مقدمه ای بر نظریه قرارداد اجتماعى

نظريه قرار اجتماعى(قرارداد اجتماعى)

كه زمانى انديشه سياسى مسلط اروپا بود در

نظريه جديد سياسى نقش مهمى بازى كرده است.

بنياد اين نظريه بر اين فرضيه بنا نهاده شده

كه پيش از تكوين دولت٬

انسان در وضع طبيعى (state of nature)

زندگى ميكرد.

وضع طبيعى را

عده اى حالتى پيش از اجتماعى شدن

و عده اى پيش از سياسى شدن ميدانند

ولى هر چه بوده باشد

وضعى پيش از پيدايش نهاد حكومت است.

وضع طبيعى جامعه اى سازمان يافته نبود

و در آن هيچ قدرت سياسى وجود نداشت

تا قوانين و مقرراتى را وضع كند

و به اجرا بگذارد.

تنها به اصطلاح قانون طبيعى

تنظيم كننده رفتار و عمل بشر بود.

جانبداران گوناگون اين نظريه

در مورد شرايط گوناگون انسان در وضع طبيعى

توافق ندارند (كه در اينباره به

تفصيل سخن خواهيم گفت).

برخى آنرا وضع ددمنشانه و برخى

يك زندگى معصومانه و با سعادت دانسته اند.

شرايط اين زندگى هرچه بود

انسان در وضع طبيعى

به دلايلى(كه به تفصيل خواهم گفت)

تصميم گرفت آن وضع را رها كند

و يك جامعه مدنى بنا بر

يك قرار اجتماعى برپا دارد.

پس از آن قانون طبيعى جاى خود را

به قانون بشرى داد كه توسط

اقتدار سياسى به اجرا در مى آمد.

بنابر نظريه قرارداد اجتماعى

دولت محصول كوشش سنجيده انسان است

و اقتدار خود را از رضايت مردمى ميگيرد

كه در زمانهاى دور تاريخى

از راه قرار اجتماعى

خود را به صورت هيئتى سياسى سازمان دادند.

ميان طرفداران اين نظريه اختلافاتى وجود دارد

و آنرا براى اهداف مختلف بكار برده اند.

هابز آنرا براى توجيه استبداد

لاك براى پشتيبانى

از حكومت مبتنى بر قانون اساسى

و روسو براى حمايت از

دكترين حاكميت عمومى از آن استفاده نموده اند.

 

ادامه دارد....

از کتاب بنیادهای علم سیاست

نوشته عبدالرحمان عالم

هیچم و چیزی کم

ما ، من ، ما

                          

 

هیچم

هیچم و چیزی کم

ما نیستیم از اهل ِ این عالم که می بینید

وز اهلِ عالم های دیگر هم

یعنی چه بس اهلِ کجا هستیم ؟

از عالم ِ هیچم و چیزی کم ، گفتم .

غم نیز چون شادی برای خود خدایی ، عالمی دارد

نورِ سیاه و مبهمی دارد

پس زنده باشد مثلِ شادی ، غم

ما دوستدارانِ سایه های تیره هم هستیم

و مثل عاشق ، مثل پروانه

اهل نمازِ شعله و شبنم

اما

هیچم و چیزی کم .

*

رفتم فرازِ بام ِ خانه ، سخت لارم بود 

شب بود و مظلم بود و ظالم بود

آنجا چراغ افروختم ، اطراف روشن شد

و پشه ها و سوسک ها ، بسیار

دیدم که اینک روشنایم خورده خواهد شد

کِشتم اسیرِ بی مروت  زرده خواهد شد

باغِ شبم افسرده خونِ مرده خواهد شد

خاموش کردم روشنایم را

و پشه ها و سوسک ها رفتند

غم رفت ، شادی رفت

و هول و حسرت ترکِ من گقتند

و اختران خفتند

آنگاه دیدم ، آن طرف تر از سکُنجِ بام

یک دختر زیباتر از رویای شبنم ها

تنها

انگار روح ِ آبی و آب است

انگار هم بیدار و هم خواب است

انگار غم در کسوت ِ شادیست

انگار تصویر خدا در بهترین قاب است

انگارها بگذار

بیمار !

او آن "نمی دانی و می دانی" است

او لحظه ی فرار جادویی

او جاودانه ، جاودانتاب است

محضِ خلوص و مطلقِ ناب است

*

از بام پایین آمدیم ، آرام

همراه با مشتی غم و شادی

و با گروهی زخم ها و عده ای مرهم

گفتیم بنشینیم

نزدیک ِ سالی مهلتش یک دم

مثلِ ظهورِ اولین پرتو

مثل ِ غروب ِ آخرین عیسایِ بن مریم

مثل نگاه غمگنانه ی ما

مثل بچه ی آدم

 

آنگاه نشستیم و به خوبیّ خوب فهمیدیم

باز آن چراغ روز و شب خامش تر از تاریک

هیچم و چیزی کم .

تهران ، فروردیین 1369

زمستان ، مهدی اخوان ثالث

 

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را

آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.

 این درد ها را نمی شود به کسی ابراز کرد چون

عموماً عادت دارند این درد  های باورنکردنی را

جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند

 و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید

جاری و عقاید خودشان سعی  می کنند آن را

با لبخند شکاک و تمسخر آمیزی تلقی بکنند

 زیرا بشر هنوز  چاره و دوایی برایش پیدا

نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط

شراب  و خواب مصنوعی به وسیله افیون

 و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر

 این گونه دارو ها موقت است و به جای

 تسکین پس از مدتی بر شدت درد  می افزاید.

