گذشته ها گذشت.

انگار که این روزها اصلا نسبتی با قبل ترها ندارد.

سعی کردم وقت بگذارم و فکر کنم که نوشته ام را چطور شروع کنم بهتر است. اما نمیتوانم.

گفتم. الان با قبل فرق دارد. دیگر موقعیتها تازگی ندارند.

آدمهای جدید تکراری و مزخرف و خسته کننده اند.

موقعیتها به طرفم حمله میکنند و من دیگر حسشان نمیکنم و آدمها توی گوشم وز وز میکنند و

من نه میبینمشان و نه هیچ چیز دیگر. هیچ دلهره و ترسی برای مواجهه ندارم.

به خودم فکر نمیکنم. نمیدانم به چی فکر میکنم. قبلترها درباره عمیقترین احساساتم مینوشتم.

احساساتی که در هیچ موقعیت بخصوصی تجربه نکرده بودم

و آدمهای خیالی که هر روز به ملاقاتم می آمدند. اما الان اینطورها نیست.

نمیدانم الان چطور است یا اینکه چطور باید باشد اصلا نمیدانم.

نمیدانم چون نمیتوانم. فقط نشسنه ام و بیخودی گذشته را ستایش میکنم بدون اینکه حسرتی

داشته باشم یا تزس و دلهره ای از آینده. آدمی که دلهره ندارد مرده است و من هم شاید.

جانم بالا آمد همین چند خط را نوشتم. اصلا خوصله ندارم برگردم نوشته را از اول بخوانم که

غلطهایش را بگیرم. محمد که قطعا تنها خواننده این مزخرفات است میداند که

 حال و حوصله ندارم.

 روزی خواهد رسید که غبار زمان بر این نوشته نشسته

و من دوباره میخوانمش و ستایشش میکنم.