عالمی دیگر بباید ساخت؟

دنیا هم تمام نشد.

در همین مدتی که صحبت تمام شدن دنیا و این جور تُرّهات بود،

 من هم بنا به موقعیت میپیوستم به جانب خرافه پرستان و

سعی تمام میکردم ترسی در دل مخالفانش بیندازم و ببینم

اصلاً ککشان میگزد و حالت صورتشان عوض میشود یا نه.

حتی کار به جایی رسید که بعضی گفتند خاک بر سرت!

تو هم با این همه ادعا (کدام همه ادعا!!!) این مزخرفات و خرافاتو باور کردی.

من هم میخندیدم و میگفتم همین که به این فکر بیفتی که شاید

بالاخره موقعی ممکنه تمام بشه برای من کافیه.

دروغ که ندارم بگویم.

خرافاتی نیستم و هیچوقت نبوده ام.

اما این هیاهوی پایان دنیا غوغایی به اندازه یک الکترون ناقابل در دلم انداخته بود.

باریکه نوری شده بود برایم، محض فرار از مشکلات و

ختم بدبختیها و نکبتها و رنجها و تیره روزیهایم.

منفذی برای اینکه از این تنگنای وقت که برایم آمده خلاصی پیدا کنم و

 بیخیال و شاید بهتر باشد بگویم بی توجه به اینکه خب حالا بعدش چی؟

توی تمام این مدت حواسم متمرکز همین بود

که تموم بشه بره پی کارش راحت شیم از این دنیای گه مزخرف و زندگی سگی.

تا اینکه شب یلدا آمد و تمام شد و بیست ویک دسامبر هم آمد و رفت و

من ماندم و بقیه و دنیا ودنیایی ها.

دنیا که تمام نشد و از آن ایده خلاصی از مشکلات و نگون بختی بازگشتم،

چیزهای بس متفاوتی برایم جلوه گر شد و پرسش هایی برایم آمد

که خیلی به نظرم ساده آمدند و دوست دارم همانطور ساده هم بیانشان کنم.

اصلاً یعنی چی که تمام میشود؟

مگر شروعش را یادم هست که تمام شدنش بخواهد سر برسد؟

چیزی تمام میشود که جایی شروع شده باشد.

من که تا جایی که یادم هست بوده ام و حالا بفرض که تمام شود،

 چی جاش بیاید و چطور میشود آن را حتی تصور کرد؟

و حالا بر فرض همه اینها به کنار.

اصلاً همه چیز تمام.

غرق در این افکار و احوال همینکه گفتم تمام،

چیزهایی از نظرم گذشت که از تصور تمام شدنشان اشکم سرازیر شد و

سادگی شان بینهایت عمیق بود.

خوشی ها و لذتها و تمتعاتی که شاید جایش فقط توی همین دنیا باشد و

هیچ جایی دیگر نشود سراغی ازشان گرفت،

حتی اگر عالمی دیگر بیایید با آدمیانی از نو آمده.

بوسیدن مادر و در آغوش مادر آرام گرفتن،

از تجربه های پدر شنیدن،

در میان گذاشتن رازی مگو با دوست،

حس درخشیدن و کشف شدن و شنیده شدن و دیده شدن،

شنیدن صدای قهقهه ای که از مطایبه  تو به آسمان میرود،

دیدن بهجت در صورت کسی بعد از دیدار تو،

دیدن لبخند رضایت بر چهره معشوق (این یکی را البته از من جدی نگیرید!)،

نوازش کردن بچه گربه ای که به یقین می دانی انسانیت سرش نمیشود اما محبت را چرا،

 احساس گرما و امنیت بخشی خانه،

مکاشفه ای در تنهایی،

و شاید پیش پا افتاده ترین و ساده ترین آن حس استخلاص بعد از شاشیدن،

همه اینها و همه آن دیگر چیزهای دنیایی که دیگر ذهنم یارای شمردنشان را ندارد،

بعید میدانم در جایی جز دنیا بتوان پیدا کرد.

دنیا؛ مؤنث شده دنی، یعنی پست و حقیر و ناچیز.

اما اینجا، یعنی همان به اصطلاح دنیا، 

جایی که قرار بود تمام شود و

تمام این چیزهای به اصطلاح دنیایی را فقط توی خودش میشود پیدا کرد،

حقیقتاً اسمش دنیا نیست.

اینجا عالَم است.

همانجایی که فقط بدون آدمی تمام میشود و

شاید اصلاً بدون آدمی تمام شدن معنا نداشته باشد.