 من سعی کردم آن چه را به یادم هست بنویسم

 آن چه را که از ارتباط  وقایع در نظرم

مانده بنویسم . برای من هیچ اهمیتی ندارد که 

 دیگران باور کنند یا نکنند فقط می ترسم

 که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم

 زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب

 برخوردم که چه ورطه هولناکی  میان من و

 دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است

 باید خاموش بود.

 بوف کور

 صادق هدایت

 

زمانی برای دریدن   ، زمانی برای دوختن .

     

(عکس از سایتwww.paulocoelho.com.br)

(توضیح عکس : پائولو کوئلیو و آنابلا پائیوا (خبرنگار برزیلی) در مرقد حضرت عبدالعظیم – ری - 5/3/79 )

میلیون ها نفر را در خیالم می آورم که در آن لحظه

 احساس بی حاصلی و بدبختی می کنند – هرچند

 ثروتمند و جذاب و اغواگر باشند – چرا که آن شب

 تنهایند ، دیروز هم تنها بوده اند، شاید فردا هم

 تنها باشند . دانشجویانی که نمی دانند با کی

بیرون بروند ، پیرترهایی که جلوی تلویزیون

 نشسته اند و فکر می کنند شاید  تلویزیون

 آخرین راه نجاتشان باشد ، تاجرها در

 اتاق هایشان در هتل ، در این فکر که آیا کارشان

معنایی هم دارد ؟ زن هایی که عصر ها را  به

  آرایش و درست کردن موهایشان می گذرانند تا

 به کافه باری بروند و وانمود کنند دنبال رفیقی

 نمی گردند ، و فقط می خواهند نشان بدهند که

 جذابند ، مردها نگاه شان می کنند و سعی

می کنند سر صحبت را باز کنند ، و زن ها حال

و هوایی برتری جویانه آنها را پس می زنند ...

 چرا که احساس حقارت می کنند ، می ترسند

مردها بفهمند که آنها بسیار تنهایند ، کاری

 بی اهمیت دارند ، نمی توانند درباره ی

وقایع دنیا حرف بزنند ، چرا که از صبح تا

شب کار می کنند تا نان در بیاورند و دیگر

وقتی برای خواندن اخبار روز را ندارند .

 

کسانی که خود را در آیینه نگاه می کنند و

 خودشان را زشت می پندارند ، گمان می کنند

 زیبایی خصوصیتی بنیادی است ، و برای  سازش

 با خودشان ، وقتشان را به تماشای مجله هایی

 می گذرانند که در آن ، همه زیبا و ثروتمند و

 مشهورند . زن و شوهرهایی که تازه شام

 خورده اند ، دوست دارند مثل قدیم  ها با هم

 صحبت کنند ، اما گرفتاری های دیگری هم در

 کار است ، مسایل مهم تر ، و همصحبتی را باید

 به فردا واگذارند ، فردایی که هرگز نمی آید .

 

عصر آن روز ، با دوستی نهار خورده ام که تازه

 از همسرش جدا شده و ادعا می کند :"حالا

دیگر آزادم ، آنطور که همیشه آرزو

 داشتم  ." دروغ است ! هیچ کس این شکل

 آزادی را نمی خواهد ، همه ی ما تعهدی

 می خواهیم ، می خواهیم کسی کنارمان باشد

 و زیبایی های ژنو را ببیند ، درباره ی کتاب ها

و مصاحبه ها و فیلم ها صحبت کند ،یا

 ساندویچمان را با هم تقسیم کنیم ،

چرا که پولمان به خرید دو تا ساندویچ نمی رسد .

 بهتر است آدم نصف یک چیز کامل را بخورد .

بهتر است شوهر آدم مزاحم آدم شود و برای دیدن

 یک مسابقه ی فوتبال در تلویزیون ، زودتر به

خانه بیاید ، یا زن آدم جلوی ویترین مغازه ای

 بایستد و حرف آدم را درباره ی برج کلیسای

جامع قطع کند ... که تمام ژنو را در خود دارد

و می توان تمام وقت و آرامش را در آنجا یافت .

بهتر است آدم گرسته بماند تا تنها . چرا که

وقتی تنهاییم ، انگار دیگر بخشی از بشریت

نیستیم ، و منظورم نه تنهایی داوطلبانه ،

که تنهایی تحمیل شده است .

هتل زیبا در آن طرف رودخانه منتظرم است ،

با سوییت راحتم ، کارمندهای خوش برخورد ،

 سرویس درجه یک ... و این احساس مرا

 بدتر می کند ، چرا که باید شاد باشم ، باید از

 تمام این دستاوردهایم راضی باشم .

 

در راه برگشت ، به کسان دیگری بر می خورم که

 وضعی مشابه من دارند ، و پی می برم که دو

 نگاه متفاوت در چشم هایش است : یا با تکبر ،

تا وانمود کنند در این شب زیبا ، خودشان تنهایی

 را برگزیده اند ، یا اندوهگین ، و شرمنده از

تنهاییشان .

 

این ها را گفتم ، چرا که اخیرا یاد هتلی در

 آمستردام افتاده ام ، به یاد زنی که کنارم بود ،

 با من حرف می زد ، از زندگیش برایم می گفت .

همه ی این ها را می گویم ، چرا که ، هرچند در

 کتاب جامعه آمده که زمانی برای دریدن و زمانی

 برای دوختن هست ، اما گاهی زمان دریدن ،

 زخم های عمیقی به جا می گذارد و بدتر از

 قدم زدن در تنهایی و بدبختی در ژنو ، این است

 که کسی را کنارمان داشته باشیم و کاری کنیم

 که این شخص احساس کند در زندگی ما هیچ

 اهمیتی ندارند ."

 

پیش از اینکه تشویقم کنند ، زمان درازی

سکوت برقرار شد .

 

 

 

از کتاب "زهیر" نوشته ی پائلو کوئلیو


ترجمه  ی آرش حجازی


انتشارات کاروان