واژه های بی معنی !!

امروز که مشغول search بودم با  Nate Silver آشنا شدم که آماردانی است که در حوزه ی سیاست فعالیت جدی دارد و وبلاگ 538 را از زیر مجموعه ی نیویورک تایمز می نویسد.

برای اینکه بیشتر با این شخصیت آشنا بشم، توی ویکیپدیا درباره اش خوندم. به متن زیر توجه کن:

Nathaniel Read "Nate" Silver (born January 13, 1978) is an American statistician, sabermetrician, psephologist, and writer. Silver first gained public recognition for developing PECOTA,[2] a system for forecasting the performance and career development of Major League Baseball players, which he sold to and then managed for Baseball Prospectus from 2003 to 2009.[3]


نکته جالب اینجاست که برای دو واژه ی sabermetrician و psephologist معادل فارسی در google translate پیدا نکردم.

به معنی زیر در ویکی توجه کن:

Psephology pron.: /sɨˈfɒlədʒi/ (from Greek psephos ψῆφος, 'pebble', which the Greeks used as ballots) is a branch of political science which deals with the study and scientific analysis of elections.

به نظرم عنوان جالبیست که چون داری علوم سیاسی می خونی و من هم آمار می خونم، این که بالا نوشته یعنی کسی که هر دوتاش را بدونه و از اون استفاده کنه.

جالبه نه؟


10 هفته

فردا که بشود، یعنی یک ساعت و چند دقیقه ی دیگر که بیاید، تا پایان سال شمسی فقط 10 هفته باقی می ماند.

اگر امروز این هفته ها را تا پایان سال نمی شمردم و نمی گفتم که 10 هفته مانده است، بدون در نظر گرفتن این عدد روزها را سپری می کردیم و توجه نداشتیم که فقط 10 هفته مانده است که هفته ی بعدی می شود 9 هفته و هفته ی بعدی می شود 8 هفته و ... .

در یکی از مباحث درس اپیدمیولوژیک، شاخصی معرفی می شود که براساس آن محاسبه می کنیم که اگر فردی بیمار شود، براساس سنی که بیمار شده است، چقدر ضرر کرده و در حقیقت چقدر از زندگی سالمی که می توانسته داشته باشد، محروم می شود.

مثلا فرض کن در جامعه ای که افراد معمولا در 80 سالگی می میرند، اگر یک پیرمرد 78 ساله به یک بیماری لاعلاج دچار شود، تنها حدود 2 سال از زندگیش را از دست می دهد ، آن هم زندگی را از دست می دهد که کیفیت زندگی پیرمردی را دارد . حال اگر یک کودک 10 ساله به این بیماری دچار شود، 68 سال از زندگیش را از دست می دهد که در این 68 سال 20 سالش سن جوانی و 30 سالش میانسالی و بقیه اش پیریست.

خب پس فرق می کند. سن ها علاوه بر مدت زمانی که هست، کیفیت زندگی هم هست. طبق محاسباتی بعضی می گویند سن 10 سالگی از همه نظر بهترین کیفیت سال های آدمیست. یعنی مثلا یک روز در سن 10 سالگی می ارزد به چند روز در سن 70 سالگی.

حال که فکر می کنم، می بینم تا پایان سال فقط 10 هفته مانده است. تا به امروز حدود 1237 هفته از عمر من گذشته است که با این 10 هفته انشاءالله می شود 1247 هفته.

یعنی تا به امروز هر هفته حدود هشت صدم درصد کل زندگی من را تشکیل داده است. و این 10 هفته ی آتی نیز اگر سپری شوند، هر هفته باز هم حدود هشت صدم درصد کل زندگی من را تشکیل می دهد. 

در حالی که در پایان 10 سالگی، هر هفته حدود هفده صدم درصد کل زندگی من را به خود اختصاص می داد.و در سن 70 سالگی هر هفته حدود 1 صدم درصد کل زندگی من را به خود اختصاص می دهد.

البته به خوبی معلوم است که روش فوق کاملا غلط است و نباید از آن استفاده کرد چون گمراه کننده است. ولی به هر حال همین بس که این در این ده هفته که تا پایان سال مانده ، هر هفته که بگذرد، کیفیت مجموعه ی زندگی هم از نظر سلامتی جسم پایین می آید و توان انسان کاهش می یابد.

روزها که کوتاه نمی شوند و اگر بشوند آن قدر نیستند که خیلی تاثیرگذار باشند. این آدمی است که کوتاه و ضعیف می شود. روز ها همان روزهاست. روز یک پیرمرد 70 ساله همان روز کودک 10 ساله است، هر دو طلوع خورشید را می بینند ، هر دو ظهر نهار می خورند و هر دو شب می خوابند. ولی این کجا و آن کجا ... ؟

هزینه ی هر چیزی، به نظرم، زمانیست که صرف آن می شود. زمان هم به تنهایی نه، زمان و حال آدمی که در هم ادغام شده اند. یعنی زمان یکیست ولی آدم های مختلف در آن واحد زمان حالات مختلفی دارند. می توان مکان را تغییر داد ولی زمان را تا به حال که نشده است. فکر می کنم وقتی انسان بمیرد، یک جورهایی استفراغ زمان بکند! هر چه زمان بلعیده است، بالا بیاورد و ببیند که چه کار کرده است.

حال که این مطلب تمام می شود، تنها 20 دقیقه به شروع 10 هفته ی آخر سال مانده است. پس این زمانی که به نوشتن این چیزها صرف کرده ام، هزینه ایست که از عمرم خرج کرده ام.


ترس من آگاهیست....



Time Transfixed - رنه ماگریت



هیچ گوهر رانبود آن سروری

کان سلیمان داشت در انگشتری

زان نگینش بود چندان نام و بانگ

و آن نگین خود بود سنگی نیم دانگ

چون سلیمان کرد آن گوهر نگین

زیر حکمش شد همه روی زمین

چون سلیمان ملک خود چندان بدید

جملهٔ آفاق در فرمان بدید

گرچه شادروان چل فرسنگ داشت

هم بنا بر نیم دانگ سنگ داشت

گفت چون این مملکت وین کار و بار

زین قدر سنگ است دایم پای دار

من نمی‌خواهم که در دنیا و دین

بازماند کس به ملکی هم چنین

پادشاها من به چشم اعتبار

آفت این ملک دیدم آشکار

هست آن در جنب عقبی مختصر

بعد ازین کس را مده هرگز دگر

من ندارم با سپاه و ملک کار

می‌کنم زنبیل بافی اختیار

گرچه زان گوهر سلیمان شاه شد

آن گهر بودش که بند راه شد

زان به پانصد سال بعد از انبیا

با بهشت عدن گردد آشنا

آن گهر چون با سلیمان این کند

کی چو تو سرگشته را تمکین کند

چون گهر سنگیست چندین کان مکن

جز برای روی جانان جان مکن

دل ز گوهر برکن ای گوهر طلب

جوهری را باش دایم در طلب


در ادامه ی مطلب بخوان از ترس ...

ادامه نوشته

Go on, my son. Go on


Cardinal Lamberto ( Raf Vallone ) - God Father Part III - 1990


Cardinal Lamberto :

              Look at this stone.It has been in the water for a very long time

              but the water has not penetrated it.

              Look...

              Perfectly dry. The same thing has happened to men in Europe.

              For centuries they have been surrounded by Christianity,

              but Christ has not penetrated. Christ doesn't live within them.

 

Cardinal Lamberto :

              What's happening?

Michael Corleone:

              Could you get me something sweet?

              Some orange juice, candy...

              I have trouble with diabetes.

              My blood sugar goes low.

Cardinal Lamberto :

              I understand.

Michael Corleone:

              It happens sometimes when I'm under stress.

Cardinal Lamberto :

              I understand.

Michael Corleone:

             To come to you on such a delicate matter...

              Accusations against your Archbishop. It was difficult for me.

              The mind suffers

              and the body cries out.

              That's true.

Cardinal Lamberto :

              Would you like to make your confession?

Michael Corleone:

              Your Eminence, I'm...

              It's been so long. I wouldn't... I wouldn't know where to...

              It's been    years.

              I'd use up too much of your time, I think.

Cardinal Lamberto :

             I always have time to save souls.

Michael Corleone:

            Well... I am beyond redemption.

Cardinal Lamberto:

 I hear my own priests' confessions here. The urge to confess can be overwhelming

Michael Corleone:

           What is the point of confessing if I do not repent?

Cardinal Lamberto:

           I hear you are a practical man. What have you got to lose, eh? Go on.

Michael Corleone:

          [hesitantly] I... I betrayed my wife.

Cardinal Lamberto:

          Go on, my son.

Michael Corleone:

          I betrayed myself. I killed men, and I ordered men to be killed.

Cardinal Lamberto:

          Go on, my son, go on.

Michael Corleone:

          I... ah, it's useless.

Cardinal Lamberto:

         Go on, my son.

Michael Corleone:

        [choking up] I killed... I ordered the death of my brother.

        He injured me.

        [sobbing] I killed  my mother's son.

        I killed my father's son!

Cardinal Lamberto:

        Your sins are terrible, and it is just that you suffer.

        Your life could be redeemed, but I know you do not believe that.

        You will not change

نظر برای نوشته ی " ارجاف"

انسان زمانی می میرد که، محبت را نفهمد.
و این از "دلهره" نداشتن، خیلی ترسناک تر است،
از "مینو" نداشتن، خیلی سخت تر است،
از  "ماست خریدن یا نخریدن" ، خیلی مهم تر است،
از "اسهال داشتن یا گرفتن" ، خیلی حال به هم زدن تر است،
از " ماست چوپان" و "ممد آقا" و " آقای روشن" و " ماهی های حوض پدربزرگ و مادربزرگ" ، خیلی خیلی با احساس تر است.
و این ها و آن ها که قبلا بودند و حالا دیگر نیستند یا اگر هستند آن طور که قبلا بودند نیستند دلیل نمی شود از چیزهایی که الان هستند و همان طور که باید باشند هستند ، ننوشت و وبلاگ ننوشت...
منتظر نوشته هایم باش در این وبلاگ دو نفره ... . 


+++++++++++++++++++++++++++++++++++

نظر دادن کار نمی کرد !محبور شدم اینجا نظرم را بنویسم !

