در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را

آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.

 این درد ها را نمی شود به کسی ابراز کرد چون

عموماً عادت دارند این درد  های باورنکردنی را

جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند

 و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید

جاری و عقاید خودشان سعی  می کنند آن را

با لبخند شکاک و تمسخر آمیزی تلقی بکنند

 زیرا بشر هنوز  چاره و دوایی برایش پیدا

نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط

شراب  و خواب مصنوعی به وسیله افیون

 و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر

 این گونه دارو ها موقت است و به جای

 تسکین پس از مدتی بر شدت درد  می افزاید.

 من سعی کردم آن چه را به یادم هست بنویسم

 آن چه را که از ارتباط  وقایع در نظرم

مانده بنویسم . برای من هیچ اهمیتی ندارد که 

 دیگران باور کنند یا نکنند فقط می ترسم

 که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم

 زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب

 برخوردم که چه ورطه هولناکی  میان من و

 دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است

 باید خاموش بود.

 بوف کور

 صادق هدایت