اعترافات

بارها شده که توی فیلمها دیده ایم که

زنها و مردهایی دروغ گفته اند، زنا کرده اند، سخن چینی کرده اند،

تهمت زده اند، حرمت شکسته اند و هزار گند دیگر زده اند،

می آیند تک و تنها توی یک اتاق در بسته جاییکه هیچکس نمیبندشان ، فقط یک نفر

-که پدر روحانی صدایش میکنند -

پشت پرده ای می نشیند و تنها کاری که میتواند بکند اینست که اعتراف گناهکاران را بشنود

و شاید هم هیچوقت حقیقتاً گوش ندهد.

گناهکار تمام کارهای شرم آور ریز و درشتی که کرده همه را  شرح میدهد، 

عقده از زبانش باز میکند،  بند و بساطش را جمع میکند و میرود.

چند وقتی است که به اعتراف کردن فکر میکنم.

دلم میخواهد حرفهایم را بزنم و از زبان و دل و حلقم عقده گشایی کنم.

اعتراف کردن حقیقتاً قشنگ و انسانی است چون اعتراف کننده ها همیشه راست میگویند 

و دلیلی هم ندارد که بخواهند دروغ بگویند

چون حتی اگر شنونده هم داشته باشند در اصل با خودشان رو در رو اند.

حقیقتاً باور دارم که شاید رفتن توی یک اتاق دربسته خالی

و یا مثل من نگاشتن اعترافات جسارت چندانی نطلبد،

اما هر اعتراف کننده ای اطمینان دارد که لا اقل با گفته های خودش ایستاده مواجهه میکند

و شاید مثل من در معرض قضاوت دست کم یک نفر قرار بگیرد.

اصلاً چرا آدم باید همیشه حرف داشته باشد؟

اصلاً میشود آدم حرفی بزند که بهیچ وجه درباره خودش نباشد؟

چرا آدم همه اش احساس میکند؟ اصلاً میشود آدمی احساس خاصی نکند نسبت به چیزی؟

گهگاهی سر به نوشته های قدیمم میزنم.

متن را که میخوانم هیچ کدام از آن آدمهایش را نمی بینم

حتی آنی را که مثلاً قرار است خودم باشم.

حتی آنهاییکه در توصیف حالات و نشست و برخاستهایشان سعی میکردم

مناسبترین واژه ها را بکار بگیرم.

اگر کسی فکر کند که من تمام این آدمهای ریز و درشت و عجیب و غریب را میدیدم یا دیده بودم

سخت ابله و ساده لوح است.

من چیزی نمی دیدم.

حقیقتاً هیچکدام از آن کارها را نکرده ام.

مثلاً معده ام ضعیف و مزخرف و اسقاطی هست اما ندرتاً اسهال میگیرم.

ماست جایگاه خاصی بین خوردنیهای شبانه روز من ندارد.

با هیچ زن بزرگسالی خو نگرفته ام و میدانم که نمیتوانم بگیرم

چون اصولاً زنانگی حوصله ام را سر میبرد.

دلیلی هم نمیبینم که بخواهم حرفهایم را اثبات کنم.

این حرفها قطعاً برای آنهاییکه آشنایی اندکی هم با من دارند هیچ تازگی ندارد.

فقط باید این چیزها را میگفتم. 

میگفتم تا دهانم برای حرفهای بعدیم باز شود.

تمام آنچه که این موقعیتهای عجیب و باورنکردنی و وارفته را بهم می چسباند و جمع و جورشان میکند

آن احساس قوی و تند و تیز و جانداری است که

پشت تمام سطرها و لابلای تمام واژه هایش زندگی میکند.

تنها احساس است که با کلمات و عبارات و آن موقعیتهای پوشالی،

وسیع شده، جریان یافته و سیلان پیدا کرده است.

احساسی که صاحبش را تکان میداد، می خنداند ، می لرزاند و گاه گاهی هم به وجد می آورد.

 احساساتی که پیچیده بود و من هم سعی میکردم

پیچیدگی اش در کلمات و عبارات هم بماند

اما فکر میکنم گاهی آن موقعیتها و آدمهای نامرئی پنهانش میکردند و

رنگ سرگرم کردن دیگران به خودش میگرفت.

نمیدانم چه بر سر احساس می آید.

نمیدانم می میرد، گم میشود، سرکوب میشود، دگر گونه میشود،

با موقعیتها و زمانه  خودش میرود و دور میشود یا اصلاً نمیدانم چه.

