افیون و درد
آن زمانها زنها را خوب نمیشناختم.
هنوز هم خوب نمیشناسم.
مردها را هم همینطور.
حیوانات را همینطور.
چیزی را که
اندکی بهتر میشناسم دردهایم است.
هرروز همه دردهایم را در خیال میپرورانم،
زود پرورانده میشوند،
خیال شتابکار است،
اما همه دردهایم پرورده خیال نیست.
چه توازنی!
آخر آنها را هم خوب نمیشناسم،
دردهایم را میگویم.
لابد علتش این است
که من چیزی جز درد نیستم،
نکتهاش در همین است.
خود را از آن دور میکنم تا مرحله حیرت،
تا مرحله ستایش،
در کرهای دیگر.
به ندرت، اما همین قدر کافی است.
زندگی به این سادگیها نیست.
این که بگوییم چیزی جز درد نیست
فقط ساده گرفتن همه چیز است.
درد مطلق!
ولی این میشود رقابت،
رقابت نامشروع.
با این همه، اگر در فکرش باشم،
و اگر بتوانم،
روزی از دردهای عجیبم
برای شما به تفصیل سخن خواهم گفت
و برای آن که روشنتر باشد
انواع آن را از یکدیگر تفکیک خواهم کرد.
با شما از دردهای ذهن خواهم گفت
و از دردهای دل یا دردهای عاطفی،
از دردهای روح
«این دردهای روح خیلی قشنگاند»،
و سپس از دردهای جسم،
نخست از دردهای درونی یا نهانی،
سپس از دردهای برونی،
از موها شروع میکنم و با نظم و ترتیب
و بیآنکه عجله کنم پایین میروم
تا به پاها برسم
که جایگاه میخچه، گرفتگی ماهیچه،
برآمدگی کیسه زلالی،
فرو رفتن ناخن در گوشت، سرمازدگی،
و عجایب غرایب دیگر است.
به همین منوال برای کسانی که
آن قدر محبت دارند که به من گوش کنند،
بر اساس روشی
که مبدع آن را فراموش کردهام،
از لحظههایی سخن خواهم گفت
که آدم بیآنکه افیونزده یا مست
یا در حال خلسه باشد،
هیچ حس نمیکند.
نخستین عشق
از ساموئل بکت