نکبت !

                      

..." این نکبتِ هفتمٍ هنوز دست از سرِ من ِ بی چاره

برنداشته است." از دستِ این همشاگردیِ سابقمان و

آن کلمه ی نکبت که گفت آن قدر خندیده بودیم که

شاشیده بودیم توی شلوارمان. من که نه .اردلان .

اردلان شاشیده بود . اردلان بود که همیشه

می شاشید، اصرارِ عجیبی داشت که ثابت کند که

من هم شاشیده ام توی شلوارم .

دلش نمی خواست فقط خودش شاشو باشد .

از بچگی اختیارِ خودش دستِ خودش نبود و

 هر وقت که زیادی می خندید ، شلوارِ خودش را

 خیس می کرد ، و این چیزی نبود که کسی

 نبیند ...

اثر جدید جعفر مدرس صادقی  "بیژن و منیژه"

آب و خاک

 

                   

... از پلکان هواپیما که پایین آمد و همین که پا 

روی آسفالت فرودگاه مهرآباد گذاشت ، دلش

می خواست دولا شود و زمین را ببوسد ، اما یک

لحظه تردید کرد ، شاید ترسید ، و فشار جمعیت

شتابانی که از پلکان هواپیما پایین می آمد تا

خودش را به اتوبوسی که در چند قدمی هواپیما

منتظر مسافرها بود برساند ، هلش داد به طرف

اتوبوس و بی اختیار رفت توی اتوبوس و اولین

میله ی دم در را چسبید تا نیفتد . تصمیم گرفت

همین که از اتوبوس پیاده شد زمین را ببوسد ،

اما همین که در چند قدمی در سالن فرودگاه از

اتوبوس پیاده شد ، فشار جمعیت هلش داد توی

سالن و فرصت این کار پیش نیامد و بی اختیار

رفت توی صف گذرنامه .

... و بعد از همه ی این معطلی ها ، وقتی که داشت

از وسط انبوه استقبال کنندگانی که منتظر مسافرهای

پروازهای بعدی بودند راه خودش را به زحمت باز

می کرد ، دیگر توی این فکر که زمین را ببوسد

نبود .

از کتاب " آب و خاک " اثر "جعفر مدرس صادقی "