اما پیچیدگی هست. و گاهی آنقدر میشود که احساس و صاحب احساس را گم میکند.

سر در گم میکند و خودش هم گم میشود.

چند مدتی است حس میکنم که دیگر احساسم نمی آبد.

نمیدانم گم شده ام یا نه.

نمیتوانم حرفم را بزنم نه ساده و نه پیچیده.

اعترافها معمولاً شنیدنی اند چون سادگی دارند و اگر اعتراف حقیقی باشند از اعماق می جوشند.

اصلا نمیدانم اینها که گفتم اصلاً اعتراف یا چیزی شبیه به آن بود یا نه.

ساده بود یا پیچیده اما حس میکنم احساسی در پستوی نوشته ام مأوا گرفته است.

ارجاف

گذشته ها گذشت.

انگار که این روزها اصلا نسبتی با قبل ترها ندارد.

سعی کردم وقت بگذارم و فکر کنم که نوشته ام را چطور شروع کنم بهتر است. اما نمیتوانم.

گفتم. الان با قبل فرق دارد. دیگر موقعیتها تازگی ندارند.

آدمهای جدید تکراری و مزخرف و خسته کننده اند.

موقعیتها به طرفم حمله میکنند و من دیگر حسشان نمیکنم و آدمها توی گوشم وز وز میکنند و

من نه میبینمشان و نه هیچ چیز دیگر. هیچ دلهره و ترسی برای مواجهه ندارم.

به خودم فکر نمیکنم. نمیدانم به چی فکر میکنم. قبلترها درباره عمیقترین احساساتم مینوشتم.

احساساتی که در هیچ موقعیت بخصوصی تجربه نکرده بودم

و آدمهای خیالی که هر روز به ملاقاتم می آمدند. اما الان اینطورها نیست.

نمیدانم الان چطور است یا اینکه چطور باید باشد اصلا نمیدانم.

نمیدانم چون نمیتوانم. فقط نشسنه ام و بیخودی گذشته را ستایش میکنم بدون اینکه حسرتی

داشته باشم یا تزس و دلهره ای از آینده. آدمی که دلهره ندارد مرده است و من هم شاید.

جانم بالا آمد همین چند خط را نوشتم. اصلا خوصله ندارم برگردم نوشته را از اول بخوانم که

غلطهایش را بگیرم. محمد که قطعا تنها خواننده این مزخرفات است میداند که

 حال و حوصله ندارم.

 روزی خواهد رسید که غبار زمان بر این نوشته نشسته

و من دوباره میخوانمش و ستایشش میکنم.

 

مقدمه ای بر نظریه قرارداد اجتماعى

نظريه قرار اجتماعى(قرارداد اجتماعى)

كه زمانى انديشه سياسى مسلط اروپا بود در

نظريه جديد سياسى نقش مهمى بازى كرده است.

بنياد اين نظريه بر اين فرضيه بنا نهاده شده

كه پيش از تكوين دولت٬

انسان در وضع طبيعى (state of nature)

زندگى ميكرد.

وضع طبيعى را

عده اى حالتى پيش از اجتماعى شدن

و عده اى پيش از سياسى شدن ميدانند

ولى هر چه بوده باشد

وضعى پيش از پيدايش نهاد حكومت است.

وضع طبيعى جامعه اى سازمان يافته نبود

و در آن هيچ قدرت سياسى وجود نداشت

تا قوانين و مقرراتى را وضع كند

و به اجرا بگذارد.

تنها به اصطلاح قانون طبيعى

تنظيم كننده رفتار و عمل بشر بود.

جانبداران گوناگون اين نظريه

در مورد شرايط گوناگون انسان در وضع طبيعى

توافق ندارند (كه در اينباره به

تفصيل سخن خواهيم گفت).

برخى آنرا وضع ددمنشانه و برخى

يك زندگى معصومانه و با سعادت دانسته اند.

شرايط اين زندگى هرچه بود

انسان در وضع طبيعى

به دلايلى(كه به تفصيل خواهم گفت)

تصميم گرفت آن وضع را رها كند

و يك جامعه مدنى بنا بر

يك قرار اجتماعى برپا دارد.

پس از آن قانون طبيعى جاى خود را

به قانون بشرى داد كه توسط

اقتدار سياسى به اجرا در مى آمد.

بنابر نظريه قرارداد اجتماعى

دولت محصول كوشش سنجيده انسان است

و اقتدار خود را از رضايت مردمى ميگيرد

كه در زمانهاى دور تاريخى

از راه قرار اجتماعى

خود را به صورت هيئتى سياسى سازمان دادند.