زیبای خفته !

مدت هاست که فی البداهه ننوشته ام،

مدت هاست که دیگر وبلاگ ننوشتم،

ولی حالا با همین حسی که بعد از خواندن

مطالب گذشته ی این وبلاگ به من دست داد،

بدون در نظر گرفتن ملاحظات،

رهای رها،

می خواهم بنوسیم.


چه روزها و چه ساعت هایی که
                                               گذشت ،
چه بحث ها و صحبت هایی که    
                                               گذشت ،
چه دوستی ها و خنده هایی که
                                              گذشت ،

و چه خاطره ها و نقش هایی که
                                            ماند و
                                            ماند و
                                            ماند ...

فراموشی ممکن است ولی سهل نیست،
                                     راحت نیست ،
                                                        ولی چرا راحت است ،
                                                        اتفاقا خیلی هم راحت
                                                        به شرطی که نشانه ای از گذشته باقی نماند.

این وبلاگ نشانه ی گذشته است. گذشته ای که مدت هاست فراموش کرده ام. ولی حالا با خواندن آن، با درگیر شدن به آن، انگار آن گذشته دوباره جان گرفته است.

این وبلاگ همچون دخترکیست به نام گذشته که مدت هاست به خواب رفته است و منتظر بوسه ی قهرمان داستان است تا بیدار شود و جولان دهد و وجودش را با تمام شیرینی و جذابیتی که دارد ، بروز دهد. ابراز کند ...

ولی جالب این جاست که دخترک قصه ی ما هم روزی پیر می شود و می میرد.

که اگر بخواهد از قهرمانش زودتر بمیرد، قهرمانش را نیز بلا زده می کند و او را آلزایمری می کند.

آی ... ای دختر خفته، ای زیبای خفته!

تو زیبایی ، تو جذابی ، تو همه ی آنی که قهرمان می خواهد ...

آی ... ای دختر خفته ، ای زیبای خفته !

از گذشته، برای بعضی فقط خوشی می ماند ، برای بعضی زخم می ماند.

زخم های بدون التیام، زخم های که هیچ وقت شاید مرهم نشود. زخم های که حتی با مردن هم گریبانگیر آدمیست. زخم هایی که خون ندارد، جراحت ندارد، مفعولی ندارد ، فاعلی ندارد.

زخم هایی که بالذات است. کسی مقصر نیست. کسی شمشیر نمی زند. کسی شمشیر نمی خورد ولی زخم ها هست.

این زخم ها شاید با تغییر حالت آدمی مرهم شود.

اگر آدم، آدم دیگری شود، پس زخم های گذشته نیز دیگر زخم نیستند. بلکه قصه های دیگرانند.

ولی آیا می شود دیگری شد ؟ می شود ؟ آیا می شود خود را از سر، نوشت؟

بله می شود.

روزهایی که دیگری شدن را  تجربه می کنیم. روز هایی که دیگر قهرمانان گذشته ، قهرمان نیستند، یا اگر قهرمانند ، دیگر مثل گذشته قهرمان نیستند!!!

روزهایی که معنی زندگی آن طور بود، حالا دیگر آن طور نیست، این طور است.

خیلی ها هیج وقت از سر نوشته نمی شوند، همانی هستند که همیشه بودند و زیبای خفته شان هر لحظه چاق تر و زیباتر می شود !!! چاق و زیبا !!!

و کسانی نیز هر لحظه از سر نوشته می شوند، هر دم از سر نوشته می شوند. هر آن از سر نوشته می شوند. کسانی که دیگر زیبای خفته چشم به دیدارشان را ندارد. زیبارویانی  لاغر و نحیف که کنار هم، دوش به دوش هم خفته اند به امید روزی که قهرمانی بیاید و آنها را بیدار کند.

هرگز !!

آی.... خفتگان

آی ..... خفتگان

شما برای خوابیدن خلق شدید نه برای بیدار شدن.

آن کس که شما را بیدار کند ، همانا او قهرمان نیست، یک رهگذر هوس باز است.

قهرمان آن است که شما را ببیند،

زیباییتان را ببیند،

جذابیتان را ببنید،

و جلو نیاید، کاری نکند ، حرفی نزند و بوسه ای نیز ... .

نمی دانم حالا که من یک هوس باز سرگردانم یا یک قهرمان؟؟


و من چقدر احمق خواهم بود با چنین گذاره ی چرندی که در بالا نوشتم، بخواهم خودم را قهرمان بدانم یا یک هوس باز سرگردان !! این عین حماقت است و همچنین همانطور که ابتدا نیز نوشتم وقتی بدون هیچ ملاحظه ای می نویسم . وقتی رهای رها می نویسم در حقیقت کار احمقانه ای انجام می دهم!!!

و با این حماقت، نتیجه گیری کردن و نظر دادن باز عین حماقت است!!! و این حماقت است که چیزی را بنویسی و چیزی را بگویی که فقط و فقط وابسته به حس لحظه است . نوشته ای که هیچ منطقی ندارد و تفکری درش نیست و بعدها خودت را گیر آن نوشته ی احمقانت بندازی ... چیزی را که هیچ اعتقادی نداری و بنویسی همین می شود دیگر.

ولی چون می دانم که این نوشته را فقط شاید بعدها خودم بخوانم و مهدی ، نوشتم که بگویم چرا دیگر وبلاگ نمی نویسم ولی واقعا به این سوالت هم پاسخ ندادم.

پس لطفا دیگر از من نخواه که وبلاگ بنویسم، چون اگر بنویسم، اراجیف بیشتر از این تحویلت می دهم و وقتت را تلف می کنم.

شاید بگویی وقتت تلف نمی شود و اصلا مهم نیست که وقتت برای این چیزها تلف شود . ولی وقت من تلف می شود و حالا خیلی عجیب است که این یادداشت را پاک نکردم و گذاشتم بماند .....

امیدوارم به اندازه ی کافی کیفور شده باشی که در جوابیه یا یک چیزی شبیه این به این اراجیف من، اراجیف دیگری سر هم کنی و در وبلاگت بنویسی که خواندن اراجیف تو برای من وقت تلف کردن نیست ولی برای خودت که می خواهی آنها را بنویسی وقت تلف کردن است و اگر برایت مهم نیست که وقتت این طور تلف شود ، پس رهای رها، بدون هیچ ملاحظه ای بنویس .


داستان : پرنده


فردا قرار بود ساعت 11 کنار جاده ی چالوس منتظر "فرید" باشد تا با هم به سمت فرودگاه امام خمینی بروند. وسایلش را جمع کرده بود. کلا یک چمدان می شد که آن هم به اصرار "منیژه" بود وگرنه هیچ وقت از ایران چیزی نمی برد. دلش نمی خواست هرگز چیزی باشد که او را یاد ایران بیاندازد. اما گزهایی که منیژه سفارش داده بود و زعفرانی که همسایه شان در بروکسل خواسته بود، چمدانی می شد که باید با خود می کشید.

در این مدت نه دلش تنگ شده بود و نه فکر دلتنگی داشت. هر چه بود برای همان کودکی بود. و اگر به خاطر پروژه ی کارخانه نبود ، کسی دیگر هرگز او را در ایران نمی دید...


خلاصه ی کتاب راه طی شده

به نام خدا

کتاب "راه طی شده " ، نوشته ی مهندس مهدی بازرگان  ، تفصیل و توسعه ی  4 جلسه سخنرانی وی به دعوت انجمن اسلامی دانشجویان در آذرماه 1326  در مسجد سپه سالار است . در این کتاب ، نگارنده دل مشغولی های دینی خود را مطرح می کند و در مقدمه می نویسد : "اگر از دو دسته  از مردم امروزی که از لحاظ عقاید و افکار در دو قطب مخالف قرار گرفته ، یکدسته را  متدین  و دسته ی دیگر را متجدد می گویند ، بپرسید  وضع دینداری در دنیا چگونه است  و انسان متمدن تا چه درجه اعتقاد به کتب مذهبی پیدا کرده یا بعبارت دیگر بشر تا چه مرحله  از راهی را که انبیا رسم نموده اند طی کرده است . تقریبا یک جور جواب خواهید شنید . هر دو دسته جواب منفی می دهند . " در ادامه توضیح می دهد که چرا جواب این دو گروه منفی است . عواملی چون توجه بیش از حد به ظاهر عبادات را برای دسته ی اول و بی اطلاعی و بی خبری از علوم دینی را برای دسته ی دوم می شمارد .

وی با چنین مقدمه ای وارد بحث دین می شود و می خواهد دین را آنگونه که هست ، بدون پیرایه از هر گونه عادات کورکورانه و عقاید خرافی و با تکیه بر عقل سلیم بشری ، بازشناساند. در کتاب می خوانیم : بشر از روز اول در راهی جز راه انبیا پیش نرفته است و اتفاقا دسته ی افراطی دوم که پیشرو آنها مادیون علمی می باشند در جاده ای افتاده اند که سر منزل آن خدا و آخرت و دین است. شاید اینها به درک حقیقت و مبداء و معاد نزدیکتر باشند تا بسیاری از مقدسین خرافی مسلک. وی معتقد است که مردم در راه انبیا ، عقب افتاده اند و باید زحمات بسیاری بکشند تا بتوانند به معارف آنها دست یابند.  می خوانیم : دین حق یکی از سهل و ممتنع های روزگار می باشد که درک و اجرای آن گرفتاری ها ، انقلاب ها ، بینایی و رشد فوق ااعاده از ناحیه ی بشر لازم  دارد.

و یری الذین اوتو العلم الذی انزل الیک من ربک هو الحق و یهدی الی صراط العزیز الحمید .  (ص 3 )
و کسانی که بهره از دانش برده اند . خواهند دید آنچه از پروردگار تو نازل شده است همان حق است و راهنمای طریق عزت دهنده ی پسندیده، می باشد.

