میخائیل با اقتداری که هرگز از جوانی که در

 مراسم امضای کتاب دیده بودم ، انتظار نداشتم ،

می گوید :"ادامه بدهید ."

 

وکیل اطاعت می کند :

 

"امروز از موسسه ی منابع انسانی و حقوقی در

 لندن گزارشی دریافت کردم . مضمونش این بود :

 

الف)  دو سوم کارمندان هر شرکت ، نوعی

رابطه ی عاطفی با هم دارند . فکرش را بکنید !

معنایش این است که در دفتری با سه کارمند ،

دونفرشان نوعی رابطه ی نزدیک با هم پیدا

می کنند .

ب) ده درصد به خاطر همین موضوع ،

کارشان را ترک می کنند ، چهل درصد

رابطه هایی دارند که بیشتر از سه ماه طول

می کشد ، و در بعضی مشاغل که غیبت

درازمدت کارمندها را از خانه می طلبد ، از ده

نفر دست کم هشت نفر با هم رابطه ی جدی

پیدا می کنند . باورکردنی نیست ؟ "

 

یکی از جوان هایی که لباسش باعث می شود فکر

 کنی عضو یک گروه اوباش است ، می گوید

:"وقتی پای آمار به میان می آید ، باید به

 آن احترام بگذاریم ! ما همه به آمار اعتقاد داریم !

 آمار یعنی این که مادرم باید به پدرم خیانت کند  ،

 تقصیری هم ندارد ، کار آمار است ."

 

باز هم خنده ، باز هم سیگار ، باز هم آرامش ،

انگار آن جا ، در آن جمعیت ، مردم چیزهایی

می شنوند که همیشه دوست داشته اند بشنوند ،

و این آنها را از نوعی اضطراب می رهاند .

 به استر فکر می کنم ، و به میخائیل :"در مشاغلی

 که غیبت دراز مدت از خانه را می طلبد ،

 از هر ده نفر  هشت نفر ."

به خودم فکر می کنم ، و به دفعات متعددی

 که این اتفاق برای من هم افتاده . هرچه باشد ،

پای آمار در میان است . ما تنها نیستیم .

داستان های دیگری می گویند  - حسادت ،

 افسردگی ، ترک خانه – اما دیگر گوش

 نمی دهم . زهیر من با تمام شدت برگشته .

 با مردی زیر یک سقفم که همسرم را دزدیده ،

هرچند ، چند لحظه ای فکر کردم در یک

 گروه درمانی شرکت کرده ام . مرد مجاورم

 که من را شناخت ، می پرسد از برنامه خوشم

آمده یا نه . لحظه ای حواسم را از زهیر

 منحرف می کند ...

 

از کتاب "زهیر" نوشته ی پائلو کوئلیو


ترجمه  ی آرش حجازی


انتشارات کاروان