ميان طرفداران اين نظريه اختلافاتى وجود دارد

و آنرا براى اهداف مختلف بكار برده اند.

هابز آنرا براى توجيه استبداد

لاك براى پشتيبانى

از حكومت مبتنى بر قانون اساسى

و روسو براى حمايت از

دكترين حاكميت عمومى از آن استفاده نموده اند.

 

ادامه دارد....

از کتاب بنیادهای علم سیاست

نوشته عبدالرحمان عالم

ادبیات نومید

آدمى نميتواند هميشه نويسنده پوچى باشد.

هيچكس نميتواند معتقد به

وجود ادبيات سياه شود.

البته ميتوانى رساله اى

در مفهوم پوچى بنويسى يا نوشته باشى.

ميشود درباره زناى محارم قلم فرسايى كرد

و اين دليل آن نيست كه

انسان دست تجاوز

به خواهر فلك زده اش دراز كرده باشد.

مثلا جايى نخوانده ام كه سوفوكل

پدرش را كشته

يا دامن مادرش را به ننگ آلوده باشد.

اين پندار كه هر نويسنده اى

الزاما در مورد خود مى نويسد

از آن افكار كودكانه است.

اصلا منعى در كار نيست

كه هنرمند ابتدا به زندگى ديگران٬

به عصر خود٬

يا به اسطوره هاى آشنا توجه كند.

حتى اگر اتفاق افتد كه نويسنده اى

شخص خود را موضوع داستانش كند

به ندرت ممكن است

از خود چنان كه هست سخن بگويد.

آثار هر نويسنده غالبا داستان كمبودها

و يا وسوسه هاى اوست

و تقريبا هرگز سرگذشت خود او نيست.

 به خصوص وقتى ادعا ميشود اين آثار

حكايتگر زندگانى راستين آن نويسنده است.

هرگز هيچ آدميزاده اى جرات نكرده

كه چهره راستين خود را نقاشى كند.

من آرزومندم كه نويسنده اى بيرون گرا باشم.

منظورم از بيرون گرا نويسنده ايست

كه شخص خود را موضوع داستانش نميكند.

اما اصرار عصر ما

در يگانه شمردن نويسنده و قهرمان او

اين آزادى نسبى نويسنده را منكر ميشود.

وبدين ترتيب من پيامبر پوچى شناخته ميشوم.

من جز مطرح ساختن انديشه اى كه

در كوچه هاى زمانه خود يافته ام چه كرده ام؟

البته بديهى است كه

من و نسل من اين انديشه را پرورانده ايم

و پاره اى از وجودمان

هميشه آنرا خواهد پروراند.

منتها من به اندازه لازم

با اين انديشه فاصله گرفته ام تا آنرا مطرح كنم

و منطقش را روشن گردانم.

هر چه كه بعد از آن نوشته ام شاهد مدعاست.

اما بهره بردارى از يك عبارت

ساده تر از استفاده از يك ظرافت است.

اينست كه عبارت را برگزيده اند

و من همچنان پيامبر پوچى مانده ام.

در تجربه اى كه مورد توجه من بود

و درباره آن فرصت نوشتن دست داد

پوچى فقط اولين موضع بود٬

اگرچه خاطره يا رد پايش

پا به پاى آثار بعدى من حركت كند.

حال هر قدر من اين مطلب را تكرار كنم

سودى ندارد.

اصلا چگونه ميشود محدود به اين انديشه شد

كه هيچ چيز حاوى معنى نيست

و بايد از همه چيز نوميد گشت؟

وارد كنه مطالب نميشوم

همين قدر ميگويم

همانطورى كه ماديت مطلق وجود ندارد

-چون تنها براى تلفظ واژه ماديت

بايد پذيرفت كه در اين جهان

چيزى سواى ماده وجود دارد-

هيچ گرايى(نيهيليسم) كامل هم وجود ندارد.

همين كه گفته ميشود همه چيز بى معنى است

چيزى ميگوييم كه معنى دارد.

انكار هرگونه معنى براى جهان

يعنى حذف هرگونه داورى ارجمند.

در صورتيكه زيستن مثلا غذا خوردن

خود يك داورى ارجمند است.

چون همين كه از مردن خوددارى ميكنيم

بقا و دوام را برگزيده ايم.

در اينصورت براى زندگى ارزشى٬

ولو نسبى قائل شده ايم.

اصلا ادبيات نوميد يعنى چه؟

نوميدى خموش است.

