..." این نکبتِ هفتمٍ هنوز دست از سرِ من ِ بی چاره

برنداشته است." از دستِ این همشاگردیِ سابقمان و

آن کلمه ی نکبت که گفت آن قدر خندیده بودیم که

شاشیده بودیم توی شلوارمان. من که نه .اردلان .

اردلان شاشیده بود . اردلان بود که همیشه

می شاشید، اصرارِ عجیبی داشت که ثابت کند که

من هم شاشیده ام توی شلوارم .

دلش نمی خواست فقط خودش شاشو باشد .

از بچگی اختیارِ خودش دستِ خودش نبود و

 هر وقت که زیادی می خندید ، شلوارِ خودش را

 خیس می کرد ، و این چیزی نبود که کسی

 نبیند ...

اثر جدید جعفر مدرس صادقی  "بیژن و منیژه"