آب و خاک

... از پلکان هواپیما که پایین آمد و همین که پا
روی آسفالت فرودگاه مهرآباد گذاشت ، دلش
می خواست دولا شود و زمین را ببوسد ، اما یک
لحظه تردید کرد ، شاید ترسید ، و فشار جمعیت
شتابانی که از پلکان هواپیما پایین می آمد تا
خودش را به اتوبوسی که در چند قدمی هواپیما
منتظر مسافرها بود برساند ، هلش داد به طرف
اتوبوس و بی اختیار رفت توی اتوبوس و اولین
میله ی دم در را چسبید تا نیفتد . تصمیم گرفت
همین که از اتوبوس پیاده شد زمین را ببوسد ،
اما همین که در چند قدمی در سالن فرودگاه از
اتوبوس پیاده شد ، فشار جمعیت هلش داد توی
سالن و فرصت این کار پیش نیامد و بی اختیار
رفت توی صف گذرنامه .
... و بعد از همه ی این معطلی ها ، وقتی که داشت
از وسط انبوه استقبال کنندگانی که منتظر مسافرهای
پروازهای بعدی بودند راه خودش را به زحمت باز
می کرد ، دیگر توی این فکر که زمین را ببوسد
نبود .
از کتاب " آب و خاک " اثر "جعفر مدرس صادقی "