در صورتيكه نگاه اگر سخنگو باشد

حاوى معناست.

نوميدى راستين

برابر با احتضار مرگ يا ورشكستگى است.

پس وقتى نوميدى سخنگو شد

استدلال كرد و اثرى مكتوب به وجود آورد٬

 آنا دست برادرى بسوى ما دراز ميشود.

بى گناهى نويسنده روشن ميگردد

و دوستى پديدار ميشود.

ادبيات نوميد دو واژه متناقض است.

 

 

از آلبر کامو

کتاب دلهره هستی

افیون و درد

آن زمان‌ها زن‌ها را خوب نمی‌شناختم.

 هنوز هم خوب نمی‌شناسم.

 مردها را هم همین‌طور.

 حیوانات را همین‌طور.

 چیزی را که

اندکی بهتر می‌شناسم دردهایم است.

هرروز همه دردهایم را در خیال می‌پرورانم،

زود پرورانده می‌شوند،

خیال شتابکار است،

اما همه دردهایم پرورده خیال نیست.

 چه توازنی!

 آخر آن‌ها را هم خوب نمی‌شناسم،

 دردهایم را می‌گویم.

 لابد علتش این است

که من چیزی جز درد نیستم،

نکته‌اش در همین است.

خود را از آن دور می‌کنم تا مرحله حیرت،

 تا مرحله ستایش،

در کره‌ای دیگر.

به ندرت، اما همین قدر کافی است.

زندگی به این سادگی‌ها نیست.

این که بگوییم چیزی جز درد نیست

فقط ساده گرفتن همه چیز است.

درد مطلق!

ولی این می‌شود رقابت،

رقابت نامشروع.

با این همه، اگر در فکرش باشم،

و اگر بتوانم،

روزی از دردهای عجیبم

برای شما به تفصیل سخن خواهم گفت

و برای آن که روشن‌تر باشد

انواع آن را از یک‌دیگر تفکیک خواهم کرد.

با شما از دردهای ذهن خواهم گفت

و از دردهای دل یا دردهای عاطفی،

از دردهای روح

«این دردهای روح خیلی قشنگ‌اند»،

و سپس از دردهای جسم،

نخست از دردهای درونی یا نهانی،

سپس از دردهای برونی،

از موها شروع می‌کنم و با نظم و ترتیب

و بی‌آن‌که عجله کنم پایین می‌روم

تا به پاها برسم

که جایگاه میخچه، گرفتگی ماهیچه،

برآمدگی کیسه زلالی،

فرو رفتن ناخن در گوشت، سرمازدگی،

و عجایب غرایب دیگر است.

به همین منوال برای کسانی که

آن قدر محبت دارند که به من گوش کنند،

بر اساس روشی

که مبدع آن را فراموش کرده‌ام،

از لحظه‌هایی سخن خواهم گفت

که آدم بی‌آن‌که افیون‌زده یا مست

یا در حال خلسه باشد،

هیچ حس نمی‌کند.

 

 

نخستین عشق

از ساموئل بکت

بهار آید...

ز باغ اى باغبان ما را همى بوى بهار آيد

كليد باغ ما را ده كه فردا مان به كار آيد

                    ****

كليد باغ را فردا هزاران خواستار آيد

تو لختى صبر كن چندانكه قمرى بر چنار آيد

                    ****

چو اندر باغ تو بلبل به ديدار بهار آيد

تو را مهمان ناخوانده به روزى صد هزار آيد

                         ****

كنون گر گلبنى را پنج و شش گل در شمار آيد

چنان دانى كه هر كس را همى زو بوى يار آيد

                        ****

بهار امسال پندارى همى خوشتر ز پار آيد

از اين خوشتر شود فردا كه خسرو از شكار آيد

                         ****

بدين شايستگى جشنى بدين بايستگى روزى

ملك را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى

                      ****

كنون در زير هر گلبن قنينه در نماز آيد

نبيند كس كه از خنده دهان گل فراز آيد

                    ****

ز هر بادى كه برخيزد گلى با مى به راز آيد

به چشم عاشق از مى تا به مى عمرى دراز آيد

                        ****

به گوش آواز هر مرغى لطيف و طبع ساز آيد

به دست مى ز شادى هر زمان ما را جواز آيد

                      ****

هوا خوش گردد و بر كوه برف اندر گداز آيد

علمهاى بهارى از نشيبى بر فراز آيد

                     ****

كنون ما را بدان معشوق سيمين بر نياز آيد

به شادى عمر بگذاريم اگر معشوق باز آيد

                     ****

بدين شايستگى جشنى بدين بايستگى روزى

ملك را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى

 

ترجیع بند بهار اثر فرخی سیستانی

 

 

 

 

توجه:

با تو جه به ویژگی اشعار فرخی از هرگونه

تفسیر این شعر اکیدا خودداری شود.

