد ایران بیاندازد. اما گزهایی که منیژه سفارش داده بود و زعفرانی که همسایه شان در بروکسل خواسته بود، چمدانی می شد که باید با خود می کشید.

در این مدت نه دلش تنگ شده بود و نه فکر دلتنگی داشت. هر چه بود برای همان کودکی بود. و اگر به خاطر پروژه ی کارخانه نبود ، کسی دیگر هرگز او را در ایران نمی دید...