می خوانیم : خداپرستان خود را مثل بچه های عزیز دردانه ی خدا خیال کرده و هر مشکلی را با دعا و توسل می خواهند درست شود. فداکاری اولیای دین را برای تمام امت تا روز قیامت کافی تصور می کنند . بنابراین کوشش به خرج نمی دهند و حرکتی نمی کنند. دنیا پرستان چون اتکا و امید به جایی جز خودشان ندارند . با تمام قوی می کوشند و خیلی پیش می روند. ولی به همین دلیل که زیر پای محکم ندارند مثل پرشی که از بالای تخته ی روی آب بشود سرپیش می آید و پا پس می رود. بالنتیجه پیشرفت حاصل نمی شود. سرنگون هم می شوند. وی معتقد است که این دو گروه بالاخره به هم خواهد رسید و آنروز ، روز سعادت بشر است .

می نویسد :" به نام خدا و برای تدارک و تسریع آنروز این کتاب را شروع می کنیم ..."

ترتیب بیان مطالب در کتاب که در 6 بخش صورت می گیرد ، بدین ترتیب است :
 فصل اول به خصوصیات دعوی پیامبران ، انکار انبیا ، اختلاف انبیا با فلاسفه و دانشمندان ، قیاس الهام هنرمندان و وحی پیغمبران و ... می پردازد .
فصل دوم  به خلاصه ی ادیان ، اولین ندای هدایت ، پیامبران صاحب شریعت ، آخرین ندای هدایت یا مرحله ی نهایی سیر و ... می پردازد .
3 فصل بعدی که با عنوان های مراحل اول تا سوم از راه طی شده نام گرفته اند به اصول سه گانه ادیان یعنی توحید ، عبادات و قیامت می پردازد.
و در فصل آخر با عنوان ( اما راه بشر ...) به دستاوردهای روشن گر و علمی بشر مترقی امروز و مقایسه ی آن با تعالیم قرآن  می پردازد .

در این گزارش سعی کرده ام ، نکات کلیدی از هر فصل را بیاورم تا مفهوم کلی ( راه طی شده ) بیان شود.  

فصل اول : خصوصیات دعوی پیامبران

در این فصل به  انکار پیامبران توسط مردم پرداخته است ، آیات متعددی از قرآن کریم را برای بیان این انکارها می آورد و معتقد است که برای بشر بسیار عجیب و محال است که بشری مانند خود آنها از جانب خدا مطالب و دستورهایی دریافت نماید  ، از همین رو پیامبران را انکار می کردند. آنها انتظار داشتند که پیغمبر خدا غیر از آدمیزاد و از فرشتگان باشد. بعد با اشاره ی کوتاهی به مسئله ی وحی وارد بحث اختلاف میان پیامبران با فلاسفه و دانشمندان می شود . در این بخش که بسیار با دقت و با مثال های متعدد همراه است ، تفاوت های عمده ی این دو گروه را بیان می کند. از آن جهت این دو گروه را با هم مقایسه کرده است زیرا معتقد است در تشکیل عقاید ، هدایت افکار و آرزوهای جامعه این دو گروه نقش بسزایی دارند.برای مثال می خوانیم :حضرت عیسی (ع) به بنی اسرائیل فرمود من نیامده ام کلمه ای بر تورات بیفزایم یا کلمه ای از آن بردارم و روی این اصل مسیحیون عهد عتیق و عهد جدید را مقدس و محفوظ می دارند. ارسطو بهترین شاگرد افلاطون است ولی گفتار استاد را قبول ندارد. مکتب جدید باز می کند و می گوید افلاطون را دوست دارم اما به حقیقت بیش از افلاطون علاقه مندم. در جایی دیگر می خوانیم : سر ویلیام جیمس می آید در مکتب خود به نام پراگماتیسم حقیقت را آن چیزی می داند که در عمل مفید باشد و حق آنچیزی که با واقع منطبق گردد. حال اگر شما بخواهید تعریف صحیحی برای امر نسبی مفید . برای تشخیص واقع بیان کنید در دور تسلسل عجیبی گرفتار خواهید شد و بالاخره پایدرس  فلسفه باین نتیجه خواهید رسید که حضرات نه تنها گرهی و مشکلی را نگشوده اند بلکه انسان را کلاف سر درگم و بیچاره هم می فرمایند. بگفته ی خیام:
آنانکه محیط فضل و آداب شدند     در جمع کمال شمع اصحاب شدند       ره زین شب تاریک نبردند برون     گفتند فسانه ای و در خواب شدند
در مقابل این تفرق و تحیر فلاسفه در نزد انبیا توحید و تقویت حکم فرماست . شعار انبیا  تعالوا الی کلمه سواء می باشد. در حالی که انبیاء با صراحت و قوت تکلیف بشر را روشن می نمایندو فلاسفه شخص را از سادگی و صفای فطری بتاریکی حیرت و بدبینی نسیت به خلقت و حقیقت در می آورند.و مثال های متعدد دیگر که مجال نیست. در بخش پایانی هم مقایسه ای بین هنرمندان و پیامبران از آن جهت صورت می گیرد که هر دو گروه بدون تعلیم خاصی ، نبوغ و استعداد های ذاتی بروز داده اند .می خوانیم : هنرمندان اصیل و پیغمبران صدیق هر دو الهام می گرفته و تحت تاثیرات غیر ارادی غیرمصنوعی به پرواز در می آمده اند ولی با این تفاوت اساسی که اولیها در نتیجه ی هم آهنگی و رشد فوق العاده ی استعداد های نفسانی توانسته اند عواطف و احساسات حیوانی را بوجه اکمل تحریک و ترجمه نمایند و نمونه کامل لطافت و دقت یا شدت تمایلات بشری باشند در صورتیکه پیغمبران پا در عالم دیگری گذارده راهی ما بین دل و عقل گشوده از عشق به علم و از حق به حقیقت رسیده ، عوض آنکه در داخل احساسات و عواطف حیوانی محدود بشری رشد پیدا نمایندو نظرشانبر جاذبه های عمر کوتاه دو روزه ی دنیا باشد ارتباط و هم آهنگی با عالم کلی وجود و سیر در میدان بی انتهای خلقت از مبداء تا معاد را وجهه ی همت قرار داده اند ...

فصل دوم  خلاصه ادیان

دین ، آن دین حق صحیحی که قرآن می گوید :
قولوآمنا انزل البنا و ما انزل الیکم و الهنا و الهکم واحد و نحن له مسلمون (ص20)
یک دین بیشتر نیست و تفاوتی ما بین گفته های پیغمبران بر حق نباید گذاشت .
این دین واحد پس از حذف مظاهر یا فروعی که بعضی متناسب زمان و مکان از ابتدا وجود داشته و بعضی بعدا مزید شده است در سه جمله یا سه ماده ی ذیل خلاصه می شود : یک ) دنیا را خدایی است واحد ، 2) بشر مقید بوظائف و آدابی می باشد ، 3)پس از مرگ بهشت و جهنمی در کار است .
بعد از توضیح مختصر موارد بالا به ترتیب پیامبران را می شمارد و ادیان نزد هر یک را با استفاده از آیات قرآن و ... باز می شناساند و ویژگی های مهم  ، اقوام و سرگذشتانشان را بیان می دارد  . حضرت آدم ، حضرت صالح  ، حضرت ابراهیم ، نسل ابراهیم ، حضرت یعقوب و یوسف ، حضرت شعیب ، حضرت موسی ، حضرت عیسی ، پیغمبر آرین و حضرت محمد (ٌص)  از جمله ی آنان هستند . با استفاده از این مطالب به یک نتبچه گیری می رسد و آن این است که سیرزنجیرواری که پیامبران داشته اند با سیری که انسان ها در زمینه ی شناخت ادیان کرده و می کنند در تضاد است ، دو سیر متضاد ! مطالعه این دو سیر علاوه بر جنبه ی تاریخی فواید دیگری هم دارد. اغلب مردم عقیده دارند که مخترع ادیان پیغمبران بوده اند . تصور می کنند آنها هستند که دستگاه های کهانت و روحانیت را درست کرده اند . پیغمبران را معماران واقعی اصلی معابد و مولفین اولیه عقاید دینی بشر می دانند . شاید حقیقت چنین نباشد.  (ص 46 47        خواستی بنویس !)

بعد از بیان این مطالب به بررسی مذاهب باستانی می پردازد. مذاهب ودا در مصر ، مذهب زرتشت در ایران ، مذهب هندو ها . بررسی مشترکات این ادیان و توحیدی بودن آنها با آوردن اصول از هرکدام  . در این بخش ، نویسنده با وسواس و دقت خاصی نظرها وکتاب های مهم پیرامون این ادیان را مطالعه کرده است و از هیچ تلاشی دست برنداشته است .

