ترس من آگاهیست....
ارتباط این ماجرا شاید بخاطر خودخواهی ذاتی هر کس باشد. و اینکه هر چقدر بخواهی خودخواه نباشی، چون خودت خواستی که خودخواه نباشی، پس یعنی هنوز خواستنی از خودت وجود دارد و این مسئله است که به نظرم باعث این ترسم شده است.
خوشبختانه ترس از مردن، چیز بدی نیست. مردن اطرافیان آدم، باعث می شوذ که آدم ناراحت شود و بعد از مدتی فراموش کند. ولی وقتی یک لحظه به این فکر می کنی که طرف مرده است و دیگر آو را در این زمان نخواهی دید، مو به تن آدم سیخ می کند.
حالا خوشبختانه معتقدیم که بعد از مرگ حیاتی هست و کتابی. با این حال این خلایی که بعد از فوت یکی پیش می آید واقعا ترسناک است.
البته به نظرم نمی شود اسمش را گذاشت خلا، چون بودن ما فانی است و چیزی که از ابتدا نیست، حالا که کوتاه زمانی هست می شود و دوباره که نیست می شود ، اسمش هر چه باشد ، خلا نمی تواند باشد.
چقدر در مرگ، درس هست. درس هایی که خیلی خیلی خیلی سنگین و سختند.
قدیم ها که بیشتر فیلم می دیدم و بازی کامپیوتری می کردم ، به نظرم آن چنان مرگ چیزی نمی آمد. اصلا شاید بهش فکر هم نمی کردم. یا بخاطر سن بوده است شاید. نمی دانم !!
ولی حالا که فکر می کنم به مرگ، به مرگ کسانی که دوستشان دارم ، به مرگ نفسی که دوستش دارم. به مرگ همه ی آنچه پیرامونم را مادی کرده است. می ترسم. آن قدر می ترسم که از اینکه خداوند یک روز دیگر را به من مهلت داده است سر از پا نمی شناسم.
شاید که این بخاطر خودخواهی ذاتی نوع بشر است، آخر چطور می شود اینقدر راحت مرد و بعد عطار بیاید و ببیند که این آقا این طور راحت مرده است و بشود عطار . و حالا که جلوی خودش این طور با آسانی مرده است بشود عطار.
نیستی، کلمه ی خنده داریست. می گویند : " چیزها را از ضد آنها بشناسید" . خب ، پس هستیی بوده است، زندگیی بوده است که خلافش بشود نیستی ، بشود مرگ . ولی هر چه گشتم "نیستیی" پیدا نکردم ، پس مرگ در مقابل زندگی نیست. مرگ در مقابل هستی هم نیست. مرگ فقط فقط باید یک گذر باشد. ولی پس چرا این قدر ترسناک.
این ترس از جنس ترس عذاب هم نیست. این ترس، یک جورهایی شاید ناشی از نشانه ی دلبستگی آدم باشد. همانند ترس هایی که بعد از یک خبر خوب داری که نکند به هم بخورد این وضع .
شاید ترس از مرگ بخاطر ترس از تغییر باشد، اینکه دیگر شرایط همچون قبل نیست.
وقتی این شعر عطار را خواندم، و این که مثال گوهر انگشتر حضرت سلیمان (ع) را می زند. که در آخر می گوید به دنبال گوهر نباش و دایم در طلب جوهر باش.
وقتی به این فکر می کنم که دارند رویم خاک می ریزند انشاءالله ! . اینکه من دارم می بینیم و کاری مثل اینکه نمی توانم بکنم. شاید به نظر یک وضعیت سورئال باشد ولی همان سورئال هم می دانیم که چقدر ترس دارد ... وقتی که قطاری دقیقا از وسط شومینه ی خانه ی آدم رد شود ، خب ترسناک است. باور کن ترسناک است.
و چقدر ترس، اصیل است. چقدر درش امید هست. نمی فهمم چرا "شجاعت" باید در مقابل "ترس" باشد. ترس ضدی ندارد. اگر هم ضدی داشته باشد ، یکی نیست ، مجموعه ای از چیزهاست. به نظرم مقابل ترس، غفلت و فراموشی است. ترس بالذات است.
ترس محرک است. ترس خیلی خیلی پیچیده است.
لحظه ای فکر کن به بیماری لاعلاج، این ترس ندارد؟؟ ترس تغییر سلامتی. تغییر یک چیز خوب به چیز بد شاید بشود گفت ترس.
بعضی ها شاید بگویند ترس یعنی غفلت و جهل، اینکه چون نمی دانی چه می شود از این ندانستن حالتی پیش بیاید که به آن بگویند ترس.
ولی ترس من این ترس با این معنی نیست. ترس من عین خود آگاهیست و چون آگاهیست ، ترسش اصیل است.
ترس من آگاهیست....