چیرگى بر خود

شما فرزانه ترينان چه مى ناميد

آنچه شما را مايه جوشش و كوشش است؟

خواست حقيقت؟؟

اما من خواست شما را چنين مى نامم:

خواست انديشيدنى كردن آنچه هست.

او مى بايد در برابر شما تسليم شود

و سر فرود آورد.

زيرا اراده شما چنين مى خواهد.

اين است خواست شما سراسر.

خواست شما فرزانه ترينتان

كه همانا خواست قدرت است

و نيز جز اين نيست

آنگاه كه از نيك و بد سخن مى گوييد

و از ارزش گذاريها.

شما خواهان آنيد تا چنان جهانى بيافرينيد

كه در برابرش عاشقانه زانو توانيد زد:

اين است واپسين اميد و سرمستى شما.

نادان همانا مردم٬

رودى را مانند زورقى بر آن شناور؛

و در آن زورق ارزش گذاريها

با وقار و روى پوشيده نشسته اند.

شما خواست و ارزشهاى خود را

بر رود شدن نشانده ايد؛

و آنچه مردم به نام نيك و بد به آن باور دارند

خواست قدرتى كهن را بر من آشكار ميكند.

اين شما بوديد

شما فرزانه ترينتان

كه چنين ميهمانانى را در اين زورق نشانديد

و ايشان را نامهاى پر شكوه و پر غرور داديد.

شما و اراده فرمانرواى شما.

اكنون رود زورق تان را فرا مى برد.

چه باک كه موج مخالف مى خيزد

و خشمگين بر سينه آن مى كوبد.

آنچه شما فرزانه ترينان را خطر است

و غايت نيك و بد٬ نه رود.

كه همان خواست است

خواست قدرت

خواست زاينده و رام نشدنى زندگى.

 

 

 

از کتاب چنین گفت زرتشت...

اثر فردریش نیچه

چه خواهد بودن

آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن

یا حریفی نشود رام چه خواهد بودن

                  ****

حاصل کشمکش زندگی ای دل نامیست

گر نماند ز من این نام چه خواهد بودن

                 ****

آفتابی بود این عمر ولی بر لب بام

آفتابی به لب بام چه خواهد بودن

                ****

مرغ اگر همت آن داشت که از دانه گذشت

گو همه پیچ و خم دام چه خواهد بودن

               ****

صبح اگر طالع وقت است غنیمت بشمار

کس نخوانده است که تا شام چه خواهد بودن

               ****

چند کوشی که به فرمان تو باشد ایام

نه تو باشی و نه ایام چه خواهد بودن

               ****

گر دلی داری و پابند تعلق خواهی

خوشتر از زلف دلارام چه خواهد بودن

              ****

شرط موزونی اخلاق بود شاهد را

ورنه موزونی اندام چه خواهد بودن

               ****

پیر ما گفت و چه خوش گفت که از خلق مدار

چشم انعام که انعام چه خواهد بودن

              ****

شهریاریم و گدای در آن خواجه که گفت

"خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن"

 

 

شعر از محمد حسین شهریار

پیوند:معنای آزادى

مفاهيم آزادى و مسؤوليت

هر دو با تسلط بر زندگى خود فرد ارتباط دارند.

داشتن آزادى به اين معناست

كه افراد آن چه را مى انديشند

و انجام ميدهند كنترل ميكنند.

اينكه افراد خود٬

مسؤول آنچه انجام ميدهند هستند.

يعنى داراى كنترل هستند.

منظور از كنترل چيست؟

كنترل زندگى خود بدين معناست

كه فرد مى فهمد چه انتخابهايى ميكند.

 آزادى انتخابها و پيامدهاى آنرا درك ميكند

و در موقعيتى است كه فعالانه و آزادانه

آنها را انتخاب ميكند.

آزاد بودن بنابراين به معناى

شناختن انتخاب٬

 انتخاب كردن٬

و سرانجام كنترل جهت گيرى خود بر انتخاب است.

آزادانه عمل كردن به اين معناست

كه افراد افكار و

اعمال خودشان را كنترل ميكنند.

مسؤول عمل بودن به اين معناست كه آنها آزادند.