مرحله ی اول از راه طی شده       توحید

در این فصل پیرامون وحدانیت و توحبد بحث می کند . ابتدای فصل ،به سیر وحدانیت در تاریخ بشر می پردازد. می خوانیم : تا آنجا که تاریخ نشان می دهد قدیمی ترین بشر متمدن بشر بت پرست بوده است . این خود اولین قدم با فیام بشریت در راه توحید می باشد. انسان در آستانه ی تمدن برخورده است  باینکه در دنیا قانون علت و معلول حکم فرما می باشد. هر پدیده ای یا اثری که مشاهده می شود ناچار موثری باید داشته باشد. و بعد پیدایش رب النوع های مختلف را ریشه بابی می کند.  می خوانیم : پرستش آثار طبیعتی قدم بزرگی بود که بشر از دائره ی خودبینی و خودپرستی فراتر نهاده متوجه عظمت طبیعت و تاثیر مثبت بعضی از آثار آن گردید. درست است که در این موقع نیز به عقیده ی ما خدای او مخلوقی بیش نبود ولی از مخلوق های عالی طبیعت بود. لااقل مافوق تصور و هم دارای وجود خارجی  واقعی بود. بعد از آن بطور مفصل به پیدایش فلسفه می پردازد . می خوانیم: دنیا هیچ وقت متوقف نمی شود. بشر که راه تکامل را می پیمود نمی توانست تا ابد دلخوش با این افکار باشد.3 دسته  افکار جدید در مقابل بت پرستی ایجاد شد : دسته ای نسبت به محسوس و غیر محسوس دنیا نظر تو خالی نگریسته منکر هرگونه واقع و حقیقت مطلق شدند.اینها سوفسطاییان بودند. دسته ای دیگر به سرپرستی ذیمقراط ماده را منشا تمام آثار و یگانه موثر در عالم گرفتند . اینها مادیون اند. بالاخره دسته ی سوم که در راس آنها افلاطون ، ارسطو و سقراط را می شناسیم ، برای دنیا صورتی و سیرتی با جسمی و روحی قائل شده ، همه ی چیز را مرتبط و ناشی از ارواح مجرد دانستند و پیش خود پس از یک سلسله تحصیلات و اقتباس و استدلال های کلاسیک معتقد به مبدا واحدی برای روح ها گردیدند و اعلام توحید نمودند و الی آخر ... . با پیدایش علوم جدید و فلاسفه ی جدیدی چون بیکن ، دکارت و ... موج جدیدی از برخورد دین و علم شکل گرفت. این برخورد از آن جهت بود که علم ، انسان را وادار به تفکر و تجربه می کرد در حالیکه دین آن زمان یکسری دستورات ثابت و بدون تغییر بود. این برخوردها  باعث عوامل زیر شد : مخالفت مکرر روحانیون  وقت با اکتشافات علمی . مخالفتی که البته آن را ناشی از افکار دینی و مذهب می دانستند و وقتی حقانیت مدعیان ثابت می شد یک درجه عقاید مردم پایین می آمد . با پبدا شدن موضوع و مشغولیت تازه و تحت الشعاع قرار گرفتن افکار و دستگاه های دینی. یا کشف بسیاری از مجهولات ، چاره و علاج بسیاری از دردها و همچنین بروز نتایج محیرالعقولی که صرفا از راه علوم و بدون استمداد از نام خدا و دین حاصل گردیده بود مردم را از آن خضوعی که نسبت به ادیان داشتند خارج ساخت. در حقیقت در نظر آنها رقیب تازه ای برای خدا پیدا شد. نتایج فوری این امر این شد که دین و علم که تا آن زمان توام با یکدیگر و در انحصار روحانیون بودند از هم جدا شدند. البته دینی مه سخن از آن می آید دینی است که بازرگان این گونه تعریفش می کند : دین تحریف یافته ی کسانی که طبیعتی و ماوراء طبیعتی قائل اند.آنهایی که دین را ممزوج به افکار قدیمی و تابع علوم  و فلسفه ی غلط یونان نموده اند و اصرار دارند آن را همیشه در قالب یک سلسله تشریفات و ظواهر کهنه ی مندرس جلوه دهند.آنهایی که اثبات وجود خدا و نشانه ی حقانیت پیغمبر و دین را پیوسته در استثناها و خلاف عادت ها جستجو می نمایند. برای بیان مسائل دین و توضیح احکام آن محسوسات عالم و قوانین واقعی را که در طبیعت حکم فرما می باشدو باید از طریق علوم صحیح درک شود کنار گذارده متوسل به تعبیرهای عجیب و غریب یا علوم خرافاتی مرموز می شوند وبر سبیل بت پرستان از روی احساسات بشری شمائل خدا را تصویر می نمایند . بر پیکر دین هایی ضربه وارد می شود که غبار خرافات جمال حقیقی فطری اولیه اش را به شرک برگردانده باشد.

مثالی می آورد که خلاصه اش این است : بیاد دارم شخص محترم فاضلی از اهالی قزوین  بیان می کرد شبی در تابستان  با دوستان جمع بودیم که برخلاف عادت این شهر نسیمی از شمال آمد نه از شرق که همیشه می آمد ه است. همه تعجب کردند . آن شخص گفت : سبحان الله ! همین دلیل وجود خداست ، اگر همیشه باد از یک طرف بر شهر ما میوزید از کجا معلوم می شد که یک دست غیب و اراده ای هم در کار است .بازرگان می نویسد :  برای این شخص محترم و برای غالب معتقدین ما آن نسیم معمولی که منظما از مشرق می وزد فرستاده ی طبیعت است و دلالتی بر وجود خالق ندارد. فقط آن نسیم غیر معمولی که برخلاف روش طبیعی بوزد از جانب پروردگار ذوالجلال می باشد !

وی معتقد است : علم اشتباهات و خرافاتی را که به دین چسبیده بود پاک کرد و آن تصویر غلطی را که مردم در لباس دین ولی به اعتبار افکار قدیم از دنیا و حقایق عالم می نمودندباطل کرد.  بعد از بیان مطالبی پیرامون علم و دین به سرغ ادامه ی بحث می رود . می نویسد : گرچه بعد از پبغمبر اسلام ، اقوام مشرک نابود گشتند و بت پرستی از میان رفت ، مسئله ی جدیدی ایجاد شد و آن جنگ یا بی اعتقادی با منکرین خدا بود . این سیر را بصورت تاریخی با آوردن مثال های متعدد مورد برسی قرار می دهد. از تاثیر متون ترجمه شده ی یونانی بر افکار دین داران در قرن دوم تا نظریه های شیمی آلی توسط شیمیدان فرانسوی برتلو  و فرضیه ی کوانتا . در این نظریه ها ، ه فقط در مواقعی که نمی توانند توجیهی داشته باشند ، برای خداوند درجه ای ضعبف و احتمالی قائل می شوند . بازرگان در این باره می نویسد : پس بهتر که اصلا خدایی در کار نباشد !!!

خیلی عجیب است ... حقا که      ما قدرو الله حق قدره (ص89) بشر موحد درس خوانده و تربیت یافته امروز هم مانند مشرکین معاصز عیسی و محمد قدر خدا ابدا نشناخته او را دائما روی شمائل و بتناسب اوهام خود وصف می کند . سبحان ربک رب العزه عما یصفون  منزه است پروردگار تو – آن پروردگار صاحب عزت – از آنطوریکه او را وصف کنند .(ص89)

یا دنیا و عالمی هست یا نیست. اگر چیزی نیست منکرین خدا چیزی نگویند و جدالی هم نکنند. اگر چیزی هست علم انسان روز به روز با اینجا می رسد که یک چیز بیش نیست. شما اسم آن یک چیز را که هر چه هست از اوست آنچه می خواهید بگذاریدو پیغمبران او را خدا نام گذارده اند! هو الله الخالق الباری المصور له الاسماء الحسنی(ص93)

سبح اسم ربک الاعلی- الذی خلق فسوی- .الذی قدر فهدی-والذی اخرج المرعی-فجعله غثاء احوی     (ص99) تسبیح کن نام پروردگار والای خود را – آنکسی که آفرید و پس از ان راست و درست کرد و آن کسی که انداره و مدت قرار دادو سپس راهنمایی نمود- و آنکسی که گیاهان چراگاه را از زمین بیرون آورد-پس آن را خشک و سیاه گرداند.

الله ! لا اله الا هو !

مرحله دوم از راه طی شده      عبادات

می نویسد :عبادات در هر مذهبی یکی از جنبه های سه گانه ذیل را دارد. اول عبادات نسبت به خالق که در قرآن بنام عمومی صلوه ذکر شده است و بطور کلی عبارت است از اعتراف به بندگی خدا و دست نیاز دراز کردن به درگاه او.دوم عبادات نسبت به خلق است مانند نیکوییبه پدر و مادر، صله رحم، اصلاح امور مردم و... . همچنین جنبه ی منفی امر یعنی خودداری از ظلم، دزدی و کم فروشی ، غیبت ، سخن چینی و ... . سوم عباداتی که دو طرف آن خود شخص است. یک قسمت از این عبادات جنبه ی مادی دارد مثل طهارت ، روزه و یک قسمت جنبه ی اخلاقی دارد مثل محبت،بلند نظری ، قناعت، وفای به عهد .

بشر چه در زمان معاصر انبیا چه بعد از آنها همیشه با این فصل از ادیان یعنی با عبادات مخالفت ذاتی ابراز داشته است.اولا از این بابت که نسبت بحقانیت دعوی تردید داشته است و ثانیااز این جهت که می خواسته است زیر بار تکلیف و قیود بسیار سنگینی که خلاف تمایلات نفسانی و گاهی اوقات منافی منافع مادی شخصی او بوده است برود.حال به بحث درباره ی سعادت می پردازد هم دنیویو هم اخروی و م سیر اسعادت طلبی بشر را مورد برسی قرار می دهد. وی می گوید : انسان عاقل می داند که شرط اساسی و حداقل سعادت مادی حفظ سلامتی و ادامه زندگی می باشد. برای رسیدن یه این امر بشر یکسری زحمات را تحمل می کند و کارهایی را انجام می دهدو در کل زیر بار قیود بهداشت می رود. مثلا رعایت رژیم غذایی خاص و ... از طرفی انسان موجودی اجتماعی است و می خواهد در جامعه زندگی کند و به نفعش هست که همسر خوب ، همسایه ی خوب ، همکار خوب ، مشتری خوب ، پلیس خوب ، نانوای خوب ، وزیر خوب و بطور کلی اجتماع منظم و خوب داشته باشد و چون به آنها محتاج است باید در حفظشان بکوشد.برای همین یکسری قواعد را باید رعایت کند. قواعدی که بسیار نزدیک و مشابه عبادات از نوع دوم است. پس می بینیم که بشر برای رسیدن به نفع مادی خود  ناخودآگاه دارد اموری را انجام می دهد که عبادت هم محسوب می شود. بازرگان در این جا از سفرش به فرانسه برای تحصیل خاطره ای تعریف می کند. می گوید : در یکی از لیسه های پاریس به ما منزل دادند . در تالار ناهارخوری تابلویی با این پیام را دیدم: اگر می خواهید فرانسوی خوبی باشید ، نان را تفریط نکنید.  از این نصیحت بسیار تعجب کردم چرا که دیدم دارند به مسئله ی اسراف مسلمانان اشاره می کنند  و جالب این بود که این لیسه ، لائیک بود یعنی مدرسه ی غیرمذهبی و لین تابلو صرفا جهت جلوگیری از فساد مادی بود .

مثال های دیگری از عدالت ، مالیات ، خمس و زکات می آورد و می گوید اینجاست که معنویون و مادیون ، به همدیگر می رسند و سر حد مشترک می یایند.می بینیم پیغمبران که از یک مبدا فوق بشری و با هدفی بکلی جدا از لذائذ دنیا راه افتاده بودند همان را گفته اند که امروز بشر خودپرست مادی به آنجا می رسد! روشندل و روشن بین در یک نقطه به هم می رسند! دیده ی بینا آنرا می بیند که دل پاک از روز اول خواسته بود.

