عالمی دیگر بباید ساخت؟
در همین مدتی که صحبت تمام شدن دنیا و این جور تُرّهات بود،
من هم بنا به موقعیت میپیوستم به جانب خرافه پرستان و
سعی تمام میکردم ترسی در دل مخالفانش بیندازم و ببینم
اصلاً ککشان میگزد و حالت صورتشان عوض میشود یا نه.
حتی کار به جایی رسید که بعضی گفتند خاک بر سرت!
تو هم با این همه ادعا (کدام همه ادعا!!!) این مزخرفات و خرافاتو باور کردی.
من هم میخندیدم و میگفتم همین که به این فکر بیفتی که شاید
بالاخره موقعی ممکنه تمام بشه برای من کافیه.
دروغ که ندارم بگویم.
خرافاتی نیستم و هیچوقت نبوده ام.
اما این هیاهوی پایان دنیا غوغایی به اندازه یک الکترون ناقابل در دلم انداخته بود.
باریکه نوری شده بود برایم، محض فرار از مشکلات و
ختم بدبختیها و نکبتها و رنجها و تیره روزیهایم.
منفذی برای اینکه از این تنگنای وقت که برایم آمده خلاصی پیدا کنم و
بیخیال و شاید بهتر باشد بگویم بی توجه به اینکه خب حالا بعدش چی؟
توی تمام این مدت حواسم متمرکز همین بود
که تموم بشه بره پی کارش راحت شیم از این دنیای گه مزخرف و زندگی سگی.
تا اینکه شب یلدا آمد و تمام شد و بیست ویک دسامبر هم آمد و رفت و
من ماندم و بقیه و دنیا ودنیایی ها.
دنیا که تمام نشد و از آن ایده خلاصی از مشکلات و نگون بختی بازگشتم،
چیزهای بس متفاوتی برایم جلوه گر شد و پرسش هایی برایم آمد
که خیلی به نظرم ساده آمدند و دوست دارم همانطور ساده هم بیانشان کنم.
اصلاً یعنی چی که تمام میشود؟
مگر شروعش را یادم هست که تمام شدنش بخواهد سر برسد؟
چیزی تمام میشود که جایی شروع شده باشد.
من که تا جایی که یادم هست بوده ام و حالا بفرض که تمام شود،
چی جاش بیاید و چطور میشود آن را حتی تصور کرد؟
و حالا بر فرض همه اینها به کنار.
اصلاً همه چیز تمام.
غرق در این افکار و احوال همینکه گفتم تمام،
چیزهایی از نظرم گذشت که از تصور تمام شدنشان اشکم سرازیر شد و
سادگی شان بینهایت عمیق بود.
خوشی ها و لذتها و تمتعاتی که شاید جایش فقط توی همین دنیا باشد و
هیچ جایی دیگر نشود سراغی ازشان گرفت،
حتی اگر عالمی دیگر بیایید با آدمیانی از نو آمده.
بوسیدن مادر و در آغوش مادر آرام گرفتن،
از تجربه های پدر شنیدن،
در میان گذاشتن رازی مگو با دوست،
حس درخشیدن و کشف شدن و شنیده شدن و دیده شدن،
شنیدن صدای قهقهه ای که از مطایبه تو به آسمان میرود،
دیدن بهجت در صورت کسی بعد از دیدار تو،
دیدن لبخند رضایت بر چهره معشوق (این یکی را البته از من جدی نگیرید!)،
نوازش کردن بچه گربه ای که به یقین می دانی انسانیت سرش نمیشود اما محبت را چرا،
احساس گرما و امنیت بخشی خانه،
مکاشفه ای در تنهایی،
و شاید پیش پا افتاده ترین و ساده ترین آن حس استخلاص بعد از شاشیدن،
همه اینها و همه آن دیگر چیزهای دنیایی که دیگر ذهنم یارای شمردنشان را ندارد،
بعید میدانم در جایی جز دنیا بتوان پیدا کرد.
دنیا؛ مؤنث شده دنی، یعنی پست و حقیر و ناچیز.
اما اینجا، یعنی همان به اصطلاح دنیا،
جایی که قرار بود تمام شود و
تمام این چیزهای به اصطلاح دنیایی را فقط توی خودش میشود پیدا کرد،
حقیقتاً اسمش دنیا نیست.
اینجا عالَم است.
همانجایی که فقط بدون آدمی تمام میشود و
شاید اصلاً بدون آدمی تمام شدن معنا نداشته باشد.