آدمى نميتواند هميشه نويسنده پوچى باشد.

هيچكس نميتواند معتقد به

وجود ادبيات سياه شود.

البته ميتوانى رساله اى

در مفهوم پوچى بنويسى يا نوشته باشى.

ميشود درباره زناى محارم قلم فرسايى كرد

و اين دليل آن نيست كه

انسان دست تجاوز

به خواهر فلك زده اش دراز كرده باشد.

مثلا جايى نخوانده ام كه سوفوكل

پدرش را كشته

يا دامن مادرش را به ننگ آلوده باشد.

اين پندار كه هر نويسنده اى

الزاما در مورد خود مى نويسد

از آن افكار كودكانه است.

اصلا منعى در كار نيست

كه هنرمند ابتدا به زندگى ديگران٬

به عصر خود٬

يا به اسطوره هاى آشنا توجه كند.

حتى اگر اتفاق افتد كه نويسنده اى

شخص خود را موضوع داستانش كند

به ندرت ممكن است

از خود چنان كه هست سخن بگويد.

آثار هر نويسنده غالبا داستان كمبودها

و يا وسوسه هاى اوست

و تقريبا هرگز سرگذشت خود او نيست.

 به خصوص وقتى ادعا ميشود اين آثار

حكايتگر زندگانى راستين آن نويسنده است.

هرگز هيچ آدميزاده اى جرات نكرده

كه چهره راستين خود را نقاشى كند.

من آرزومندم كه نويسنده اى بيرون گرا باشم.

منظورم از بيرون گرا نويسنده ايست

كه شخص خود را موضوع داستانش نميكند.

اما اصرار عصر ما

در يگانه شمردن نويسنده و قهرمان او

اين آزادى نسبى نويسنده را منكر ميشود.

وبدين ترتيب من پيامبر پوچى شناخته ميشوم.

من جز مطرح ساختن انديشه اى كه

در كوچه هاى زمانه خود يافته ام چه كرده ام؟

البته بديهى است كه

من و نسل من اين انديشه را پرورانده ايم

و پاره اى از وجودمان

هميشه آنرا خواهد پروراند.

منتها من به اندازه لازم

با اين انديشه فاصله گرفته ام تا آنرا مطرح كنم

و منطقش را روشن گردانم.

هر چه كه بعد از آن نوشته ام شاهد مدعاست.

اما بهره بردارى از يك عبارت

ساده تر از استفاده از يك ظرافت است.

اينست كه عبارت را برگزيده اند

و من همچنان پيامبر پوچى مانده ام.

در تجربه اى كه مورد توجه من بود

و درباره آن فرصت نوشتن دست داد

پوچى فقط اولين موضع بود٬

اگرچه خاطره يا رد پايش

پا به پاى آثار بعدى من حركت كند.

حال هر قدر من اين مطلب را تكرار كنم

سودى ندارد.

اصلا چگونه ميشود محدود به اين انديشه شد

كه هيچ چيز حاوى معنى نيست

و بايد از همه چيز نوميد گشت؟

وارد كنه مطالب نميشوم

همين قدر ميگويم

همانطورى كه ماديت مطلق وجود ندارد

-چون تنها براى تلفظ واژه ماديت

بايد پذيرفت كه در اين جهان

چيزى سواى ماده وجود دارد-

هيچ گرايى(نيهيليسم) كامل هم وجود ندارد.

همين كه گفته ميشود همه چيز بى معنى است

چيزى ميگوييم كه معنى دارد.

انكار هرگونه معنى براى جهان

يعنى حذف هرگونه داورى ارجمند.

در صورتيكه زيستن مثلا غذا خوردن

خود يك داورى ارجمند است.

چون همين كه از مردن خوددارى ميكنيم

بقا و دوام را برگزيده ايم.

در اينصورت براى زندگى ارزشى٬

ولو نسبى قائل شده ايم.

اصلا ادبيات نوميد يعنى چه؟

نوميدى خموش است.

در صورتيكه نگاه اگر سخنگو باشد

حاوى معناست.

نوميدى راستين

برابر با احتضار مرگ يا ورشكستگى است.

پس وقتى نوميدى سخنگو شد

استدلال كرد و اثرى مكتوب به وجود آورد٬

 آنا دست برادرى بسوى ما دراز ميشود.

بى گناهى نويسنده روشن ميگردد

و دوستى پديدار ميشود.

ادبيات نوميد دو واژه متناقض است.

 

 

از آلبر کامو

کتاب دلهره هستی