ادامه ی این بحث ها با بررسی هرکدام از موضوع های زیر به صورت بالا دنبال می شود : اخلاق معنوی و اخلاق مادی، وظائف اجتماعی ، تحصیل علم ، آزادی بشریت و مبنای وظائف مدنی  ، آزادی خدایی و مبنای عبادات دینی و... که در همه این امور با استدلال به این نتیجه می رسد که هم در دین و هم با عقب بشری می توان به آن دست یافت. دین و عقل جدای هم نیستند !

حال می خواهد رمز خوشبختی ملل غرب را بیان کند. می نویسد : ما اغلب این طور عقیده داریم که یگانه راه سعادت بشر- اعماز سعادت دنیا و نجات آخرت-خداپرستی استو مردم کافر و غیر مسلمان در دو دنیاگرفتار غضب الهی بوده روی خوش نمی بینند. ضمنا چون یک مقدار تبلیغات دینی مبتنی بر همین فکر است و در عمل مواجه با خلاف می شود، از همین جا لطمه ی بزرگی به دینداری جوانان می رسد.دوستی با تعجب از من می پرسید چگونه است که در ممالک غربی که اهل قرآن نیستند و بطور عموم مقید دین خاصی نیستند ، این طور درستی  ، پاکیزگی و بالنتیجه آبادی و سعائت حکم فرماست ؟ پس معلوم می شود بدون اعتقاد به خدا و ترس از جهنم هم ممکن است جامعه ای صاحب مکارم اخلاق و خوشبخت شود . بازرگان این طور پاسخش را می دهد : باید قبول کنیم که بشر روی دانش و کوشش و بپای خود راه سعادمت در زندگی را یافته است و این راه سعادت تصادفا همان است که انبیاء نشان داده بودند ! نباید افراط در علاقه به دین ، ما را وادار به دعوی یک حق انحصاری نماید که قرآن و حدیث آنرا رد کرده اند. سفره ی کرم خداوند بر دوست و دشمن گسترده است . کلا نمد هولاء من عطا ربک و ما کان عطاء ربک محظورا ( ص 124  اسرا 20)

در پابان این فصل به بررسی دین و جامعه شناسی می پردازد . در این بخش  از تلفیق نظریه های جامعه شناسی مدرن و احادیث و روایات استفاده می کند . به مسئله ی بی نیازی جامعه از دین و عبادات می پردازد و می گوید : اجتماع نمی تواند از عقیده و هدف یا از مسلک و مذهب بی نیاز باشد. چون لازمه ی پیشرفت و وصول بمطلوب اجتماعی وجود اعتقاد و علاقه ی فرد فرد افراد و حضور پلیس درونی می باشد . باز مسئله بر می گردد باینکه فرد انسان نمی تواند بی بند و بار در این دنیا زندگی کند . اشاره ای هم به جامعه شناسی ایران و ملل دیگر می کند ، مقایسه انجام می دهدو می گوید : اگر جامعه های اروپایی به دلایلی که گفتیم احتیاج به دین داشته و خواهد داشت ، جامعه های شرقی ( خصوصا ملت باهوش و در عین حال تنبل و سست مسلک و ظاهرآرای ایرانی) بدلائل بیشتر و قویتری ناگزیر از معتقدات دینی متقن می باشد.و به عنوان نتیجه گیری از این فصل می نویسد : حس نفع پرستی بشر را به آنجا رسانده است که دوتای از عبادات سه گانه یعنی آنچه را که راجع به نفس و خلق است حتی شدیدتر از توقع شرع انجام می دهد. به این ترتیب می توانیم بگوییم در این مرحله از مراحل انبیاء بشر به پای خود دو سوم راه را طی کرده است .قدم اول را وقتی برداشت که از حدود مطلق العنانی حیوانیت پایین تر آمده توجه به نفس خویش نمود.درین قدم سراپا بنده ی شکم و شهوت شد و هدفی جز خواب و خوراک و تنعم های جسمانی نداشته هرگونه تجاوز به دیگران را مجاز می دانست. بعدا که دید کنافع او با منافع اطرافیان کم و بیش در ارتباط است صاحب خصال اخلاقی گردید و رفته رفته از بندگی نفس پای به درگاه خدمت جمع گذارد. امروز یک فرد متمدن واقعی یک فرد اجتماعی به تمام معنی می باشدکه منافع خصوصی را در قبال وظائف اجتماعی محو کرده است و شاید به زودی یک فرد بین المللی جهانی شود. ولی قدم سوم یا ثلث باقیمانده ی راه را که از نظر انبیا ثلث اول و از لحاظ بشر ثلث آخر می باشد و عبادت نسبت به خالق است هنوز طی نکرده و برنداشته است.

ان الارض یرثها عبادی الصالحون

مرحله ی سوم از راه طی شده   قیامت

آخرین مرحله و صعب العبورترین قسمت از راه انبیا برای بشر همین مرحله است. برای انیبیاء نیز گو اینکه مراحل سه گانه به آن ترتیبی که درجه بندی کردیمو بشر پیموده پیش نیامده است ولی درک این قسمت و اطمینان بر وقوع رستاخیز از همه مشکلتر بوده است تا بجائی که به گفته ی قرآن کریم حضرت ابراهیم از تصور آن ناراحت بود و رای اطمینان قلب خود از خدا خواست نشان دهد چگونه مرده را زنده می کند. حضرت رسول چنین درخواست و تجربه ی عملی را ننمود ولی در جواب کنجکاوی امت او راجع به چگونگی ساعت (روز قیامت)  خطاب رسید : فیم انت من ذکریها الی ربک منتهیها (ص156)  تو در چه وضع و حال از ذکر این مطلب هستی !؟ نهایت آن به درگاه پروردگارت می باشد و سر از آستان الوهیت در می آورد!

آن روز که انبیا فریاد می زدند ای مردم بعد از این دنیا آخرتی هست و شما به کیفر نیم و بد اعمالتان خواهید رسید .مردم در هر دو جمله و در هر جمله از جندین بابت تردید و تمسخر می کردند: یک ) وقتی آدم مرد ، مرده است . بیجان و پوسیده و متلاشی می شود.دیگر چه زنده شدنی؟ دو ) اعمالی که ما انجام می دهیم و آنچه فکر می کنیم و هستیم معاصرین ما به زحمت درک می کنند یا نمی فهمندو مخفی خواهد ماند و یا فراموش می شود. تازه اینها هم خواهند مرد . کی حساب و کتاب آنرا نگاه خواهد داشت ؟ سه ) اصلا به چه مناسبت و به چه دلیل خبری باشد. این چه بازی و چه هوسی است که خدای فرضی شما دارد ؟ آن خدائی که ما می توانیم قبول کنیم خدای عادل است که هرگز نمی آید بندگان ضعیف را برای کارهایی که در نتیجه ی طبع بشری عملا خود او وادار کرده است انجام دهند عذاب کند! بعلاوه از کجا معلوم آنچه را خوب یا بد می گویند جنبه ی نسبی نداشته باشد و انسان هم مثل حیوانات به تبع خلقت و طبیعت خود وظیفه اش مبارزه و درندگی و جلب نفع نباشد؟ این چه ظلمی است که در مقابل یک خبط یا انحراف کوچک آتش ابدی دامنگیر موجود ضعیف بیچاره شود ؟ چهار) اگز غرش خدا از بهشت لطف به بندگان است و جهنم برای تنبیه بدکاران می باشد چه لزومی داشت خداوند حکیم علیم شما چنین اکل از قفائی بکند؟ راحت تر بود بد را اصلا بد خلق نمی کرد و خوب را به زحمت عبادت نینداخته یکسره بجوار لطف خود میبرد ! خلاصه آنکه مسئله ی قیامت هر طرف آنرا که بشر روی فکر خویش و منطق بشری نگاه می کند ناجور در می آید و اگر ملاحظه ی انبیاء و خوف از خدا نبود آن را محال قبلی اعلام می نمود. جواب های مختلفی که برای این سوال ها داده شده است را مورد بررسی قرار می دهد و در آخر رجوع می کند به آیات قرآن کریم .برای مثال : آگاهی انحصاری خداوند به مسئله ی قیامت یعنی به پیدایش پدیده ای که هنوز ترکیب و تشکیل نشده است. زیرا که بشر فقط چیزهائی را می تواند بشناسد و درک می کند که حادث شده باشد و الا همان طور که دانشمندان علوم طبیعی و فلاسفه مثال می زنند آشنائی به تمام خواص و آثار دو عنصر اکسیژن و ئیدروژن به هیچ وجه به انسان اجازه و وسیله برای پیش بینی خواص آب که ترکیب آن دو است نمی دهد. ترکیب همیشه امر تازه ایست که تا حاصل نشود و مورد آزمایش و مشاهده قرار نگیرد  کیفیت آن از هر بابت بر انسان پوشیده خواهد بود. یا تشبیه نزول باران و یا اطلاع خداوند از موجودی که در تخمدان مادر در حال نشو و نمی می باشد.

 

نتیجه گیری :

مهدی بازرگان در کتاب راه طی شده ، به مسائل و موضوع های  خیلی زیادی می پردازد که به گونه ای با دین و تفکر دینی مرتبط است . همین امر ، یعنی پرداختن به مسائل مختلف مانند جامعه شناسی ، فیزیک ، شیمی ، تاریخ ، فلسفه ، هنر و... ، باعث می شود خواننده از یک بعدی نگاه کردن به مسئله ی دین خارج شود و تفکر دینی را در جریان علمی و روزمره ی زندگی مورد بررسی قرار دهد. نویسنده چون می خواهد هر مسئله ای را که می نویسد برایش توضیح و تقسیر مفصل بیاورد تا خواننده آن را کاملا متوجه شود ، گاهی باعث پراکندگی موضوع ها نسبت به هم می شود. این کتاب ، بیشتر از اینکه یک متن نوشته شده برای کتاب باشد ، سخنرانی است که به صورت مکتوب و یک طرفه ارائه شده است .پراکندگی مطالب استفاده شده در این کتاب ، که بیشتر به مانند سخنرانی است باعث سردرگمی خواننده هم می شود. ولی با این همه ، تلاش نویسنده در توضیح دقیق جزییات قابل تحسین و تقدیر است.

