مبعوثین خدا
پیامبران منجی خویش را بسیج کرده بودند
تا ایمان وپرستش را جانشین ستمگری و
بردگی کنند .
اما برادر ! این مبعوثین خدا از خانه ی بعثتشان
فرود می آمدند و بی هیچ اعتنایی به ما و بی هیچ
نام و یادی از ما راهی قصر و کاخی می شدند .
"کنفسیوس" حکیم که آنهمه از جامعه و انسان
گفت وباور کردیم و دیدیم که به وزارت
"لو" رفت وندیم شاهزادگان شد .
و "بودا" که خود شاهزاده ی بزرگ "بنارس" بود
ازهمه ی ما برید و در درون خود برای رفتن به
"نیروانا" که نمی دانم کجاست ریاضت های بزرگ
و اندیشه های بزرگ آفرید .
و "زرتشت" در آذربایجان مبعوث شد و بی آنکه
با ما تازیانه خوردگان و عزاداران دخمه ها
دخمه ای گور هزاران برده بوده سخنی بگوید به
بلخ شتافت و در سلامت دربار گشتاسب از ما برید.
و "مانی" از نور گفت و به ظلمت تاخت و
روشنیرا در گوش ما زندانیان ظلمت ظلم
زمزمه کرد گفتیم اینک اوست که نجاتمان
می خواند . اما گفتار روشنش را در کتابی
پیچید و به شاپور ساسانی هدیه کرد و در
تاجگذاریش خطبه خواند و افتخارش همه
این شد که در رکاب شاپور سرندیب و هند و بلخ
را گشت . و بعد این چنینمان شکست و شکستمان
را سرود که:" آنکه شکست می خورد از ذرات
ظلم است و آنکه پیروز می شود از ذات نور"
و مگر نه این است که ما شکست خوردگان
همیشه ی سرتاسر تاریخیم ؟؟؟
از کتاب " آری چنین بود برادر! " از دکتر علی شریعتی