عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد

 

اگر من جای او بودم

 

همان یک لحظه اول

 

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

 

جهان را با همه زیبایی و زشتی

 

بر روی یکدیگر ویرانه می کردم

 

 عجب صبری خدا دارد

 

اگر من جای او بودم

 

که در همسایه ی صدها گرسنه چند بزمی عیش و

 

نوش می دیدم

 

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم

 

بر لب پیمانه می کردم

 

 

عجب صبری خدا دارد

 

اگر من جای او بودم

 

که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از

 

صد جاه  ی رنگین

 

زمین و آسمان را   واژگون مستانه می کردم

 

 

 

عجب صبری خدا دارد

 

اگر من جای او بودم

 

نه طاعت می پذیرفتم

 

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگریها تیز کرده

 

پاره پاره در کف زاهد نمایان

 

سبحه صد دانه می کردم

 

 

عجب صبری خدا دارد

 

اگر من جای او بودم

 

بعرش کبریایی  با همه صبر خدایی

 

تا که می دیدم عزیز نا بجایی ناز بر یک ناروا گردیده

 

خواری می فروشد

 

گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم

 

 

عجب صبری خدا دارد

 

اگر من جای او بودم

 

که می دیدم مشوش عارف و عامی

 

از برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش

 

به جز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری

 

در این دنیا پر افسانه می کردم

 

 

عجب صبری خدا دارد

 

چرا من جای او باشم؟

 

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب

 

تماشای تمام زشتکاریهای

 

این مخلوق را دارد

 

 

وگرنه من جای او بودم

 

یک نفس کی سازشی با

 

جاهل و فرزانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد!

 

عجب صبری خدا دارد!

 

 

 رحیم معینی کرمانشاهی

 

 (با کمی تصرف)

 

 

 

 

نکبت !

                      

..." این نکبتِ هفتمٍ هنوز دست از سرِ من ِ بی چاره

برنداشته است." از دستِ این همشاگردیِ سابقمان و

آن کلمه ی نکبت که گفت آن قدر خندیده بودیم که

شاشیده بودیم توی شلوارمان. من که نه .اردلان .

اردلان شاشیده بود . اردلان بود که همیشه

می شاشید، اصرارِ عجیبی داشت که ثابت کند که

من هم شاشیده ام توی شلوارم .

دلش نمی خواست فقط خودش شاشو باشد .

از بچگی اختیارِ خودش دستِ خودش نبود و

 هر وقت که زیادی می خندید ، شلوارِ خودش را

 خیس می کرد ، و این چیزی نبود که کسی

 نبیند ...

اثر جدید جعفر مدرس صادقی  "بیژن و منیژه"

افیون و درد

آن زمان‌ها زن‌ها را خوب نمی‌شناختم.

 هنوز هم خوب نمی‌شناسم.

 مردها را هم همین‌طور.

 حیوانات را همین‌طور.

 چیزی را که

اندکی بهتر می‌شناسم دردهایم است.

هرروز همه دردهایم را در خیال می‌پرورانم،

زود پرورانده می‌شوند،

خیال شتابکار است،

اما همه دردهایم پرورده خیال نیست.

 چه توازنی!

 آخر آن‌ها را هم خوب نمی‌شناسم،

 دردهایم را می‌گویم.

 لابد علتش این است

که من چیزی جز درد نیستم،

نکته‌اش در همین است.

خود را از آن دور می‌کنم تا مرحله حیرت،

 تا مرحله ستایش،

در کره‌ای دیگر.

به ندرت، اما همین قدر کافی است.

زندگی به این سادگی‌ها نیست.

این که بگوییم چیزی جز درد نیست

فقط ساده گرفتن همه چیز است.

درد مطلق!

ولی این می‌شود رقابت،

رقابت نامشروع.

با این همه، اگر در فکرش باشم،

و اگر بتوانم،

روزی از دردهای عجیبم

برای شما به تفصیل سخن خواهم گفت

و برای آن که روشن‌تر باشد

انواع آن را از یک‌دیگر تفکیک خواهم کرد.

با شما از دردهای ذهن خواهم گفت

و از دردهای دل یا دردهای عاطفی،

از دردهای روح

«این دردهای روح خیلی قشنگ‌اند»،

و سپس از دردهای جسم،

نخست از دردهای درونی یا نهانی،

سپس از دردهای برونی،

از موها شروع می‌کنم و با نظم و ترتیب

و بی‌آن‌که عجله کنم پایین می‌روم

تا به پاها برسم

که جایگاه میخچه، گرفتگی ماهیچه،

برآمدگی کیسه زلالی،

فرو رفتن ناخن در گوشت، سرمازدگی،

و عجایب غرایب دیگر است.

به همین منوال برای کسانی که

آن قدر محبت دارند که به من گوش کنند،

بر اساس روشی

که مبدع آن را فراموش کرده‌ام،

از لحظه‌هایی سخن خواهم گفت

که آدم بی‌آن‌که افیون‌زده یا مست

یا در حال خلسه باشد،

هیچ حس نمی‌کند.