بر عهده گرفتن مسؤوليت اعمال خودشان

به اين معناست

كه آنها از اين واقعيت آگاهند كه آزادند

و اين واقعيت را مى پذيرند.

افراد بايد مسؤولانه عمل كنند

يعنى بايد آزاد باشند

اما تا آنجا كه حقوق ديگران را پايمال نكنند.

 

 

برگرفته از کتاب

ده پرسش از دیدگاه جامعه شناسی

اثر جوئل شارون

 

نکته:

با توجه به انواع مختلف آزادی و معانی گسترده

آن به نظر می آید آزادی مذکور با آزادی ای که در

متون قبلی استفاده شد هم معنی باشد.

 

 

ادامه دارد.....

حریم خصوصى-قسمت دوم-

دكتر محمد راسخ

استاد حقوق عمومى و فلسفه حقوق ميگويد:

"مبناى حريم خصوصى در حقيقت

همان مبنايى است كه حقوق بشر را

بر آن استوار ميكنيم و

آن ارزش غايى انسان است.

انسان موجودى است ذاتا ارزشمند.

انسان را نمى توان ابزار قرار داد.

جوامعى كه در فرهنگ آنها

انسان موجود ذاتا ارزشمندى نيست

بعيد است كه در آينده نزديك

به مرحله اى برسند كه در آنها

به حريم خصوصى احترام گذاشته شود."

پس از جنگ جهانى دوم حرمت و حيثيت انسانها

و رعايت احترام به آن مورد تاكيد قرار گرفته

و بر لزوم رعايت

حرمت انسانها پافشارى شده است.

اتحاديه اروپا هم مصوباتى در اين زمينه دارد

كه از ميان آنها ميتوان

به مصوبه نود و پنجم شوراى اين اتحاديه

مبنى بر حمايت از فرد در ارتباط با

كاربرد داده هاى شخصى اشاره كرد.

اين مصوبه ضمن تاكيد بر حرمت انسان

و تكليف دول عضو به رعايت آن

در ماده يك مقرر كرده:

"دول عضو بايد از حقوق بنيادين

و آزاديهاى افراد بالاخص حق حريم خصوصى

در ارتباط با داده هاى شخصى حمايت كنند."

در دولت سيد محمد خاتمى

گروهى از كارشناسان حقوقى دور هم جمع شدند

و

 لايحه حمايت از حريم خصوصى را ارائه دادند.

لايحه اى كه بعنوان آخرين لايحه دولت خاتمى

به مجلس هفتم ارائه شد اما دولت نهم آنرا

از مجلس بازپس گرفت.

در همان زمان حميدرضا ترقى

رئيس دفتر سياسى حزب مؤتلفه اسلامى

در گفت و گو با خبرگزارى ايلنا اعلام كرده بود:

"لايحه حريم خصوصى بعد اسلاميت نظام را

تهديد ميكرد.دولت نهم با اصلاحات و تطبيق آن با

معيارهاى ارزشى در آينده نزديك

آنرا به مجلس ارائه خواهد كرد."

 

 

ادامه دارد

 برگرفته از مقاله روزنامه شرق

حریم خصوصى-قسمت اول-

برداشت اول-

شب از نيمه گذشته است.

روز پركارى در انتظار طبقه نهم است.

اما گويى طبقه دهمى ها خيال خوابيدن ندارند

و جنجالى به راه انداخته اند

كه آن سرش ناپيداست.

آقاى طبقه نهم به همسرش ميگويد:

"ديگر نميتوانم تحمل كنم.

اين شده كار هر شبشان.فردا ميروم دادگاه!"

 

برداشت دوم-

آقاى خواننده وارد سايت... كه ميشود

تيتر خبر را مى بيند كه با فونت درشت

به او چشمك ميزند:

"فيلم خواننده معروف در حال... ."

بايد كارى انجام دهد.

اين گونه كه روزنامه نگارنماها پيش ميروند

آينده اى براى او نمى ماند.

 

 

برداشت سوم-

آقاى آگاهى مقابل حميد نشسته است.

دروازه هاى آينده پشت سر آقاى آگاهى قرار دارد.

اگر حميد درست جواب دهد

آينده به او لبخند ميزند.

آگاهى ميپرسد:

"نماز مى خوانيد؟ چند بار در ماه

در نماز جماعت شركت ميكنيد؟

روز قدس ناهار چى خورديد؟"

و حميد مى انديشد:

"قيمت خريد آينده شان چيست؟؟"

 

 

 

برداشت چهارم-

ايست بازرسى سر خيابان

جلو آرش بيست و چهار ساله را ميگيرد.

