(عکس از سایتwww.paulocoelho.com.br)
(توضیح عکس : پائولو کوئلیو و آنابلا پائیوا (خبرنگار برزیلی) در مرقد حضرت عبدالعظیم – ری - 5/3/79 )
میلیون ها نفر را در خیالم می آورم که در آن لحظه
احساس بی حاصلی و بدبختی می کنند – هرچند
ثروتمند و جذاب و اغواگر باشند – چرا که آن شب
تنهایند ، دیروز هم تنها بوده اند، شاید فردا هم
تنها باشند . دانشجویانی که نمی دانند با کی
بیرون بروند ، پیرترهایی که جلوی تلویزیون
نشسته اند و فکر می کنند شاید تلویزیون
آخرین راه نجاتشان باشد ، تاجرها در
اتاق هایشان در هتل ، در این فکر که آیا کارشان
معنایی هم دارد ؟ زن هایی که عصر ها را به
آرایش و درست کردن موهایشان می گذرانند تا
به کافه باری بروند و وانمود کنند دنبال رفیقی
نمی گردند ، و فقط می خواهند نشان بدهند که
جذابند ، مردها نگاه شان می کنند و سعی
می کنند سر صحبت را باز کنند ، و زن ها حال
و هوایی برتری جویانه آنها را پس می زنند ...
چرا که احساس حقارت می کنند ، می ترسند
مردها بفهمند که آنها بسیار تنهایند ، کاری
بی اهمیت دارند ، نمی توانند درباره ی
وقایع دنیا حرف بزنند ، چرا که از صبح تا
شب کار می کنند تا نان در بیاورند و دیگر
وقتی برای خواندن اخبار روز را ندارند .
کسانی که خود را در آیینه نگاه می کنند و
خودشان را زشت می پندارند ، گمان می کنند
زیبایی خصوصیتی بنیادی است ، و برای سازش
با خودشان ، وقتشان را به تماشای مجله هایی
می گذرانند که در آن ، همه زیبا و ثروتمند و
مشهورند . زن و شوهرهایی که تازه شام
خورده اند ، دوست دارند مثل قدیم ها با هم
صحبت کنند ، اما گرفتاری های دیگری هم در
کار است ، مسایل مهم تر ، و همصحبتی را باید
به فردا واگذارند ، فردایی که هرگز نمی آید .
عصر آن روز ، با دوستی نهار خورده ام که تازه
از همسرش جدا شده و ادعا می کند :"حالا
دیگر آزادم ، آنطور که همیشه آرزو
داشتم ." دروغ است ! هیچ کس این شکل
آزادی را نمی خواهد ، همه ی ما تعهدی
می خواهیم ، می خواهیم کسی کنارمان باشد
و زیبایی های ژنو را ببیند ، درباره ی کتاب ها
و مصاحبه ها و فیلم ها صحبت کند ،یا
ساندویچمان را با هم تقسیم کنیم ،
چرا که پولمان به خرید دو تا ساندویچ نمی رسد .
بهتر است آدم نصف یک چیز کامل را بخورد .
بهتر است شوهر آدم مزاحم آدم شود و برای دیدن
یک مسابقه ی فوتبال در تلویزیون ، زودتر به
خانه بیاید ، یا زن آدم جلوی ویترین مغازه ای
بایستد و حرف آدم را درباره ی برج کلیسای
جامع قطع کند ... که تمام ژنو را در خود دارد
و می توان تمام وقت و آرامش را در آنجا یافت .
بهتر است آدم گرسته بماند تا تنها . چرا که
وقتی تنهاییم ، انگار دیگر بخشی از بشریت
نیستیم ، و منظورم نه تنهایی داوطلبانه ،
که تنهایی تحمیل شده است .
هتل زیبا در آن طرف رودخانه منتظرم است ،
با سوییت راحتم ، کارمندهای خوش برخورد ،
سرویس درجه یک ... و این احساس مرا
بدتر می کند ، چرا که باید شاد باشم ، باید از
تمام این دستاوردهایم راضی باشم .
در راه برگشت ، به کسان دیگری بر می خورم که
وضعی مشابه من دارند ، و پی می برم که دو
نگاه متفاوت در چشم هایش است : یا با تکبر ،
تا وانمود کنند در این شب زیبا ، خودشان تنهایی
را برگزیده اند ، یا اندوهگین ، و شرمنده از
تنهاییشان .
این ها را گفتم ، چرا که اخیرا یاد هتلی در
آمستردام افتاده ام ، به یاد زنی که کنارم بود ،
با من حرف می زد ، از زندگیش برایم می گفت .
همه ی این ها را می گویم ، چرا که ، هرچند در
کتاب جامعه آمده که زمانی برای دریدن و زمانی
برای دوختن هست ، اما گاهی زمان دریدن ،
زخم های عمیقی به جا می گذارد و بدتر از
قدم زدن در تنهایی و بدبختی در ژنو ، این است
که کسی را کنارمان داشته باشیم و کاری کنیم
که این شخص احساس کند در زندگی ما هیچ
اهمیتی ندارند ."
پیش از اینکه تشویقم کنند ، زمان درازی
سکوت برقرار شد .
از کتاب "زهیر" نوشته ی پائلو کوئلیو
ترجمه ی آرش حجازی
انتشارات کاروان