 

 

نخستین عشق

از ساموئل بکت

بهار آید...

ز باغ اى باغبان ما را همى بوى بهار آيد

كليد باغ ما را ده كه فردا مان به كار آيد

                    ****

كليد باغ را فردا هزاران خواستار آيد

تو لختى صبر كن چندانكه قمرى بر چنار آيد

                    ****

چو اندر باغ تو بلبل به ديدار بهار آيد

تو را مهمان ناخوانده به روزى صد هزار آيد

                         ****

كنون گر گلبنى را پنج و شش گل در شمار آيد

چنان دانى كه هر كس را همى زو بوى يار آيد

                        ****

بهار امسال پندارى همى خوشتر ز پار آيد

از اين خوشتر شود فردا كه خسرو از شكار آيد

                         ****

بدين شايستگى جشنى بدين بايستگى روزى

ملك را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى

                      ****

كنون در زير هر گلبن قنينه در نماز آيد

نبيند كس كه از خنده دهان گل فراز آيد

                    ****

ز هر بادى كه برخيزد گلى با مى به راز آيد

به چشم عاشق از مى تا به مى عمرى دراز آيد

                        ****

به گوش آواز هر مرغى لطيف و طبع ساز آيد

به دست مى ز شادى هر زمان ما را جواز آيد

                      ****

هوا خوش گردد و بر كوه برف اندر گداز آيد

علمهاى بهارى از نشيبى بر فراز آيد

                     ****

كنون ما را بدان معشوق سيمين بر نياز آيد

به شادى عمر بگذاريم اگر معشوق باز آيد

                     ****

بدين شايستگى جشنى بدين بايستگى روزى

ملك را در جهان هر روز جشنى باد و نوروزى

 

ترجیع بند بهار اثر فرخی سیستانی

 

 

 

 

توجه:

با تو جه به ویژگی اشعار فرخی از هرگونه

تفسیر این شعر اکیدا خودداری شود.

آب و خاک

 

                   

... از پلکان هواپیما که پایین آمد و همین که پا 

روی آسفالت فرودگاه مهرآباد گذاشت ، دلش

می خواست دولا شود و زمین را ببوسد ، اما یک

لحظه تردید کرد ، شاید ترسید ، و فشار جمعیت

شتابانی که از پلکان هواپیما پایین می آمد تا

خودش را به اتوبوسی که در چند قدمی هواپیما

منتظر مسافرها بود برساند ، هلش داد به طرف

اتوبوس و بی اختیار رفت توی اتوبوس و اولین

میله ی دم در را چسبید تا نیفتد . تصمیم گرفت

همین که از اتوبوس پیاده شد زمین را ببوسد ،

اما همین که در چند قدمی در سالن فرودگاه از

اتوبوس پیاده شد ، فشار جمعیت هلش داد توی

سالن و فرصت این کار پیش نیامد و بی اختیار

رفت توی صف گذرنامه .

... و بعد از همه ی این معطلی ها ، وقتی که داشت

از وسط انبوه استقبال کنندگانی که منتظر مسافرهای

پروازهای بعدی بودند راه خودش را به زحمت باز

می کرد ، دیگر توی این فکر که زمین را ببوسد

نبود .

از کتاب " آب و خاک " اثر "جعفر مدرس صادقی "

چیرگى بر خود

شما فرزانه ترينان چه مى ناميد

آنچه شما را مايه جوشش و كوشش است؟

خواست حقيقت؟؟

اما من خواست شما را چنين مى نامم:

خواست انديشيدنى كردن آنچه هست.

او مى بايد در برابر شما تسليم شود

و سر فرود آورد.

زيرا اراده شما چنين مى خواهد.

اين است خواست شما سراسر.

خواست شما فرزانه ترينتان

كه همانا خواست قدرت است

و نيز جز اين نيست

آنگاه كه از نيك و بد سخن مى گوييد

و از ارزش گذاريها.

شما خواهان آنيد تا چنان جهانى بيافرينيد

كه در برابرش عاشقانه زانو توانيد زد:

اين است واپسين اميد و سرمستى شما.

نادان همانا مردم٬

رودى را مانند زورقى بر آن شناور؛

و در آن زورق ارزش گذاريها

با وقار و روى پوشيده نشسته اند.

شما خواست و ارزشهاى خود را

بر رود شدن نشانده ايد؛

و آنچه مردم به نام نيك و بد به آن باور دارند

خواست قدرتى كهن را بر من آشكار ميكند.

اين شما بوديد

شما فرزانه ترينتان

كه چنين ميهمانانى را در اين زورق نشانديد

و ايشان را نامهاى پر شكوه و پر غرور داديد.

شما و اراده فرمانرواى شما.

اكنون رود زورق تان را فرا مى برد.

چه باک كه موج مخالف مى خيزد

و خشمگين بر سينه آن مى كوبد.

آنچه شما فرزانه ترينان را خطر است

و غايت نيك و بد٬ نه رود.

كه همان خواست است

خواست قدرت

خواست زاينده و رام نشدنى زندگى.

 

 

 

از کتاب چنین گفت زرتشت...