راه طی شده درباره ی دین و دین داری نوشته شده است. همان طور که خود نویسنده در مقدمه ی کتاب نوشته است می خواهد دو جریان متدینین و مادیون را به هم پیوند بزند. این طور که من برداشت کردم ، نویسنده علاقه ی خاصی به کشورهای صنعتی غربی داشته است و می خواسته همه ی دستاوردهای آنها را تحت پوشش دین ، دین کامل اسلام ، پوشش دهد. که موفق هم بوده است.از این کتاب چنین نتیجه می شودکه بازرگان می خواهد بین دین و علم ، روحانیون و روشنفکران و ... رابطه ی پایدار و دوطرفه ای برقرار کند . رابطه ای که به سود و منفعت هر دو گروه است .

راه طی شده ، راه انسان هاست ، راه تکامل آنها .

محمد فیاض

 

 

 

 

 

هیچم و چیزی کم

ما ، من ، ما

                          

 

هیچم

هیچم و چیزی کم

ما نیستیم از اهل ِ این عالم که می بینید

وز اهلِ عالم های دیگر هم

یعنی چه بس اهلِ کجا هستیم ؟

از عالم ِ هیچم و چیزی کم ، گفتم .

غم نیز چون شادی برای خود خدایی ، عالمی دارد

نورِ سیاه و مبهمی دارد

پس زنده باشد مثلِ شادی ، غم

ما دوستدارانِ سایه های تیره هم هستیم

و مثل عاشق ، مثل پروانه

اهل نمازِ شعله و شبنم

اما

هیچم و چیزی کم .

*

رفتم فرازِ بام ِ خانه ، سخت لارم بود 

شب بود و مظلم بود و ظالم بود

آنجا چراغ افروختم ، اطراف روشن شد

و پشه ها و سوسک ها ، بسیار

دیدم که اینک روشنایم خورده خواهد شد

کِشتم اسیرِ بی مروت  زرده خواهد شد

باغِ شبم افسرده خونِ مرده خواهد شد

خاموش کردم روشنایم را

و پشه ها و سوسک ها رفتند

غم رفت ، شادی رفت

و هول و حسرت ترکِ من گقتند

و اختران خفتند

آنگاه دیدم ، آن طرف تر از سکُنجِ بام

یک دختر زیباتر از رویای شبنم ها

تنها

انگار روح ِ آبی و آب است

انگار هم بیدار و هم خواب است

انگار غم در کسوت ِ شادیست

انگار تصویر خدا در بهترین قاب است

انگارها بگذار

بیمار !

او آن "نمی دانی و می دانی" است

او لحظه ی فرار جادویی

او جاودانه ، جاودانتاب است

محضِ خلوص و مطلقِ ناب است

*

از بام پایین آمدیم ، آرام

همراه با مشتی غم و شادی

و با گروهی زخم ها و عده ای مرهم

گفتیم بنشینیم

نزدیک ِ سالی مهلتش یک دم

مثلِ ظهورِ اولین پرتو

مثل ِ غروب ِ آخرین عیسایِ بن مریم

مثل نگاه غمگنانه ی ما

مثل بچه ی آدم

 

آنگاه نشستیم و به خوبیّ خوب فهمیدیم

باز آن چراغ روز و شب خامش تر از تاریک

هیچم و چیزی کم .

تهران ، فروردیین 1369

زمستان ، مهدی اخوان ثالث

زمانی برای دریدن   ، زمانی برای دوختن .

     

(عکس از سایتwww.paulocoelho.com.br)

(توضیح عکس : پائولو کوئلیو و آنابلا پائیوا (خبرنگار برزیلی) در مرقد حضرت عبدالعظیم – ری - 5/3/79 )

میلیون ها نفر را در خیالم می آورم که در آن لحظه

 احساس بی حاصلی و بدبختی می کنند – هرچند

 ثروتمند و جذاب و اغواگر باشند – چرا که آن شب

 تنهایند ، دیروز هم تنها بوده اند، شاید فردا هم

 تنها باشند . دانشجویانی که نمی دانند با کی

بیرون بروند ، پیرترهایی که جلوی تلویزیون

 نشسته اند و فکر می کنند شاید  تلویزیون

 آخرین راه نجاتشان باشد ، تاجرها در

 اتاق هایشان در هتل ، در این فکر که آیا کارشان

معنایی هم دارد ؟ زن هایی که عصر ها را  به

  آرایش و درست کردن موهایشان می گذرانند تا

 به کافه باری بروند و وانمود کنند دنبال رفیقی

 نمی گردند ، و فقط می خواهند نشان بدهند که

 جذابند ، مردها نگاه شان می کنند و سعی

می کنند سر صحبت را باز کنند ، و زن ها حال

و هوایی برتری جویانه آنها را پس می زنند ...

 چرا که احساس حقارت می کنند ، می ترسند

مردها بفهمند که آنها بسیار تنهایند ، کاری

 بی اهمیت دارند ، نمی توانند درباره ی

وقایع دنیا حرف بزنند ، چرا که از صبح تا

شب کار می کنند تا نان در بیاورند و دیگر

وقتی برای خواندن اخبار روز را ندارند .

 

کسانی که خود را در آیینه نگاه می کنند و

 خودشان را زشت می پندارند ، گمان می کنند

 زیبایی خصوصیتی بنیادی است ، و برای  سازش

 با خودشان ، وقتشان را به تماشای مجله هایی

 می گذرانند که در آن ، همه زیبا و ثروتمند و

 مشهورند . زن و شوهرهایی که تازه شام

 خورده اند ، دوست دارند مثل قدیم  ها با هم

 صحبت کنند ، اما گرفتاری های دیگری هم در

 کار است ، مسایل مهم تر ، و همصحبتی را باید

 به فردا واگذارند ، فردایی که هرگز نمی آید .

 

عصر آن روز ، با دوستی نهار خورده ام که تازه

 از همسرش جدا شده و ادعا می کند :"حالا

دیگر آزادم ، آنطور که همیشه آرزو

 داشتم  ." دروغ است ! هیچ کس این شکل

 آزادی را نمی خواهد ، همه ی ما تعهدی

 می خواهیم ، می خواهیم کسی کنارمان باشد

 و زیبایی های ژنو را ببیند ، درباره ی کتاب ها

و مصاحبه ها و فیلم ها صحبت کند ،یا

 ساندویچمان را با هم تقسیم کنیم ،

چرا که پولمان به خرید دو تا ساندویچ نمی رسد .

 بهتر است آدم نصف یک چیز کامل را بخورد .

بهتر است شوهر آدم مزاحم آدم شود و برای دیدن

 یک مسابقه ی فوتبال در تلویزیون ، زودتر به

خانه بیاید ، یا زن آدم جلوی ویترین مغازه ای

 بایستد و حرف آدم را درباره ی برج کلیسای

جامع قطع کند ... که تمام ژنو را در خود دارد

و می توان تمام وقت و آرامش را در آنجا یافت .

بهتر است آدم گرسته بماند تا تنها . چرا که

وقتی تنهاییم ، انگار دیگر بخشی از بشریت

نیستیم ، و منظورم نه تنهایی داوطلبانه ،

که تنهایی تحمیل شده است .

هتل زیبا در آن طرف رودخانه منتظرم است ،

با سوییت راحتم ، کارمندهای خوش برخورد ،

 سرویس درجه یک ... و این احساس مرا

 بدتر می کند ، چرا که باید شاد باشم ، باید از

 تمام این دستاوردهایم راضی باشم .

 

در راه برگشت ، به کسان دیگری بر می خورم که

 وضعی مشابه من دارند ، و پی می برم که دو

 نگاه متفاوت در چشم هایش است : یا با تکبر ،

تا وانمود کنند در این شب زیبا ، خودشان تنهایی

 را برگزیده اند ، یا اندوهگین ، و شرمنده از

تنهاییشان .

 

این ها را گفتم ، چرا که اخیرا یاد هتلی در

 آمستردام افتاده ام ، به یاد زنی که کنارم بود ،

 با من حرف می زد ، از زندگیش برایم می گفت .

همه ی این ها را می گویم ، چرا که ، هرچند در

 کتاب جامعه آمده که زمانی برای دریدن و زمانی

 برای دوختن هست ، اما گاهی زمان دریدن ،

 زخم های عمیقی به جا می گذارد و بدتر از

 قدم زدن در تنهایی و بدبختی در ژنو ، این است

 که کسی را کنارمان داشته باشیم و کاری کنیم

 که این شخص احساس کند در زندگی ما هیچ

 اهمیتی ندارند ."

 

پیش از اینکه تشویقم کنند ، زمان درازی

سکوت برقرار شد .

 

 

 

از کتاب "زهیر" نوشته ی پائلو کوئلیو


ترجمه  ی آرش حجازی


انتشارات کاروان

آمار ...

           

میخائیل با اقتداری که هرگز از جوانی که در

 مراسم امضای کتاب دیده بودم ، انتظار نداشتم ،

می گوید :"ادامه بدهید ."

 

وکیل اطاعت می کند :

 

"امروز از موسسه ی منابع انسانی و حقوقی در

 لندن گزارشی دریافت کردم . مضمونش این بود :

 

الف)  دو سوم کارمندان هر شرکت ، نوعی

رابطه ی عاطفی با هم دارند . فکرش را بکنید !

معنایش این است که در دفتری با سه کارمند ،

دونفرشان نوعی رابطه ی نزدیک با هم پیدا

می کنند .

ب) ده درصد به خاطر همین موضوع ،

کارشان را ترک می کنند ، چهل درصد

رابطه هایی دارند که بیشتر از سه ماه طول

می کشد ، و در بعضی مشاغل که غیبت

درازمدت کارمندها را از خانه می طلبد ، از ده

نفر دست کم هشت نفر با هم رابطه ی جدی

پیدا می کنند . باورکردنی نیست ؟ "

 

یکی از جوان هایی که لباسش باعث می شود فکر

 کنی عضو یک گروه اوباش است ، می گوید

:"وقتی پای آمار به میان می آید ، باید به

 آن احترام بگذاریم ! ما همه به آمار اعتقاد داریم !

