زیبای خفته !
مدت هاست که دیگر وبلاگ ننوشتم،
ولی حالا با همین حسی که بعد از خواندن
مطالب گذشته ی این وبلاگ به من دست داد،
بدون در نظر گرفتن ملاحظات،
رهای رها،
می خواهم بنوسیم.
چه روزها و چه ساعت هایی که
گذشت ،
چه بحث ها و صحبت هایی که
گذشت ،
چه دوستی ها و خنده هایی که
گذشت ،
و چه خاطره ها و نقش هایی که
ماند و
ماند و
ماند ...
فراموشی ممکن است ولی سهل نیست،
راحت نیست ،
ولی چرا راحت است ،
اتفاقا خیلی هم راحت
به شرطی که نشانه ای از گذشته باقی نماند.
این وبلاگ نشانه ی گذشته است. گذشته ای که مدت هاست فراموش کرده ام. ولی حالا با خواندن آن، با درگیر شدن به آن، انگار آن گذشته دوباره جان گرفته است.
این وبلاگ همچون دخترکیست به نام گذشته که مدت هاست به خواب رفته است و منتظر بوسه ی قهرمان داستان است تا بیدار شود و جولان دهد و وجودش را با تمام شیرینی و جذابیتی که دارد ، بروز دهد. ابراز کند ...
ولی جالب این جاست که دخترک قصه ی ما هم روزی پیر می شود و می میرد.
که اگر بخواهد از قهرمانش زودتر بمیرد، قهرمانش را نیز بلا زده می کند و او را آلزایمری می کند.
آی ... ای دختر خفته، ای زیبای خفته!
تو زیبایی ، تو جذابی ، تو همه ی آنی که قهرمان می خواهد ...
آی ... ای دختر خفته ، ای زیبای خفته !
از گذشته، برای بعضی فقط خوشی می ماند ، برای بعضی زخم می ماند.
زخم های بدون التیام، زخم های که هیچ وقت شاید مرهم نشود. زخم های که حتی با مردن هم گریبانگیر آدمیست. زخم هایی که خون ندارد، جراحت ندارد، مفعولی ندارد ، فاعلی ندارد.
زخم هایی که بالذات است. کسی مقصر نیست. کسی شمشیر نمی زند. کسی شمشیر نمی خورد ولی زخم ها هست.
این زخم ها شاید با تغییر حالت آدمی مرهم شود.
اگر آدم، آدم دیگری شود، پس زخم های گذشته نیز دیگر زخم نیستند. بلکه قصه های دیگرانند.
ولی آیا می شود دیگری شد ؟ می شود ؟ آیا می شود خود را از سر، نوشت؟
بله می شود.
روزهایی که دیگری شدن را تجربه می کنیم. روز هایی که دیگر قهرمانان گذشته ، قهرمان نیستند، یا اگر قهرمانند ، دیگر مثل گذشته قهرمان نیستند!!!
روزهایی که معنی زندگی آن طور بود، حالا دیگر آن طور نیست، این طور است.
خیلی ها هیج وقت از سر نوشته نمی شوند، همانی هستند که همیشه بودند و زیبای خفته شان هر لحظه چاق تر و زیباتر می شود !!! چاق و زیبا !!!
و کسانی نیز هر لحظه از سر نوشته می شوند، هر دم از سر نوشته می شوند. هر آن از سر نوشته می شوند. کسانی که دیگر زیبای خفته چشم به دیدارشان را ندارد. زیبارویانی لاغر و نحیف که کنار هم، دوش به دوش هم خفته اند به امید روزی که قهرمانی بیاید و آنها را بیدار کند.
هرگز !!
آی.... خفتگان
آی ..... خفتگان
شما برای خوابیدن خلق شدید نه برای بیدار شدن.
آن کس که شما را بیدار کند ، همانا او قهرمان نیست، یک رهگذر هوس باز است.
قهرمان آن است که شما را ببیند،
زیباییتان را ببیند،
جذابیتان را ببنید،
و جلو نیاید، کاری نکند ، حرفی نزند و بوسه ای نیز ... .
نمی دانم حالا که من یک هوس باز سرگردانم یا یک قهرمان؟؟
و من چقدر احمق خواهم بود با چنین گذاره ی چرندی که در بالا نوشتم، بخواهم خودم را قهرمان بدانم یا یک هوس باز سرگردان !! این عین حماقت است و همچنین همانطور که ابتدا نیز نوشتم وقتی بدون هیچ ملاحظه ای می نویسم . وقتی رهای رها می نویسم در حقیقت کار احمقانه ای انجام می دهم!!!
و با این حماقت، نتیجه گیری کردن و نظر دادن باز عین حماقت است!!! و این حماقت است که چیزی را بنویسی و چیزی را بگویی که فقط و فقط وابسته به حس لحظه است . نوشته ای که هیچ منطقی ندارد و تفکری درش نیست و بعدها خودت را گیر آن نوشته ی احمقانت بندازی ... چیزی را که هیچ اعتقادی نداری و بنویسی همین می شود دیگر.
ولی چون می دانم که این نوشته را فقط شاید بعدها خودم بخوانم و مهدی ، نوشتم که بگویم چرا دیگر وبلاگ نمی نویسم ولی واقعا به این سوالت هم پاسخ ندادم.
پس لطفا دیگر از من نخواه که وبلاگ بنویسم، چون اگر بنویسم، اراجیف بیشتر از این تحویلت می دهم و وقتت را تلف می کنم.
شاید بگویی وقتت تلف نمی شود و اصلا مهم نیست که وقتت برای این چیزها تلف شود . ولی وقت من تلف می شود و حالا خیلی عجیب است که این یادداشت را پاک نکردم و گذاشتم بماند .....
امیدوارم به اندازه ی کافی کیفور شده باشی که در جوابیه یا یک چیزی شبیه این به این اراجیف من، اراجیف دیگری سر هم کنی و در وبلاگت بنویسی که خواندن اراجیف تو برای من وقت تلف کردن نیست ولی برای خودت که می خواهی آنها را بنویسی وقت تلف کردن است و اگر برایت مهم نیست که وقتت این طور تلف شود ، پس رهای رها، بدون هیچ ملاحظه ای بنویس .