اثر فردریش نیچه

راز !

            

این ادبیات ، کالای مهمی است . رمان جنایی ،

داروی مخدری است که تناسب های زندگی را

بر هم می زند و به این ترتیب دنیای خواننده را

مختل می کند . موضوع همه ی رمان های جنایی،

کشف راز است ؛ کشف رازی که در پس حوادث

خارق العاده پنهان است ؛ ولی در زندگی ، وضع

درست خلاف این است . راز ، خود را در پشت

صحنه مخفی نکرده است . عریان و عیان جلو

چشمهایتان ایستاده است . از بدیهی ترین

چیزهاست . این است که چشممان را نمی گیرد .

 

بزرگترین رمان های جنایی ممکن ، همین وقایع

بدیهی روزمره اند . در هر ثانیه ، بی توجه از کنار

هزارها جسد و جنایت می گذریم . این ، مسیر

عادی زندگی ماست . تازه اگر به رغم عادت ، 

چیزی چشممان را بگیرد ، داروی مسکن دست

اولی در اختیار داریم : رمان جنایی . رمان

جنایی،رازهای وجود را به صورت پدیده های

 قابل مجازات جلوه می دهد .

 

کافکا - از کتاب "گذرنامه ی روح من " نویسنده : نقی سلیمانی . 

چه خواهد بودن

آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن

یا حریفی نشود رام چه خواهد بودن

                  ****

حاصل کشمکش زندگی ای دل نامیست

گر نماند ز من این نام چه خواهد بودن

                 ****

آفتابی بود این عمر ولی بر لب بام

آفتابی به لب بام چه خواهد بودن

                ****

مرغ اگر همت آن داشت که از دانه گذشت

گو همه پیچ و خم دام چه خواهد بودن

               ****

صبح اگر طالع وقت است غنیمت بشمار

کس نخوانده است که تا شام چه خواهد بودن

               ****

چند کوشی که به فرمان تو باشد ایام

نه تو باشی و نه ایام چه خواهد بودن

               ****

گر دلی داری و پابند تعلق خواهی

خوشتر از زلف دلارام چه خواهد بودن

              ****

شرط موزونی اخلاق بود شاهد را

ورنه موزونی اندام چه خواهد بودن

               ****

پیر ما گفت و چه خوش گفت که از خلق مدار

چشم انعام که انعام چه خواهد بودن

              ****

شهریاریم و گدای در آن خواجه که گفت

"خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن"

 

 

شعر از محمد حسین شهریار

ترانه ی بزرگ ترین آرزو

               

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

همچون گلوگاه پرنده ای

هیچ کجا دیوار فروریخته ای بر جای نمی ماند

 

سالیان بسیار نمی بایست

دریافتن را

که هر ویرانی نشانی از غیاب انسانی است

که حضور انسان آبادانی ست.

 

همچون زخمی

همه عمر

خونابه چکنده

همچون زخمی

همه عمر

به دردی خشک تپنده

به نعره ای

چشم برجهان گشوده

به نفرتی

از خود شونده-

 

غیاب بزرگ چنین بود

سرگذشت ویرانه چنین بود

 

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

کوچک تر حتا

از گلوگاه یکی پرنده !

 

"احمد شاملو"

از مجموعه ی دشنه در دیس  

 

پیوند:معنای آزادى

مفاهيم آزادى و مسؤوليت

هر دو با تسلط بر زندگى خود فرد ارتباط دارند.

داشتن آزادى به اين معناست

كه افراد آن چه را مى انديشند

و انجام ميدهند كنترل ميكنند.

اينكه افراد خود٬

مسؤول آنچه انجام ميدهند هستند.

يعنى داراى كنترل هستند.

منظور از كنترل چيست؟

كنترل زندگى خود بدين معناست

كه فرد مى فهمد چه انتخابهايى ميكند.

 آزادى انتخابها و پيامدهاى آنرا درك ميكند

و در موقعيتى است كه فعالانه و آزادانه

آنها را انتخاب ميكند.

آزاد بودن بنابراين به معناى

شناختن انتخاب٬

 انتخاب كردن٬

و سرانجام كنترل جهت گيرى خود بر انتخاب است.

آزادانه عمل كردن به اين معناست

كه افراد افكار و

اعمال خودشان را كنترل ميكنند.

مسؤول عمل بودن به اين معناست كه آنها آزادند.

بر عهده گرفتن مسؤوليت اعمال خودشان

به اين معناست

كه آنها از اين واقعيت آگاهند كه آزادند

و اين واقعيت را مى پذيرند.

افراد بايد مسؤولانه عمل كنند

يعنى بايد آزاد باشند

اما تا آنجا كه حقوق ديگران را پايمال نكنند.

 

 

برگرفته از کتاب

ده پرسش از دیدگاه جامعه شناسی

اثر جوئل شارون

 

نکته:

با توجه به انواع مختلف آزادی و معانی گسترده

آن به نظر می آید آزادی مذکور با آزادی ای که در

متون قبلی استفاده شد هم معنی باشد.

 

 

ادامه دارد.....