بارها شده که توی فیلمها دیده ایم که

زنها و مردهایی دروغ گفته اند، زنا کرده اند، سخن چینی کرده اند،

تهمت زده اند، حرمت شکسته اند و هزار گند دیگر زده اند،

می آیند تک و تنها توی یک اتاق در بسته جاییکه هیچکس نمیبندشان ، فقط یک نفر

-که پدر روحانی صدایش میکنند -

پشت پرده ای می نشیند و تنها کاری که میتواند بکند اینست که اعتراف گناهکاران را بشنود

و شاید هم هیچوقت حقیقتاً گوش ندهد.

گناهکار تمام کارهای شرم آور ریز و درشتی که کرده همه را  شرح میدهد، 

عقده از زبانش باز میکند،  بند و بساطش را جمع میکند و میرود.

چند وقتی است که به اعتراف کردن فکر میکنم.

دلم میخواهد حرفهایم را بزنم و از زبان و دل و حلقم عقده گشایی کنم.

اعتراف کردن حقیقتاً قشنگ و انسانی است چون اعتراف کننده ها همیشه راست میگویند 

و دلیلی هم ندارد که بخواهند دروغ بگویند

چون حتی اگر شنونده هم داشته باشند در اصل با خودشان رو در رو اند.

حقیقتاً باور دارم که شاید رفتن توی یک اتاق دربسته خالی

و یا مثل من نگاشتن اعترافات جسارت چندانی نطلبد،

اما هر اعتراف کننده ای اطمینان دارد که لا اقل با گفته های خودش ایستاده مواجهه میکند

و شاید مثل من در معرض قضاوت دست کم یک نفر قرار بگیرد.

اصلاً چرا آدم باید همیشه حرف داشته باشد؟

اصلاً میشود آدم حرفی بزند که بهیچ وجه درباره خودش نباشد؟

چرا آدم همه اش احساس میکند؟ اصلاً میشود آدمی احساس خاصی نکند نسبت به چیزی؟

گهگاهی سر به نوشته های قدیمم میزنم.

متن را که میخوانم هیچ کدام از آن آدمهایش را نمی بینم

حتی آنی را که مثلاً قرار است خودم باشم.

حتی آنهاییکه در توصیف حالات و نشست و برخاستهایشان سعی میکردم

مناسبترین واژه ها را بکار بگیرم.

اگر کسی فکر کند که من تمام این آدمهای ریز و درشت و عجیب و غریب را میدیدم یا دیده بودم

سخت ابله و ساده لوح است.

من چیزی نمی دیدم.

حقیقتاً هیچکدام از آن کارها را نکرده ام.

مثلاً معده ام ضعیف و مزخرف و اسقاطی هست اما ندرتاً اسهال میگیرم.

ماست جایگاه خاصی بین خوردنیهای شبانه روز من ندارد.

با هیچ زن بزرگسالی خو نگرفته ام و میدانم که نمیتوانم بگیرم

چون اصولاً زنانگی حوصله ام را سر میبرد.

دلیلی هم نمیبینم که بخواهم حرفهایم را اثبات کنم.

این حرفها قطعاً برای آنهاییکه آشنایی اندکی هم با من دارند هیچ تازگی ندارد.

فقط باید این چیزها را میگفتم. 

میگفتم تا دهانم برای حرفهای بعدیم باز شود.

تمام آنچه که این موقعیتهای عجیب و باورنکردنی و وارفته را بهم می چسباند و جمع و جورشان میکند

آن احساس قوی و تند و تیز و جانداری است که

پشت تمام سطرها و لابلای تمام واژه هایش زندگی میکند.

تنها احساس است که با کلمات و عبارات و آن موقعیتهای پوشالی،

وسیع شده، جریان یافته و سیلان پیدا کرده است.

احساسی که صاحبش را تکان میداد، می خنداند ، می لرزاند و گاه گاهی هم به وجد می آورد.

 احساساتی که پیچیده بود و من هم سعی میکردم

پیچیدگی اش در کلمات و عبارات هم بماند

اما فکر میکنم گاهی آن موقعیتها و آدمهای نامرئی پنهانش میکردند و

رنگ سرگرم کردن دیگران به خودش میگرفت.

نمیدانم چه بر سر احساس می آید.

نمیدانم می میرد، گم میشود، سرکوب میشود، دگر گونه میشود،

با موقعیتها و زمانه  خودش میرود و دور میشود یا اصلاً نمیدانم چه.

اما پیچیدگی هست. و گاهی آنقدر میشود که احساس و صاحب احساس را گم میکند.

سر در گم میکند و خودش هم گم میشود.

چند مدتی است حس میکنم که دیگر احساسم نمی آبد.

نمیدانم گم شده ام یا نه.

نمیتوانم حرفم را بزنم نه ساده و نه پیچیده.

اعترافها معمولاً شنیدنی اند چون سادگی دارند و اگر اعتراف حقیقی باشند از اعماق می جوشند.

اصلا نمیدانم اینها که گفتم اصلاً اعتراف یا چیزی شبیه به آن بود یا نه.

ساده بود یا پیچیده اما حس میکنم احساسی در پستوی نوشته ام مأوا گرفته است.