نکبت !
..." این نکبتِ هفتمٍ هنوز دست از سرِ من ِ بی چاره
برنداشته است." از دستِ این همشاگردیِ سابقمان و
آن کلمه ی نکبت که گفت آن قدر خندیده بودیم که
شاشیده بودیم توی شلوارمان. من که نه .اردلان .
اردلان شاشیده بود . اردلان بود که همیشه
می شاشید، اصرارِ عجیبی داشت که ثابت کند که
من هم شاشیده ام توی شلوارم .
دلش نمی خواست فقط خودش شاشو باشد .
از بچگی اختیارِ خودش دستِ خودش نبود و
هر وقت که زیادی می خندید ، شلوارِ خودش را
خیس می کرد ، و این چیزی نبود که کسی
نبیند ...
اثر جدید جعفر مدرس صادقی "بیژن و منیژه"
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 11:34 توسط محمد فیاض
|