 آمار یعنی این که مادرم باید به پدرم خیانت کند  ،

 تقصیری هم ندارد ، کار آمار است ."

 

باز هم خنده ، باز هم سیگار ، باز هم آرامش ،

انگار آن جا ، در آن جمعیت ، مردم چیزهایی

می شنوند که همیشه دوست داشته اند بشنوند ،

و این آنها را از نوعی اضطراب می رهاند .

 به استر فکر می کنم ، و به میخائیل :"در مشاغلی

 که غیبت دراز مدت از خانه را می طلبد ،

 از هر ده نفر  هشت نفر ."

به خودم فکر می کنم ، و به دفعات متعددی

 که این اتفاق برای من هم افتاده . هرچه باشد ،

پای آمار در میان است . ما تنها نیستیم .

داستان های دیگری می گویند  - حسادت ،

 افسردگی ، ترک خانه – اما دیگر گوش

 نمی دهم . زهیر من با تمام شدت برگشته .

 با مردی زیر یک سقفم که همسرم را دزدیده ،

هرچند ، چند لحظه ای فکر کردم در یک

 گروه درمانی شرکت کرده ام . مرد مجاورم

 که من را شناخت ، می پرسد از برنامه خوشم

آمده یا نه . لحظه ای حواسم را از زهیر

 منحرف می کند ...

 

از کتاب "زهیر" نوشته ی پائلو کوئلیو


ترجمه  ی آرش حجازی


انتشارات کاروان

بازگشت منشور کوروش به ایران پس از 130 سال

به مناسبت این خبر خوش :

      

منشور کوروش


منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر،

شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه

چهار گوشه جهان.پسر کمبوجیه،

شاه بزرگ، شاه انشان ، نوه کوروش،

شاه بزرگ ... نبیره چیش پیش،

شاه بزرگ ، شاه انشان ... از دودمانی که

همیشه شاه بوده اند و فراماروایی اش را

« ِ‌بل » و « نبو » گرامی می دارند

 و [ از طیب خاطر] با دل خوش پادشاهی

او را خواهانند .

آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم،

همه مردم مقدم مرا با شادمانی پذیرفتند.

 در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت

 شهریاری نشستم . مردوک خدای

 بزرگ دل های مردم بابل را به

 سوی من گردانید... زیرا من او را ارجمند و

 گرامی داشتم . او بر من ، کوروش

 که ستایشگر او هستم و بر کمبوجیه پسرم 

 و همچنین بر کَس و کار [ ایل و تبار] و

 همه سپاهیان من ، برکت و مهربانی

ارزانی داشت .

ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی

 مقام بلندش را ستودیم . به فرمان

 « مردوک » ، همه شاهان بر اورنگ

پادشاهی نشسته اند. همه پادشاهان از

 دریای بالا تا دریای پایین

[مدیترانه تا خلیج فارس ؟] همه مردم

سرزمین های دوردست ،

 از چهارگوشه جهان ،

 همه پادشاهان « آموری » و

 همه چادرنشینان مرا خراج گذاردند و در بابل

 روی پاهایم افتادند [ پاهایم را بوسیدند] .

 از ...  تا آشور و شوش .

من شهرهای « آگاده » ، اشنونا ، زمبان

، متورنو ، دیر ، سرزمین گوتیان و

 همچنین شهرهای آنسوی دجله که ویران شده بود

 از نو ساختم . فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی

 را که بسته شده بود بگشایند. همه خدایان این

نیایشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم.

 همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده

بودند، به جایگاههای خود برگرداندم و

 خانه های ویران آنان را آباد کردم.

همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که

 « نبونید » بدون هراس از خدای بزرگ

به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک «خدای

 بزرگ» و به شادی و خرمی به

 نیایشگاه های خودشان بازگرداندم.

 باشد که دل ها شاد گردد ...

بشود که خدایانی که آنان را به جایگاههای

 نخستین شان بازگرداندم ...

[ قبل از « بل » و « نبو »]

هر روز در پیشگاه خدای بزرگ

برایم خواستار زندگی بلند باشند ،

 چه بسا سخنان پُر برکت و

 نیکخواهانه برایم بیابند و به خدای من

« مردوک » بگویند: کوروش شاه ،

 پادشاهی است که تو را گرامی می دارد و پسرش

 کمبوجیه [ نیز] ...

اینک که به یاری «مزدا» تاج سلطنت

 ایران و بابل و کشورهای چهارگوشه

 جهان را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که

 تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت

 را به من می دهد دین و آیین و رسوم ملت هایی

 را که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد

 و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من

 دین و آیین و رسوم ملت هایی که من پادشاه

 آنها هستم یا ملت های دیگر را مورد تحقیر

 قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام

تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت

 را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر

 هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملتی

آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند

یا نکند و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند

 من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ

 نخواهم کرد. من تا روزی که پادشاه ایران

هستم نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند

 و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق

 وی را از ظالم خواهم گرفت و به او

 خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت

 مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور

 یا به طریق دیگر بدون پرداخت بهای آن

و جلب رضایت صاحب مال ، تصرف نماید

 و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت

 که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد

و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.

من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است

 که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر

 نقطه که میل دارد سکونت کند مشروط بر

 اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و

 هر شغلی را که میل دارد پیش بگیرد و

 مال خود را به هر نحو که مایل است به

مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه

به حقوق دیگران نزند. هیچ کس را نباید

 به مناسبت تقصیری که یکی از

خویشاوندانش کرده است مجازات کرد .

من برده داری را برانداختم. به بدبختی های

آنان پایان بخشیدم. من تا روزی که به

 یاری مزدا زنده هستم و سلطنت

می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان

 را به عنوان غلام و کنیز بفروشند و

 حکام و زیر دستان من مکلف هستند

 که در حوزه حکومت و ماموریت خود

 مانع از فروش و خرید مردان و زنان

 بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی

 باید به کلی از جهان برافتد.

از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهّداتی

 که نسبت به ملت های ایران و بابل و

 ملل چهار جانب جهان بر عهده گرفته ام موفق

گرداند.

نکبت !

                      

..." این نکبتِ هفتمٍ هنوز دست از سرِ من ِ بی چاره

برنداشته است." از دستِ این همشاگردیِ سابقمان و

آن کلمه ی نکبت که گفت آن قدر خندیده بودیم که

شاشیده بودیم توی شلوارمان. من که نه .اردلان .

اردلان شاشیده بود . اردلان بود که همیشه

می شاشید، اصرارِ عجیبی داشت که ثابت کند که

من هم شاشیده ام توی شلوارم .

دلش نمی خواست فقط خودش شاشو باشد .

از بچگی اختیارِ خودش دستِ خودش نبود و

 هر وقت که زیادی می خندید ، شلوارِ خودش را

 خیس می کرد ، و این چیزی نبود که کسی

 نبیند ...

اثر جدید جعفر مدرس صادقی  "بیژن و منیژه"

آب و خاک

 

                   

... از پلکان هواپیما که پایین آمد و همین که پا 

روی آسفالت فرودگاه مهرآباد گذاشت ، دلش

می خواست دولا شود و زمین را ببوسد ، اما یک

لحظه تردید کرد ، شاید ترسید ، و فشار جمعیت

شتابانی که از پلکان هواپیما پایین می آمد تا

خودش را به اتوبوسی که در چند قدمی هواپیما

منتظر مسافرها بود برساند ، هلش داد به طرف

اتوبوس و بی اختیار رفت توی اتوبوس و اولین

میله ی دم در را چسبید تا نیفتد . تصمیم گرفت

همین که از اتوبوس پیاده شد زمین را ببوسد ،

اما همین که در چند قدمی در سالن فرودگاه از

اتوبوس پیاده شد ، فشار جمعیت هلش داد توی

سالن و فرصت این کار پیش نیامد و بی اختیار

رفت توی صف گذرنامه .

... و بعد از همه ی این معطلی ها ، وقتی که داشت

از وسط انبوه استقبال کنندگانی که منتظر مسافرهای

پروازهای بعدی بودند راه خودش را به زحمت باز

می کرد ، دیگر توی این فکر که زمین را ببوسد

نبود .

از کتاب " آب و خاک " اثر "جعفر مدرس صادقی "

راز !

            

این ادبیات ، کالای مهمی است . رمان جنایی ،

داروی مخدری است که تناسب های زندگی را

بر هم می زند و به این ترتیب دنیای خواننده را

مختل می کند . موضوع همه ی رمان های جنایی،

کشف راز است ؛ کشف رازی که در پس حوادث

خارق العاده پنهان است ؛ ولی در زندگی ، وضع

درست خلاف این است . راز ، خود را در پشت

صحنه مخفی نکرده است . عریان و عیان جلو

چشمهایتان ایستاده است . از بدیهی ترین

چیزهاست . این است که چشممان را نمی گیرد .

 

بزرگترین رمان های جنایی ممکن ، همین وقایع

بدیهی روزمره اند . در هر ثانیه ، بی توجه از کنار

هزارها جسد و جنایت می گذریم . این ، مسیر

عادی زندگی ماست . تازه اگر به رغم عادت ، 

چیزی چشممان را بگیرد ، داروی مسکن دست

اولی در اختیار داریم : رمان جنایی . رمان

جنایی،رازهای وجود را به صورت پدیده های

 قابل مجازات جلوه می دهد .

 

کافکا - از کتاب "گذرنامه ی روح من " نویسنده : نقی سلیمانی . 

ترانه ی بزرگ ترین آرزو

               

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

همچون گلوگاه پرنده ای

هیچ کجا دیوار فروریخته ای بر جای نمی ماند

 

سالیان بسیار نمی بایست

دریافتن را

که هر ویرانی نشانی از غیاب انسانی است

که حضور انسان آبادانی ست.

 

همچون زخمی

همه عمر

خونابه چکنده

همچون زخمی

همه عمر

به دردی خشک تپنده

به نعره ای

چشم برجهان گشوده

به نفرتی

از خود شونده-

 

غیاب بزرگ چنین بود

سرگذشت ویرانه چنین بود

 

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

کوچک تر حتا

از گلوگاه یکی پرنده !