ماشین را ميگردند.

از او و دخترى كه كنار او نشسته

نسبتشان را ميپرسند.

آرش به خانه برميگردد.

پدر كه وكيل است از اينكه آرش

به پليس اجازه داده

حريم خصوصى او را بشكنند سخت ناراحت است:

"پسر وكيل باشى و

ندانى ماشين حريم خصوصى توست؟؟"

 

 

ادامه اساسی دارد....

 

برگرفته از مقاله روزنامه شرق

به تاریخ بیست و چهار اردیبهشت ۸۶ 

علم و دین

در زمانهاى اخير جمعى از فيزيكدانان

و چندى هم از زيست شناسان معروف

حرفهايى زده اند حاكى از اينكه

گويا پيشرفتهاى اخير علم

ماديگرى كهن را باطل ساخته

و مجددا به تحكيم حقايق دينى ميل كرده است.

سخنان دانشمندان قاعدتا تا حدودى

عارى از قطعيت

و احتياط آميز بوده است

ليكن حكماى الهى در آنها دست برده

و تا جاييكه ميتوانسته اند به تفسير پرداخته اند.

در همان حال روزنامه ها هم

به نوبه خود گزارشهاى هيجان انگيزى

از قول اصحاب الهيات انتشار داده اند

و كار به جايى رسيده است

كه توده مردم خيال كرده اند

فيزيك عملا سراسر كتاب آفرينش را تاييد ميكند.

من شخصا فكر نميكنم

اخلاقى كه از علم جديد قابل استنتاج باشد

همان است كه عوام الناس بدان رهنمون شده اند.

اولا آنقدرها هم كه تصور ميشود

دانشمندان در اين زمينه سخن نگفته اند.

ثانيا همه آنچه ايشان

در حمايت از ايمانهاى مذهبى ادا میكنند

ناشى از برداشت احتياط آميز

و صلاحيت علمى آنان نيست

و فقط از اينروست

که آنها اتباع خوب

و حاميان فضيلت و مالكيت هستند.

با اينحال اينگونه ملاحظات

از سخن ما بيرون است

و ميخواهيم به آن چيزى بپردازيم

كه علم واقعا براى گفتن دارد.

 

 

از کتاب جهان بینی علمی

نوشته برتراند راسل

آزادی و زنجیر

عرض كرديم

 معتقدات بشر بر يكى از دو پايه ميتواند باشد.

گاهى پايه اعتقاد بشر يك تفكر آزاد است.

انسان با يك عقل و فكر آزاد

از روى تامل و انديشه واقعى

عقيده اى را انتخاب ميكند.

ولى گاهى عقيده اى به بشر تحميل ميشود .

از هر راهى.

ولو تقليد آبا و اجداد.

و بعد انسان به آن عقيده خو ميگيرد

و آن عقيده بدون آنكه با قوه تفكر او

كوچكترين ارتباطى داشته باشد

در روح او مستقر ميگردد.

اولين خاصيت و اثر اينگونه عقايد اينست

كه جلوى تفكر آزاد انسان را ميگيرد

و بصورت زنجيرى

براى عقل و فكر انسان در مى آيد.

اينگونه عقايد عبارتست از

يك سلسله زنجيرهاى اعتيادى و عرفى و تقليدى

كه به دست و پاى فكر و روح انسان بسته ميشود

و همان طورى كه يك آدم به زنجير كشيده

و به غل بسته شده

خودش قادر نيست آن زنجير را

از دست و پا و گردن او باز كند

شخص ديگرى لازم است

تا با وسايلى كه در اختيار دارد

آن را از دست و پا و گردن او باز كند.

ملتهايى هم كه نه از روى تفكر

بلكه از روى يك نوع عادت يا تقليد و تلقين

عقايدى را پذيرفته اند

چون فكر آنها را به زنجير كشيده است

نيروى ديگرى لازم است

كه اين زنجيرها را پاره كند.

عرض نمى كنم كه يك زنجير ديگرى

به دست و پاى او بنهد

و يا عقيده مبتنى بر فكر و انديشه را

به او تحميل كند بلكه ميگويم كه

او را از اين زنجيرها آزاد كند

تا بتواند خودش آزادانه فكر كند

و عقيده اى را بر مبناى تفكر انتخاب كند.

اين از بزرگترين خدمتهايى است

كه يك فرد ميتواند به بشريت عرضه بدارد.

 

از کتاب پیرامون جمهوری اسلامی

نوشته مرتضی مطهری