 

"احمد شاملو"

از مجموعه ی دشنه در دیس  

 

نمایشگاه معنویت

 

                 

معمولا اهل منبر وقتی که می خواهند قضیه ی

کربلا را بزرگ کنند جنبه ی فاجعه بودن و ظلم

و ستم را بزرگ می کنند در جستجوی پیدا کردن 

و جعل کردن فاجعه هایی هستند با بیان های 

مختلف و تشبیهات و مجسم ساختن ها جنبه ی

فاجعه بودن را تقویت می کنند و حال آنک ما 

باید از خود بپرسیم : بزرگی حادثه ی کربلا

از چه نظر است ؟ آیا از نظر فجیع بودن است ؟ 

قطعا این فاجعه . فاجعه ی کم نظیری است ولی

فاجعه ی عظیم و شاید عظیم تر از این در دنیا 

زیاد بوده . 

خود فاجعه ی مدینه کمتر از فاجعه ی کربلا نبوده

عظمت مطلب از لحاظ سیدالشهداء و یاران آن 

حضرت است نه از لحاظ ابن زیاد و ابن سعد و

اتباع و اشیاء آنها  . عظمت سعادت است و نه

عظمت شقاوت .

کربلا بیش از آن اندازه که که نمایشگاه شقاوت و

بدی و ظهور پلیدی بشر باشد نمایشگاه روحانیت

و معنویت و اخلاق عالی و انسانیت است ولی اهل

منبر کمتر به آن جنبه توجه دارند و به عبارت 

دیگر در این قضیه از آن جنبه باید نگاه کرد که

اباعبدالله و اباالفضل و زینب قهرمان داستانند نه

از آن جهت که شمر و سنان قهرمان داستانند .

 

با کمی تخلص از کتاب "حماسه ی حسینی " اثز شهیر مرتضی مطهری 

 

جهان هولوگرافیک

 

" معجزات نه برخلاف طبیعت که برخلاف

 آنچه ما از طبیعت می دانیم روی می دهند ."
                                                                                            قدیس اوگوستین

 

... و از همه  حیاتی تر اینکه علم

می باید عینیت گرایی را جانشین دلباختگی

نسبت به خود کند –یعنی بهترین راه مطالعه ی

 طبیعت را فاصله گرفتن . تحلیل گرا و

 بدون تعصب عینیت گرا بودن بداند – و سعی

کند بیشتر در این حوزه ها مشارکت داشته باشد

 . اهمیت این تغییر دیدگاه را  بسیاری از

 پژوهشگران از جمله هارمن مورد

 تاکید قرار داده اند . و ما تایید لزوم

 آن را به کرات در این کتاب دیده ایم .

در جهانی که آگاهی یک فیزیک دان بر

واقعیت یک ذره ی زیر اتمی اثر می گذارد .

 رفتار و برخورد یک پزشک بر کاربرد دارویی

 تاثیر می بخشد . یت ذهن یک آزمایشگر

 بر نحوه ی عملکرد یک دستگاه موثر است .

 و عالم مثال می تواند  در واقعیت فیزیکی

 و جسمانی منتشر شود . دیگر نمی توان

بیش از این وانمود کرد که ما از آنچه مطالعه و

 بررسی می کنیم  جدا هستیم .

 در جهان هولوگرافیک و عینی-ذهنی جهانی

 که در آن همه چیز جزئی از یک تداوم

 یکپارچه است . عینیت گراییی صرف نمی تواند

 امکان پذیر باشد ... .

..

 

...ما باید همشه به اخطار "بوهم" گوش فرا

 دهیم که می گوید طبقه بندی های مفهومی ای

 که ما به کار می بریم تا جهان را نقطیع و

 تجزیه کنیم . کار خودمان است . اینها جایی در

 "آنجا" ندارند چون در "آنجا" فقط  تمامیت

 تقسیم ناپذیر در کار است . یعنی برهمن .

 و ما هرگاه که توانستیم از عرصه ی تحمیلی

  طبقه بندی های مفهومی فرابگذریم آن گاه باید

 همواره خود را آماده سازیم که به جلو حرکت کنیم

. از یک حالت روحی به حالت روحی دیگر  رویم .

 یا بگفته ی سری اوروبیندو از اشراقی به اشراقی

دیگر . چه قصد و نظر ما همان قدر که به ظاهر

 ساده به نظر می آید بی انتهاست .

 

با تازه داریم به گفته ی بومی های استرالیا

 می آموزیم که چگونه در جاودانگی

 دوام آوریم ... .

 

از کتاب "چهان هولوگرافیک" اثر مایکل تالبوت- ترجمه ی داریوش مهرجویی

او قربانی محراب است ... .

              

مردی را یافتم که دختر و پسرش وارث

 پرچم سرخی بودند که در طول تاریخ

 در دستان ما بود و پیشوایان ما .

 این است که بعد از پنج هزار سال

از ترس آن معبدهایی که تو می شناسی و من .

 و از ترس آن بناهای عظیمی که

تو قربانیش شدی و من .

 و از ترس آن قدرت های هولناکی

که تو می دانی و من .

 به کنار این خانه ی گلین متروک و

 خاموش پناه آورده ام .

 یاران پیام آور از پیرامون خانه

 کنار رفته اند و تنهاست .

همسرش تن به مرگ داده است .

و خود در نخلستان های بنی نجار

 تمامی رنج ها و دردهای من و تو را .

 با خدایش می گوید .

 و من از ترس آن معابد هولناک و

 قصرهای هراس آور و آن گنجینه ها

 که همه با خون و رنج ما فراهم شد

 به این خانه پناه می آوریم و سر بر

 در این خانه ی متروک می گذاریم و

 غم قرن ها را زار می گریم .

 

برادر ! او و همه کسانی که به او

 وفادار ماندند از تبار و نژاد ما

رنجیده ها . بودند او برای اولین بار .

 زیبایی سخن را برای توجیه محرومیت ما و

 برخورداری قدرت ها . بلکه برای نجات و آگهی

 ماست به کار گرفت . او بهتر از

"دموستنس" سخن می گوید اما نه

برای احقاق حق خویش . او بهتر

 از "بوسوئه" خطیب سخن می گوید و

 اما نه در دربار لوثی بلکه پیشاپیش

 ستمدیدگان . بر سر قدرتمندان است

که فریاد می کشد . او شمشیرش را

نه برای دفاع از قدرت های بزرگ

بلکه بهتر از "اسپارتاکوس" و صمیمی تر

 از او برای نجات ما در همه صحنه هاست

 که از نیام بیرون پرانده است .

 

او بهتر از "سقراط" می اندیشد . اما نه

 برای اثبات فضائل اخلاقی اشرافیتی که

بردگان از آن محرومند . بلکه برای اثبات

 ارزش های انسانی یی که در ما بیشتر است.

 زیرا او وارث قارون ها و فرعون ها و موبدان

 نیست او خود . نه محراب دارد و نه مسجد .

 او قربانی محراب است .

او مظهر عدالت و مظهر تفکر است .

 اما نه در گوشه کتابخانه ها و مدرسه ها

 و آکادمیها . ونه در سلسله علمای تر و تمیز

 در طاقچه نشسته که از شدت تفکرات عمیق !

 از سرنوشت مردم و در رنج خلق و گرسنگی

 توده بی خبرند او . در همان حال که در

 اوج آسمان ها پرواز می کند . ناله کودک

 یتیمی تمام اندامش را مشتعل می کند ... .

 

از کتاب " آری چنین بود برادر " اثر دکتر شریعتی

زاویه ی دید ( وبلاگ دیگر من )

سلام
"زایه ی دید " به روز است ... .

"این همه شکوه و قدرت, هوش از سر آدم می برد خیلی وقت ها دلم می خواست که در آن زمان زندگی می کردم یا حداقل امروز هم "ایران" با همان شکوه و قدرت گذشته می ماند . دلم می خواست که اسلام هرگز وارد "ایران" نمی شد یا حداقل انقلاب ایران انجام نمی شد . پهلوی ها خوب داشتند آن شکوه گذشته را زنده می کردند  ... ."

ادامه ی مطلب در www.tinitn.blogfa.com

مبعوثین خدا

خدایان برای نجات ما ازذلت و بردگی

پیامبران منجی خویش را بسیج کرده بودند

 تا ایمان وپرستش را جانشین ستمگری و

 بردگی کنند .

اما برادر ! این مبعوثین خدا از خانه ی بعثتشان

فرود می آمدند و بی هیچ اعتنایی به ما و بی هیچ

نام و یادی از ما راهی قصر و کاخی می شدند .

"کنفسیوس" حکیم که آنهمه از جامعه و انسان

گفت وباور کردیم  و دیدیم که به وزارت

 "لو" رفت وندیم شاهزادگان شد .

و "بودا" که خود شاهزاده ی بزرگ "بنارس" بود

ازهمه ی ما برید و در درون خود برای رفتن به

"نیروانا" که نمی دانم کجاست ریاضت های بزرگ

و اندیشه های بزرگ آفرید .

و "زرتشت" در آذربایجان مبعوث شد و بی آنکه

 با ما تازیانه خوردگان و عزاداران  دخمه ها 

دخمه ای گور هزاران برده بوده سخنی بگوید  به

بلخ شتافت و در سلامت دربار گشتاسب از ما برید.

و "مانی" از نور گفت و به ظلمت تاخت  و

 روشنیرا در گوش ما زندانیان ظلمت ظلم

 زمزمه کرد گفتیم اینک اوست که نجاتمان

می خواند . اما گفتار روشنش را در کتابی

پیچید و به شاپور ساسانی هدیه کرد و در

 تاجگذاریش خطبه خواند و افتخارش همه

این شد که در رکاب شاپور سرندیب و هند و بلخ

را گشت . و بعد این چنینمان شکست و شکستمان 

را سرود که:" آنکه شکست می خورد از ذرات 

ظلم است و آنکه پیروز می شود از ذات نور"

و مگر نه این است که ما شکست خوردگان 

همیشه ی سرتاسر تاریخیم ؟؟؟

از کتاب " آری  چنین بود برادر! " از دکتر علی شریعتی